تبليغاتX
یادواره

غزل و اسرار ماندگاری آن


محمّدکاظم کاظمی

اشاره:


غزل‌، عمري دراز دارد. ديگر قالبهاي سنگين و رنگين شعر فارسي‌، همانند جانداران اعصار كهن به تدريج منقرض شدند، ولي غزل باقي ماند، با محيط سازگار شد و همچنان زندگي مي‌كند.
به راستي در غزل چه چيزي است كه آن را چنين پا بر جاي نگه مي‌دارد و با هر آب و هوايي سازگارش مي‌سازد؟ تجربه نشان داده ‌است كه پديده‌هاي وسيع و ماندگار، هيچ‌گاه اتفاقي نيستند. همان‌گونه كه بقاي يك جانور يا يك سلسلة حكومتي يا يك تمدن بشري عوامل و دلايلي دارد، براي پايداري غزل نيز مي‌توان دلايلي سراغ گرفت‌. به واقع دو ويژگي مهم در غزل هست كه تا كنون زنده و كارآمد نگاهش داشته است‌، تعادل و انعطاف‌پذيري‌. و ما در اين نوشته‌، با اين فرض كه اين خاصيتها از رموز اصلي ماندگاري غزل هستند، مي‌كوشيم آنها را در جوانب گوناگون اين قالب‌، نشان دهيم‌، البته با اين يادآوري كه استنباطها و حكمهاي ما در اين مطلب‌، كاملاً نسبي است و استثناپذير.

1. طول شعر

شعرهاي خوب‌، غالباً حاصل يك حس و حال واحدند، يعني لحظاتي كه شاعر به قول اخوان ثالث‌، در پرتو شعوري نبوت‌گونه قرار مي‌گيرد. بنابراين‌، انتظار مي‌رود طول يك شعر، در آن اندازه‌اي باشد كه هم گفتنيهاي شاعر در يك حالت عاطفي خاص را در خود بپذيرد و هم او را براي حفظ قالب‌، وادار به خارج شدن از اين حالت نكند.
از سويي ديگر، به تجربه ديده شده است كه بسياري از اين حس و حالها، نه آن قدر خفيف و كوتاه هستند كه در يكي دو بيت قابل بيان باشند و نه آن قدر شديد و بلند كه سرايش شعري بسيار طولاني را ايجاب كنند. غالب اين حالات شاعرانه‌، متناسب با يك شعر پنج‌، شش بيتي تا بيست‌، بيست‌و پنج بيتي هستند و اين‌، همان حد ابيات غزل است‌. قالبهاي بلندتر يا كوتاه‌تر، از اين نظر محدوديتي بارز دارند. در رباعي و دوبيتي كمتر مجال حس‌گرفتن‌ـ به تعبير اهالي هنرهاي نمايشي ـ پيدا مي‌شود و در قصيده و ترجيع‌بند، اين حس كم‌كم از دست مي‌رود، مگر به ندرت و در آن جاهايي كه يا حالت عاطفي بسيار شديد است و يا گستردگي موضوع بسيار; همچون تركيب‌بندهايي كه براي واقعة كربلا سروده مي‌شده ‌است‌.
با اين وصف‌، مي‌توان پنداشت كه غزل با توجه به طول متعادل خويش‌، براي بيشتر معاني و احساساتي كه انسانها را به شعر سرودن وا مي‌دارند، مناسب است و كارآمد.
اين بود تعادل طولي غزل‌، اما بايد ديد انعطاف‌پذيري اين قالب از اين نظر چگونه است‌. به واقع بايد ديد كه در مقايسه با قالبهاي ديگر، دست شاعر در كوتاه يا بلند ساختن شعر، چقدر باز است‌. بعضي از قالبهاي شعر، تعداد ابياتي ثابت دارند و بعضي نيز از اين نظر، انعطاف‌پذيرند. متصلب‌ترين قالبها، رباعي و دوبيتي‌اند، چون حتي نمي‌توان يك مصراع بيشتر يا كمتر از حد معهود در آنها سرود. پس از آن‌، نوبت به تركيب‌بند و ترجيع‌بند مي‌رسد كه غالباً بايد بيش از بيست بيت داشته ‌باشند (با فرض اين كه حداقل از سه بند شش ‌بيتي ساخته شده ‌باشند.) و قصيده نيز البته وضع بهتري ندارد، چون هرچند تعداد ابياتش محدوديت نظري ندارد، بيش از پنجاه يا شصت بيت مجال سرودن در آن رخ نمي‌دهد، مگر به ندرت‌.
ولي تعداد ابيات معمول غزل‌، از پنج تا پانزده است‌، يعني اين قالب‌، تا سه برابر قابليت انعطاف دارد و اگر شاعر بخواهد، تا حوالي بيست و پنج بيت يا پنج برابر نيز مي‌تواند كشيده شود. (يكي از بهترين غزلهاي مولانا يعني «بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست‌» غزلي است بيست و سه بيتي‌.)
از سويي ديگر، شاعر مي‌تواند با سرودن حدود ده تا بيست بيت‌، غزلي كوتاه را به غزلي بلند تبديل كند و اين مقدار انعطاف‌پذيري در عين سهولت‌، در همه قالبها نيست‌. مثلاً اگر كسي بخواهد يك قصيدة كوتاه (از نوع قصايد كوتاه خاقاني‌) را به قصيده‌اي بلند (از نوع قصيدة دويست‌بيتي «الصبوح الصبوح كآمد كار» اين شاعر) بدل سازد، بايد بيش از صد و هشتاد بيت به آن بيفزايد و اين البته كاري است بسيار دشوار و نفسگير.
چنين است كه طول غزل‌، به راحتي قابل تغيير است و شاعر مي‌تواند به تناسب سخن خويش‌، حد معيني را اختيار كند. قافيه و رديف هم اين اجازه را مي‌دهند. از اين نظر، در ميان همه قالبها، فقط قطعه‌، مثنوي و چهارپاره با غزل رقابت مي‌كنند و بس‌.


2. وزن شعر

از لحاظ انتخاب وزن‌، مسلماً قالبي انعطاف‌پذيري و كارآيي بيشتري دارد، كه بتوان وزنهاي مختلف را در آن آزمود، چون ممكن است يك معني‌، با وزني خاص به سراغ شاعر بيايد، يا وزني خاص را ايجاب كند.
باز هم رباعي و دوبيتي از اين نظر بسيار محدود هستند، چون هر يك فقط يك وزن مطبوع و مقبول دارند. مثنوي نيز محدوديت دارد، چون در همه وزنها دلپذير نمي‌افتد. قصيده البته محدوديت نظري ندارد، ولي در عمل‌، كسي با وزنهايي بسيار بلند نظير «متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن‌» قصيده نسروده است‌. به طور كلي‌، به نظر مي‌رسد رابطه‌اي غيرمستقيم ميان طول و وزن شعر وجود دارد، يعني يك شعر بسيار طولاني در وزني بسيار بلند مطبوع نمي‌افتد و شايد به همين لحاظ نيز كمتر سروده شده‌است‌. بي سبب نبوده است كه در روزگار مثنويهاي بسيار طولاني‌، وزنهاي بلند در اين قالب آزموده نشد و وقتي وزن بلند در مثنوي به كار رفت‌، طول شعر بسيار كوتاه شد.
پس ملاحظه مي‌شود كه بعضي وزنها براي بعضي قالبها تجويز نمي‌شوند، چه به ضروريتهاي قانوني و چه به دلايل ذوقي‌. ولي در شعر فارسي‌، وزني را نمي‌توان يافت كه براي غزل‌، تجويز نشده باشد، مگر وزن رباعي كه البته در اين قالب آزموده شده است‌، ولي ناموفق‌. پس غزل از اين نظر، يك انعطاف‌پذيري بسيار بالا دارد. ما در كوتاه‌ترين وزنهاي رايج‌، همچون «فاعلاتن مفاعلن فعلن‌» و «مفعول مفاعلن مفاعيل‌» هم غزل داريم و در بلندترين وزنها نيز، كه هر مصراعشان دو برابر وزنهاي فوق است و امروز بسيار سروده مي‌شود.


3. موسيقي كناري‌

قافيه و رديف‌، از سويي عيار موسيقي شعر را بالا مي‌برند و از سويي ديگر، آزادي عمل شاعر را محدود مي‌سازند. مسلماً در ميان قالبهاي گوناگون‌، قالبي بهترين بهره را از اين نوع موسيقي مي‌برد كه نه موسيقي كناري آن بسيار كم باشد كه به چشم نيايد و نه آن قدر زياد كه دست و پاي شاعر را ببندد.
از ميان قالبها، چهارپاره‌، كمترين عيار موسيقي كناري را دارد، چون از هر چهار مصراعش‌، دو مصراع مقيد به قافيه هستند و تازه اين قيد هم در هر بند، عوض مي‌شود. موسيقي كناري در مثنوي دو برابر چهارپاره است‌، چون در هر بيت‌، دو مصراع هم‌قافيه داريم‌; ولي چون قافيه پياپي عوض مي‌شود، از جانبي ديگر عيارش پايين مي‌آيد.
در قالبهايي مثل رباعي و دوبيتي‌، عيار قافيه بالاست و به همان نسبت‌، تقيد هم بيشتر مي‌شود، چون سه چهارم كل مصراعهاي يك شعر، مقيد هستند. اينجا فقط يك مصراع آزاد داريم و بس‌. در مسمط، اين تنگنا به حداكثر مي‌رسد، يعني همة مصراعها مقيد به قافيه هستند و علاوه بر آن‌، مصراعهاي آخر بندها با هم قافيه مي‌شوند. اينجا ديگر مجال نفس‌كشيدن نمي‌ماند، چون در كل شعر، حتي يك مصراع هم نيست كه بتوان از قافيه‌اش فارغ بود.
اما غزل از اين نظر در تعادلي نسبي است‌. حدود نصف مصراعهاي آن آزاد هستند و نصف ديگر نيز آن‌قدر متعدد نيستند كه نتوان برايشان قافيه فراهم كرد. اين است كه هم بهره‌مندي از موسيقي به حد كافي مي‌رسد و هم آزادي عمل شاعر، تا حد زيادي تأمين مي‌شود. در قصيده‌، تعداد زياد قافيه‌ها شاعر را به تنگنا مي‌افكند و در مثنوي‌، عوض شدن پياپي قافيه‌، نمي‌گذارد تا از يك هماهنگي طولي در شعر، لذت ببريم‌.
اينجا مي‌توان بين قطعه و غزل نيز مقايسه‌اي كرد و دريافت كه چرا قطعه با اين همه تشابه صوري با غزل‌، در عمل جايگاه درخوري نيافت‌. قطعه تنها قالبي است كه بيت اولش بدون قافيه است‌، آن هم بيتي كه بايد سنگ بناي التذاذ از شعر را بگذارد. در مقابل‌، غزل اين امتياز بسيار مهم مقفي بودن بيت اول را دارد. پس در همان ابتدا، خواننده نه تنها يك بهرة كامل از موسيقي كناري مي‌برد، كه براي التذاذ از بيتهاي بعد هم آماده مي‌شود. به همين لحاظ، تبديل قطعه به غزل با افزايش فقط يك قافيه‌، معامله‌اي است سودمند و بسيار طبيعي است كه شاعر اين معامله را بكند و تا حد امكان‌، به جاي قطعه غزل بسرايد.
غزل‌، از يك نظر ديگر هم برتري دارد و آن‌، تنوع در قافيه‌ها و انتخاب رديف است‌، كه مي‌دانيم در زيبايي شعر، تا چه مايه اثر دارد. انتخاب قافيه‌هايي دشوار و كمياب‌، هم به شعر تازگي و طراوت مي‌بخشد و هم مي‌تواند مضامين تازه‌اي با خود بياورد و اين‌، يكي از رموز جذابيت غزلهاي شاعراني چون زكريا اخلاقي است كه از اين امكان غزل‌، خوب كار كشيده‌اند. به راستي كه مي‌تواند مدعي شود كه اين شاعر، با قافيه‌هايي از نوع «پيمانه‌» و «ميخانه‌» و «پروانه‌» مي‌توانست همان قدر موفق باشد كه در غزلي با قافيه‌هاي «سكوت‌»، «ملكوت‌» و «قنوت‌» بوده است‌؟
ولي اين كار در قصيده همواره مقدور نيست‌. چگونه مي‌توان با قافيه‌هايي از نوع «رنج‌»، «نارنج‌» و «بغرنج‌» قصيده سرود؟ مثنوي و چهارپاره از اين نظر نسبت به غزل آزادي بيشتري دارند، ولي عوض شدن قافيه در هر بيت‌، اين برتري را تخفيف مي‌دهد.
غزل از نظر انتخاب رديف هم چنين موقعيت ممتازي دارد. در بعضي قالبها مثل قصيده‌، بسيار دشوار است كه رديفي طولاني يا ابتكاري انتخاب شود. بعضي قالبها نيز آن‌قدر به رديف وابسته‌اند كه بيتهاي بدون رديف در آنها، بسيار كم‌عيار به نظر مي‌آيد، مثل چهارپاره يا مثنوي‌. از سوي ديگر طولاني‌گرفتن رديف در همه قالبها مقدور نيست‌، چون در رباعي و دوبيتي‌، رديف طولاني‌، عملاً سه مصراع شعر را پر مي‌كند و ديگر جايي براي كار شاعر نمي‌ماند. رديف طولاني در مسمط، از اين هم دست ‌و پاگيرتر است‌. مثل اين است كه يك رانندة تاكسي در حالي كه خانوادة پنج‌نفري‌اش را سوار كرده است‌، در پي مسافركشي باشد. ولي در غزل‌، رديف بلند چندان مشكل‌آفرين نيست‌، چون با پرشدن مصراعهاي دوم‌، مصراعهاي اول خالي‌اند و مي‌توانند سخن شاعر را در خود جاي دهند. اينجا شعر، مثل ميني‌بوسي مي‌شود كه در يك طرفش خانوادة راننده نشسته باشند و در طرف ديگر، مسافران‌. (حالا مي‌توان تشبيه را كامل‌تر كرد و گفت قصيده مثل اتوبوسي با همين اوصاف است‌. حالا كدام راننده باشد كه خانواده‌اي چنين بزرگ داشته باشد كه يك طرف را پر كنند؟!)


4. ساختار شعر

هرچند انسجام ساختاري شعر، كاملاً وابسته به قالب نيست و به عواملي ديگر هم وابسته است‌، قالب در اين ميان سهمي عمده دارد. شعرهاي كوتاه‌، غالباً ساختار صوري و محتوايي منسجمي را طلب مي‌كنند. نمي‌توان در يك رباعي‌، در هر مصراع سخني ديگر گفت‌. در مقابل‌، شعرهاي بسيار بلند، ساختاري متنوع و گاه پراكنده را مي‌طلبند. سخت است كه در يك مثنوي صد بيتي‌، يك سخن را تكرار كنيم‌، يا شرح و بسط دهيم‌. پس قالبهاي بسيار كوتاه و بسيار بلند، از اين نظر نوعي اجبار و الزام با خود دارند; انسجام در شعرهاي كوتاه و پراكندگي در شعرهاي بلند.
غزل‌، از اين محدوديتها آزاد است‌. هم مي‌توان آن را به بخشهاي كوچك‌تر يك‌بيتي و دوبيتي تقسيم كرد و در هر بخش سخني تازه به ميان آورد (همانند غزلهاي مكتب هندي‌); هم مي‌توان يك سخن را در طول شعر امتداد بخشيد (همانند غزلهاي امروز) و هم مي‌توان با حفظ انسجام محتوايي‌، بيتها را از نظر صوري مستقل ساخت (همانند غزلهاي مكتب عراقي‌). و به همين لحاظ، ما هم غزلهاي گسستة خوبي سراغ داريم و هم غزلهاي پيوستة درخشاني‌. اين امكان در ديگر قالبها كمتر است‌. البته مثنوي از نظر استقلال ابيات با غزل رقابت مي‌كند، ولي تعويض پياپي قافيه در آن‌، ساختار صوري را از انسجام مي‌اندازد.
غزل‌، مي‌تواند محور عمودي قوي يا ضعيفي داشته باشد يا اصلاً نداشته باشد. حفظ محور عمودي در قصيده دشوار است و دشوارتر از آن‌، ابتكار در محور عمودي است‌. بي‌سببي نيست كه بسياري از قصايد مدحية ما داراي يك ساختار واحد و يكنواخت «تشبيب‌، گريز و دعائيه‌» هستند. ولي غزل فارسي‌، اين يكنواختي هولناك را نداشته است و به همين لحاظ، ساختارهاي گوناگون در آن تجربه شده‌است‌، از ساختار گسستة غزلهاي مكتب هندي بگيريد تا ساختار روايي بعضي از غزلهاي امروز.


5. قابليتهاي محتوايي‌

در ميان مضامين و موضوعات مختلف شعري‌، هيچ موضوعي را نمي‌توان يافت كه براي غزل تجويز نشده باشد. عشق‌، عرفان‌، پند و موعظه‌، سياست‌، مسايل اجتماعي‌، مرثيه‌، مدح‌، حكمت‌، مفاخره‌، همه در غزل ما ديده شده‌اند و ما نمونه‌هاي برجسته‌اي براي آنها داريم‌. البته بعضيها دوست مي‌دارند كه غزل را در عشق محدود ببينيد و منحصر كنند، ولي كارنامه غزل فارسي‌، چنين محدوديتي را بر نمي‌تابد. غزلسرايان بزرگ ما، در همة اين عوالم غزل دارند و اگر هم گاه در عالمي خاص محدود مانده‌اند، اين برايشان نه يك امتياز، كه يك نقطة ضعف بوده است‌، مثل محدود ماندن نسبي سعدي در عاشقانه‌سرايي كه عملاً ميدان را براي برتري حافظ باز كرده است‌. در شعر معاصر نيز حكايت همين است و شاعران‌، همه حرفها را در غزل گفته‌اند.
حالا ممكن است بگوييد «ما غزلهاي غيرعاشقانه را غزل نمي‌دانيم‌»، ولي شما در آن صورت‌، بايد براي اين شعرهايي با اين ساختار صوري ولي غير عاشقانه‌، نامي ديگر برگزينيد. به هر حال اصل قضيه فرقي نمي‌كند، يعني اين كه اين قالب‌ـ نامش را هرچه بگذاريدـ كمتر از ديگر قالبها محدوديت محتوايي داشته ‌است و مي‌تواند محور بحث ما باشد.


6. امكانات كاربردي‌

آنچه تا كنون گفتيم‌، امتيازها و امكانات غزل بود در مقام سرايش شعر. حال بايد ديد كه در مقام كاربرد، موقعيت اين قالب چگونه است‌. باز هم اگر شكلهاي گوناگون كاربرد يك شعر را بررسي كنيم‌، خواهيم دريافت كه غزل در مجموع از ديگر قالبها امكانات بهتري دارد.
الف‌. غزل‌، بهتر از بسياري قالبهاي ديگر، در حافظه مي‌ماند. از اين نظر، فقط دوبيتي و رباعي بر غزل ارجحيت دارند و بس‌. قصيده و ترجيع‌بند و مسمط غالباً طولاني اند; مثنوي و چهارپاره پراكندگي موسيقيايي دارند و قالبهاي نوين هم كه در اين عرصه دچار مشكل جدي هستند. در حفظ كردن يك پاره از شعر هم غزل قابليت خوبي دارد. مثلاً اگر بخواهيم يك پاره از يك مسمط را حفظ كنيم‌، بايد حداقل يك بند يعني پنج يا شش مصراع را به حافظه بسپريم‌، ولي در مورد غزل دو مصراع يا حتي يك مصراع هم كافي است‌.
ب‌. غزل قابليت ارائة تريبوني مناسبي دارد. نه چنان كوتاه است كه بدون ايجاد تمركز در مخاطبان به پايان برسد و نه چنان طولاني است كه ملال‌انگيز شود. مي‌توان يك غزل خواند و يك حس واحد آفريد. يك رباعي‌سرا، در پشت تريبون ناچار است بيش از يك رباعي بخواند و لاجرم چند حس متفاوت به مخاطبان خواهد بخشيد. پس بي‌جهت نيست كه گاه‌، نوپردازان يا قصيده‌سرايان هم‌، در محافل و مجالس‌، به غزلهايشان روي مي‌آورند.
ج‌. براي چاپ يك شعر در يك نشريه نيز غزل قالب مناسبي است‌، هم از نظر گنجايش و آرايش صفحه و هم از نظر مقبوليت براي خوانندگان‌. اين سخن را اهل مطبوعات‌، به خوبي درك مي‌كنند.
د. از ديرباز، غزل براي هماهنگي با موسيقي مناسب‌ترين قالب بوده است و امروز نيز در موسيقي سنتي چنين است‌. اين حقيقت ديگر جاي شك و شبهه ندارد.


سخن آخر

ملاحظه مي‌كنيد كه ماندگاري غزل‌، آن‌قدرها هم بي‌دليل و موجب نبوده است‌. ساختار اين قالب از نظر موسيقيايي و تعداد ابيات‌، به گونه‌اي است كه براي بيان بسياري از حالات شاعرانه‌، بهترين مناسبت را دارد. البته بسيار اتفاق مي‌افتد كه شاعر، براي بيان يك حالت خاص‌، قالبي ديگري را ترجيح دهد و منكر نمي‌شويم كه از بعضي جهات‌، قالبهاي ديگر، برتريهايي نيز بر غزل دارند.
با آنچه گفته آمد، مي‌توان قضيه را از سويي ديگر نيز مطرح كرد، يعني اگر قرار است كه رمز ماندگاري غزل‌، انعطاف‌پذيري و تعادل آن باشد، براي حفظ اين قالب نيز رعايت اين دو اصل ضروري مي‌نمايد، يعني بايد از افراط و تفريط و جزم‌انديشي دوري گزيد. در داوريهايي كه دربارة غزل مي‌شود، گاه سخنهايي از اين دست بسيار مي‌شنويم كه «بيتهاي غزل بايد مستقل از هم باشند»، يا بر عكس «غزل بايد داراي ساختار پيوسته باشد» يا «غزل بايد رديف داشته باشد» يا «غزل فقط مي‌تواند عاشقانه باشد». واقعيت اين است كه كارنامة غزل فارسي‌، اين جزم‌انديشيها را برنمي‌تابد و همواره خلافشان را ثابت مي‌كند. البته غزل با رديف زيباتر مي‌شود، ولي يكي از بهترين غزلهاي حافظ ـ به باور بسياري از حافظ‌شناسان ـ بدون رديف است‌، يعني «زان يار دلنوازم شكري است با شكايت‌» و يكي از بهترين غزلهاي بيدل نيز چنين است يعني «همه‌كس كشيده محمل به جناب كبريايت‌». از سوي ديگر، غزل «در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع/ شب‌نشين كوي سربازان و رندانم چو شمع‌» از بدترين غزلهاي حافظ است و «اي كه دنيا و جلالش ديده‌اي خميازه است/ همچو مستي گر مآلش ديده‌اي خميازه است‌» از بدترين غزلهاي بيدل‌.
تجربه نشان داده‌است كه فقط شاعراني موفق بوده‌اند كه آزادي عمل ناشي از انعطاف‌پذيري غزل را حفظ كرده و از آن بهره جسته‌اند، نه اين كه خويش را در حصار اين «بايد» و «نبايد»هاي نظري حبس كرده باشند


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 18:56  توسط علی غریب | 

آن برق بی نیازی


محمّدکاظم کاظمی


اشاره:



تمام شوقيم‌، ليك غافل كه دل به راه كه مي‌خرامد
جگر به داغ كه مي‌نشيند، نفس به آه كه مي‌خرامد
ز اوج افلاك اگر نداري حضور اقبال بي‌نيازي‌
نفس به جيبت غبار دارد، ببين سپاه كه مي‌خرامد
اگر نه رنگ از گُل تو دارد بهار موهوم هستي ما
به پردة چاك اين كتانها، فروغ ماه كه مي‌خرامد؟
غبار هر ذرّه مي‌فروشد به حيرت آيينة تپيدن‌
رَم غزالان اين بيابان پي نگاه كه مي‌خرامد؟
ز رنگ گل تا بهار سنبل شكست دارد دماغ نازي‌
در اين گلستان ندانم امروز كج‌ْكلاه كه مي‌خرامد
اگر اميد فنا نباشد نويد آفت‌زداي هستي‌
به اين سر و برگ‌، خلق آواره در پناه كه مي‌خرامد؟
نگه به هر جا رسد، چو شبنم ز شرم مي‌بايد آب گردد
اگر بداند كه بي‌محابا به جلوه‌گاه كه مي‌خرامد
به هرزه در پردة من و ما غرور اوهام پيش بردي‌
نگشتي آگه كه در دماغت هواي جاه كه مي‌خرامد
مگر ز چشمش غلط‌نگاهي رسد به فرياد حال بيدل‌
وگرنه آن برق بي‌نيازي‌، پي گياه كه مي‌خرامد

***
اين غزل از غزلهاي عرفاني بيدل است‌، البته نه از آن نوعي كه پيش از اين در شعر فارسي ديده‌ايم و غالباً همراه با اصطلاحات خاص ميخانه‌اي بوده ‌است‌. به نظر مي‌رسد كه غزلهاي مكتب عراقي‌، ما را كم ‌و بيش بدعادت كرده ‌است و اكنون‌، تصويري كه از شعر عرفاني داريم‌، همان است كه در آينة شعر آن مكتب مي‌بينيم.
غزلي كه برگزيده‌ايم‌، به همين دليل، شرحي عرفاني را نيز مي‌طلبد به ‌ويژه با عنايت به آموزه‌هاي مكتب وحدت وجود كه بيدل از پيروان آن است‌.ولي آن شرح‌، چنان كه مي‌دانيد، كار اين سلسله مباحث نيست و ما بيشتر در پي گره‌گشاييهاي صوري و دريافت بدايع هنري كار هستيم‌، هرچند اينجا نمي‌توانيم از پهلوي اشارات عرفاني غزل نيز بي‌اعتنا بگذريم.
يكي از مباحث محوري در عرفان بيدل‌ و بل عرفان مكتب ابن عربي‌، تجلّي خداوند در همة هستي است‌. اين قضيه در شعر مكتب عراقي با يك سلسله مضامين مطرح مي‌شود و در شعر بيدل‌، با يك سلسلة ديگر. در غزل حاضر، محور اصلي همين است و بيشتر بيتها به نحوي بازگوكنندة همين حقيقت‌اند.
اما پيش از سير بيت به بيت غزل‌، يادكردي از رديف‌، قافيه و وزن ابتكاري آن هم ضروري مي‌نمايد. به نظر مي‌رسد اين وزن‌، در شعر پيش از بيدل بي‌سابقه يا كم‌سابقه باشد، به‌ويژه در كار غزلسرايان بزرگي همچون حافظ، سعدي و مولانا. بيدل به اين وزن عنايتي دارد و چند غزل بسيار زيبا با آن سروده است‌، همانند اين غزل كه مي‌توان آن را از جهاتي قرينه و بديل غزل بالا دانست‌:

زهي چمن‌ساز صبح فطرت تبسّم لعل مهرجويت‌
ز بوي‌ِ گل تا نواي بلبل فداي تمهيد گفت‌وگويت (ص 284)

ولي بايد يادآوري كرد كه عنايت بيدل به اين وزنها با يك نگاه آماري آن‌قدر هم نيست كه برخي به طور افراطي وانمود مي‌كنند و مي‌پندارند كه اينها پركاربردترين وزنهاي غزليات بيدل است.
رديف غزل مورد بحث ما نيز در ميان غزلهاي درخشان فارسي بي‌سابقه است‌، به‌ويژه در شكل استفهام‌آميز «كه مي‌خرامد». به اينها بايد افزود غرابت نسبي قافيه‌هاي «راه‌»، «آه‌» و... را كه در غزل عرفاني ما كمتر به كار رفته است‌. اين همه‌، باعث شده ‌است كه در غزل حاضر، احساس تمايزي ويژه كنيم‌، احساسي كه مثلاً با غزل «دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند» به ما دست نمي‌دهد، كه هم وزنش از وزنهاي رايج است و هم قافيه‌هايش از قافيه‌هاي بسيار شايع در شعر عرفاني‌. گذشته از اينكه مجموعه اصطلاحات آن نيز همان مجموعة رايج ميخانه‌اي ماست‌. البته همين‌جا يادآوري مي‌كنم كه بحث ما در اينجا، نه برتري مطلق‌، بلكه نوعي تمايز و غرابت است‌. در هر حال‌، انكار نمي‌توان كرد كه اين غزل بيدل در ميان غزلهاي عرفاني ما رنگ ‌و بويي ويژه دارد، به‌ خصوص كه با مضاميني خاص بيدل نيز همراه است‌.


تمام شوقيم‌، ليك غافل كه دل به راه كه مي‌خرامد
جگر به داغ كه مي‌نشيند، نفس به آه كه مي‌خرامد

بيت اول‌، گره خاصي ندارد. بيتي است نسبتاً ساده كه لحن نيمه‌پرسشي‌اش تأثير عاطفي خاصي به آن داده ‌است‌. سخن از يك شوق و كشش ناخودآگاه است‌. مي‌گويد ما سراپا شوق شده‌ايم‌، جگر به داغ نشسته است و نفس به آه كشيده ‌است‌. ولي غافليم از اينكه اين شوق از كجاست‌. مضمون تقريباً مشابه است با اين مطلع زيبا از محتشم كاشاني:
شوق درون به سوي دري مي‌برد مرا
من خود نمي‌روم‌، دگري مي‌برد مرا
غزل با پرسشي شروع شده است كه در بيتهاي بعد به تدريج پاسخ داده مي‌شود. اين يك مقدمه‌چيني هنرمندانه براي كشانيدن خواننده تا انتهاي غزل است.
ز اوج افلاك اگر نداري حضور اقبال بي‌نيازي‌
نفس به جيبت غبار دارد، ببين سپاه كه مي‌خرامد
«حضور اقبال بي‌نيازي‌» نشانة نوعي تفاخر است‌، تفاخر كسي كه معشوق به او عنايت كرده و از ديگران بي‌نيازش ساخته است‌.
بي‌نيازم ز صنم‌خانة نيرنگ دو عالم‌
كلك تصوير توام، در بن هر موست فرنگم (ص 828)
سخن شاعر در اين بيت‌، همان معني رايج در شعر عرفاني ماست‌، با مضموني ديگر، يعني مطرح ‌ساختن انفس در برابر آفاق و دل در برابر جهان‌. مي‌گويد اگر هم نظارة افلاك و جهان هستي نمي‌تواند تو را به ساية عنايت معشوق ببرد، به گريبان خويش بنگر كه در آنجا نيز سپاهي ديگر در حركت است‌. نفسي كه مي‌كشي‌، به واقع غبار آن سپاه است‌. تو از اين غبار، به آن سپاه مي‌رسي‌. به تعبير اخوان ثالث‌، «اينك آن گردي كه دارد مركب و مردي‌.»
بيدل اين سير در گريبان را بسيار توصيه مي‌كند و با مضامين مختلف‌، مطرحش مي‌سازد. گاه اين سير از نوع مراقبتي زاهدانه است و گاه از نوع عارفانه‌اش كه شاعر در اين گريبان‌، نشانه‌هاي معشوق را مي‌بيند، مثل بيت بالا و اين بيت كه در آن بلند شدن آه را يادآور قد بلند معشوق مي‌داند:
چقدر بهار دارد سوي دل نگاه كردن‌
به خيال قامت يار دو سه سرو آه كردن
(ص 1036)
و اين هم بيتي ديگر:
سراغ يوسف مطلب در اين بيابان نيست‌
مگر ز چاك گريبان نظر به چاه كنيد (ص 488)

اگر نه رنگ از گُل تو دارد بهار موهوم هستي ما
به پردة چاك اين كتانها، فروغ ماه كه مي‌خرامد؟

پيش از همه بايد گفت كه اين «نه‌» مصراع اول‌، به واقع «نه» نفي است براي فعل «دارد». شاعر مي‌گويد «اگر بهار موهوم هستي ما رنگ از گل تو ندارد...» و اين جدا كردن «نه‌» از فعل‌، در شعر بيدل بسيار ديده مي‌شود.
پيدايي حق ننگ دلايل نپسندد
خورشيد، نه ‌جنسي است كه جويي به چراغش (ص 740)
نارسايي چه كند گر نه به غفلت سازد؟
خواب پا داشتم‌، افسانه ‌شنيدن رفتم (ص 970)
تنگ كرد آفاق را پيچيدن دود نفس‌
گر، نه دل مي‌سوزد، آتش در كجا افتاده است‌؟ (ص 280)
عبارت در اين سه بيت در اصل چنين است‌: «خورشيد جنسي نيست كه جويي به چراغش‌»، «نارسايي چه كند گر به غفلت نسازد» و «گر دل نمي‌سوزد آتش در كجا افتاده است‌»
كتان و ماه در شعر بيدل همواره مقارنتي دارند، به اين واسطه كه به باور پيشينيان‌، پرتو ماه سبب فرسودگي و سوراخ‌ شدن پارچة كتاني مي‌شده‌ است‌.
به قدر نفي ما آماده است اثبات يكتايي‌
كتان چندان كه تارش بگسلد، در ماهتاب افتد (ص 433)
در پردة دل غير خيالت نتوان يافت‌
جولانكدة پرتو ماه‌اند كتانها (ص 14)
غزل ما با اين بيت زيبا، كم‌كم اوج مي‌گيرد. شاعر مي‌كوشد كه به روشي استدلالي شاعرانه‌، وجود آن معشوق برين را اثبات كند. مي‌گويد اگر پرتوي از ماه در كار نيست‌، پس در اين كتانها چه چيزي تابيده و آنها را چاك كرده‌ است‌؟ و به همين صورت‌، اگر گُل تو رنگي به اين باغ نبخشيده است‌، اين بهار از كجا پديد آمده است‌؟ بيدل غزلي بسيار زيبا دارد، سراسر با همين شيوة بيان. در اينجا نمي‌توان بيتهايي از آن را نقل نكرد: (و شما اگر ديوان بيدل داريد، از اين شعر نگذريد كه شاهكاري است در غزل فارسي و به قول ادباي سنتي‌، بيتي از آن به ديواني مي‌ارزد.)
گردون به تمنّاي چه گُل مي‌رود از خويش‌؟
عمري است كه بر گردش رنگ است مدارش‌
دريا به حضور چه جمال است مقابل‌
كز خانة آيينه گرو برد كنارش‌
صحرا به رَم ناز چه محمل نظر افكند؟
كانديشه پري‌خانه شد از رقص غبارش‌
كوه از چه ادب ضبط نفس كرد كه هر سنگ‌
در دل مژه خواباند چراغان شرارش‌
ابر از چه تلاش اين‌ همه سامان عرق داشت‌
كآيينه چكيد از نمدِ خورده‌فشارش (ص 765)
اما در بيت مقصد ما، يك نكتة جالب هم اين است كه شاعر پرسش را با تصويري از گل و بهار ارائه مي‌كند و پاسخ را به كمك ماه و كتان مي‌دهد و اين دو تصوير چنان در هم ادغام شده‌اند كه هيچ احساس بي‌ربطي و ناهماهنگي نمي‌كنيم‌.

غبار هر ذرّه مي‌فروشد به حيرت آيينة تپيدن‌
رَم غزالان اين بيابان پي نگاه كه مي‌خرامد؟

غزل حاضر، از غزلهاي يك‌پارچه و منسجم بيدل است‌. شاعر حول يك محور مي‌چرخد يعني تجلّي خدا در همه پديده‌هاي هستي‌ و در هر بيت اين سخن را با تصويري ديگر ارائه مي‌كند. در اين بيت تپيدن ذرّه‌ها تصوير مي‌شود.
اين تصوير جذاب‌، در روزگاران پيشين بسيار ديده مي‌شد. نوري كه از روزن سقف خانه‌هاي قديمي به داخل مي‌تابيد، ذرّات غبار را روشن مي‌كرد. ولي امروز ديگر آن خانه‌ها و آن ذرّات رقصان در پرتو نور، از زندگي انسان شهرنشين غايب هستند.
شاعر در اين بيت‌، يك تصوير پوياي ديگر را هم به ميدان مي‌كشد و آن‌، «رم آهو» است‌. دويدن آهوان رم‌كرده‌، از زمين غبار برمي‌انگيزد؛ پس هر كجا غباري در كار باشد، لاجرم آهواني به شتاب از آنجا گذشته‌اند، ولي اينها به كجا مي‌روند؟ به دنبال كدام نگاه مي‌خرامند؟ باز هم استدلال از نوع بيت پيش است‌. به راستي اگر «نگاه‌»ي در ميان نيست‌، اين آهوان از چه روي رم‌ كرده‌اند و اين غبار را برانگيخته‌اند؟
اما «غزالان‌» و «نگاه‌» هم بي‌ارتباطي نيستند، چون آهو به زيبايي چشمهايش مشهور است‌. شاعر مي‌گويد اين زيبايي چشم معشوق است كه آهوان را (از شوق يا از رشك‌) چنين به تكاپو انداخته است‌. او در جايي ديگر نيز دارد:
دل ياقوت‌، خون‌گرديده‌اي در حسرت لعلش‌
رَم آهو، به خاك افتاده‌اي از چشم جادويش (ص 764)
عصاي مشت خاك من نشد جولان آهويي‌
كه همچون سرمه در چشم دو عالم ناز مي‌كردم (ص 877)

ز رنگ گل تا بهار سنبل شكست دارد دماغ نازي‌
در اين گلستان ندانم امروز كج‌كلاه كه مي‌خرامد

باري، نوبت آهو گذشت و نوبت گل و سنبل است‌. گويا همه پديده‌هاي دلفريب هستي‌، بايد در برابر آن معشوق برين به پويش يا كرنش واداشته شوند.
ديده باشيد يا شنيده باشيد وصف جوانمردان محل را كه كلاه را كج مي‌نهادند و اين كج‌كلاهي‌، توأم بود با نوعي غرور و نخوت‌. تا كنون هم اين رسم در ميان «كاكه‌»هاي افغانستان رايج است‌. در شعر بيدل هم به غرور كج‌كلاهان بسيار اشاره شده است‌.
الهي‌! پاره‌اي تمكين رم وحشي نگاهان را
به قدر آرزوي ما شكستي كج‌كلاهان را (ص 12)
غرور ناز تو مخصوص كج‌كلاهان نيست‌
شكسته‌رنگي ما هم خمي ز موي تو داشت (ص 236)
ناز در اينجا از لوازم غرور و خودنمايي است‌.
دامن‌كشان ز ناز به هر سو گذر كني‌
چون سايه زير پاي تو سر مي‌كشيم ما (ص 96)
ولي اين ناز، خاص آن معشوق كج‌كلاه است و گل و سنبل را آن جسارت نيست كه در حضور او ناز كنند. ديگر آن‌گونه كج‌كلاهي به چمن خراميده است كه دماغ ناز گل و سنبل را شكسته است.
همين ‌جا بد نيست بگويم كه در مورد اين بيت‌، اختلاف قرائتي هم وجود دارد، بدين معني كه واصف باختري شاعر و پژوهشگر معاصر افغانستان‌، مصراع دوم را چنين مي‌خواند:
در اين گلستان ندانم امروز، كج‌ِ كلاه كه مي‌خرامد
و اين «كج‌ِ كلاه‌» به صورت تركيب اضافي‌، نوعي جايگزيني صفت و موصوف است‌، از آن گونه كه در شعر نيما و پيروان او هم ديده شده است.
پايان شب‌، چيزي به غير روشن‌ِ صبح سپيد نيست‌.
ولي من همان قرائت «كج‌كلاه‌» را مي‌پسندم و البته در اين مقام از دلايل اين ترجيح مي‌گذرم كه بحثش دراز است‌. در هر حال‌، با توجه به دانش و تسلط ادبي استاد باختري‌، اين تذكر را لازم دانستم‌.
شايد اينجا اين سخن قابل طرح باشد كه «كج‌كلاه كه‌» هم تركيب اضافي نامأنوسي است‌، چون غالباً در اين مقام‌، بايد گفت «كدام كج‌كلاه‌». شايد استاد باختري نيز براي رفع همين مشكل‌، «كج‌ِ كلاه‌» خوانده است‌.
ولي اين نوع تركيب‌، در شعر بيدل سابقه دارد. بسيار روي داده است كه شاعر يك عبارت اسنادي را به شكل تركيب اضافي در مي‌آورد، بدين گونه:
«بسمل ما» بس كه از ذوق شهادت مي‌تپد
تيغ قاتل مي‌شمارد فرصت تكبير را (ص 46)
چون شمع قانعيم به يك داغ از اين چمن‌
گل بر هزار شاخ نبندد «بهار ما» (ص 4)
تو خواهي پرده رنگين ساز، خواهي چهره گلگون كن‌
به هر آتش كه باشد، سوختن دارد «سپند ما» (ص 81)
اين اضافه از نوع مالكيت نيست‌، از نوع عينيت است‌. «بسمل ما » يعني «بسملي كه ما هستيم‌»؛ «بهار ما» يعني «بهاري كه ماييم‌» و «سپند ما» يعني «سپندي كه ماييم‌». با اين وصف‌، «كج‌كلاه كه‌» يعني «كدام كس كه كج‌كلاه است‌» يا ساده‌تر بگوييم‌، «كدام كج‌كلاه.»

اگر اميد فنا نباشد نويد آفت‌زداي هستي‌
به اين سر و برگ‌، خلق آواره در پناه كه مي‌خرامد؟

«سر و برگ‌» يعني «بضاعت‌» و همراه شدنش با «اين‌»، گويا اندك بودن بضاعت را مي‌رساند، چنان كه مثلاً گفته مي‌شود «تو با اين پول چه مي‌تواني بخري‌؟» يعني «با اين پول اندك...».
باري‌، بيدل همواره اين هستي عاريت را يك دردسر مي‌داند.
هستي المي نيست كه يابند علاجش‌
در آتش خويشم‌، چه كنم‌؟ پيش كه نالم‌؟ (ص 867)
و به اين حساب‌، از فنا استقبال مي‌كند. پس مرگ پناهگاهي است براي مردمي كه در اين دنيا آواره‌اند و اگر اين پناهگاه نبود، به كجا مي‌رفتند؟
ياد آزادي است گلزار اسيران قفس‌
زندگي گر عشرتي دارد، اميد مردن است (ص 230)
به اميد فنا تاب و تب هستي گوارا شد
هواي سوختن بال و پر پروانة ما شد (ص 424)
فكر تدبير سلامت‌، خون راحت خوردن است‌
ما همه بيچاره‌ايم و چارة ما مردن است (ص 323)
پناهگاه ‌بودن مرگ‌، خود متناقض‌نمايي زيبايي است‌، چون ما غالباً از بيم مرگ به ديگر چيزها پناه مي‌بريم‌.

نگه به هر جا رسد، چو شبنم ز شرم مي‌بايد آب گردد
اگر بداند كه بي‌محابا به جلوه‌گاه كه مي‌خرامد

اين‌، شاه‌بيت غزل است و از بهترين بيتهاي ديوان بيدل‌. شاعر پتكي را كه به تدريج در بيتهاي پيش بالا برده است‌، اينك فرود مي‌آورد، با اين تصوير عاطفي و سرشار از زندگي‌.
ما همه‌ جا در حضور خداييم‌. پس بايد ادب حضور داشته باشيم و حتي نگاهي هم به اين جلوه‌زار نچرخانيم‌. بايد همانند شبنم از خجلت آب شد. در نخستين غزل ديوان بيدل‌، همين مضمون باري ديگر با زيبايي تمام گفته شده است‌:
ادبگاه محبت‌، ناز شوخي بر نمي‌دارد
چو شبنم سر به ‌مُهر اشك مي‌بالد نگاه آنجا (ص 1)
شخصيت‌بخشي به «نگاه‌» بسيار به سرزندگي اين بيت افزوده است‌. قيد «بي‌محابا» نيز پ‍ُرمعني است و همه احساسي را كه شاعر در اين حالت دارد منتقل مي‌كند. سخن دربارة اين بيت معجزنماي را كوتاه مي‌كنم با بيتي ديگر، باز از بيدل و باز با همين معني‌، كه مطلع غزل ديگري از اوست‌:
رواني نيست محو جلوه را بي‌آب گرديدن‌
سزد كز اشك آموزد نگاه ما خراميدن (ص 1053)
به هرزه در پردة من و ما غرور اوهام پيش بردي‌
نگشتي آگه كه در دماغت هواي جاه كه مي‌خرامد
بيدل برداشتي عارفانه و حتي شطح‌آميز از غرور دارد. مي‌گويد همين غرور هم از خدايي ‌بودن ماست و نشانة اينكه پرتوي از آن جلوه را با خود داريم‌. اگر آن نفخة الهي نبود، كف خاك اين همه غرور را از كجا مي‌يافت‌؟
مشت خاك و اين همه سامان ناز؟ اعجاز كيست‌؟
بيش از اين از من غلط مفروش‌، دانستم تويي (ص 1187)
و باز در بيتي ديگر، با صراحتي بيشتر:
كه دم زند ز من و ما، دمي كه ما، تو نباشي‌
به اين غرور كه ماييم‌، از كجا تو نباشي‌؟ (ص 1192)
در بيت، مقصد ما، به شكلي ديگر، شاعر مخاطب را به اين نكته متنبه مي‌سازد كه تو با اين همه «من و ما» كردن‌، حداقل بايد مي‌دانستي اين هواي جاه از آن كسي ديگر است كه در دماغت افتاده است‌. به واقع غرور كفرآميز مي‌توانست به ايمان برساندت.

مگر ز چشمش غلط‌نگاهي رسد به فرياد حال بيدل‌
وگرنه آن برق بي‌نيازي‌، پي گياه كه مي‌خرامد؟

در عالم عاشقي‌، جور و جفاي معشوق هم خود نعمتي است و حداقل مي‌رساند كه او به عاشق التفات دارد. پس سوزاندن عاشق ترحمي است از سوي معشوق‌.
بود ترّحم عشقت به حال بي‌كسي من‌
چو مشت خس كه كند شعله امتحانش و لرزد (ص 556)
ولي اين سوختن هم به راحتي ميسر نمي‌شود. آن برق جلوه چه نيازي به اين گياه بي‌مقدار دارد كه خويش را صرف آن سازد؟ مگر اينكه باري اين اتفاق ناخواسته روي دهد و نگاهي به اشتباه از چشمش به فرياد حال بيدل برسد.
در اين بيت‌، «غلط‌نگاه‌» يك تركيب است‌، مثل «غلط‌فهمي‌» يا «غلط‌انداز» و مرحوم حسيني و استاد باختري نيز آن را چنين خوانده‌اند. البته در قرائت باختري‌، «مگر ز چشمي غلط‌نگاهي‌...» است كه درست نمي‌نمايد، چون «آن‌» مصراع دوم‌، ايجاب مي‌كند كه اين «چشم‌» نكره نباشد.

اين غزل‌، از «ديوان بيدل‌» چاپ كابل و تجديد چاپ در ايران نقل شده است‌. در كنار آن‌، از لوح فشردة «روايتي از حديث آفتاب‌» كه دكلمة پانزده غزل از بيدل (من‌جمله غزل حاضر) توسط واصف باختري شاعر معاصر افغانستان و لوحهاي فشردة غزليات بيدل دكلمة مرحوم حسن حسيني بهره برده‌ام.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 16:36  توسط علی غریب | 

بحران مخاطب و شعر امروز ايران


دكتر كاووس حسن لي،


الف: اشتياق‌ طبقه‌هاي‌ گوناگون‌ مردم‌ ايران‌ به‌ شعر و شاعري‌ و افزايش‌ عرضه‌ و تقاضا در اين‌ بازار، موجب‌ افزايش‌ توليد شعر شده‌ است. در نگاه‌ نخست، اين‌ پديده، پديده‌اي‌ خوشايند به‌ نظر مي‌رسد. امّا در همين‌ بازار شلوغ‌پسند شعر، خود شعر، بيش‌ از هر چيز ديگر دچار بحران‌ شده‌ است:

بيشتر مخاطبان‌ عمومي، دريافت‌ مناسبي‌ از شعر، به‌ عنوان‌ يك‌ اثر هنري‌ ندارند. اينان‌ از شعر دريافت‌ها، مطالبات‌ و توقعاتي‌ دارند كه‌ حاصل‌ نهايي‌ آن‌ كنار زدن‌ عصارهِ‌ هنري‌ شعر و راضي‌ بودن‌ به‌ مضامين‌ سياسي، اجتماعي، عرفاني، اخلاقي‌ و... است. اين‌ خوانندگان‌ و شنوندگان، گويندگاني‌ را مي‌پسندند كه‌ مطابق‌ سليقه‌ و دريافت‌ آنها شعر بسازند. شعري‌ كه‌ بتواند از نظر سياسي‌ يا اجتماعي‌ يا اخلاقي‌ يا مانند آن، آنها را راضي‌ كند.
از آن‌ سوي‌ ديگر هم‌ بسياري‌ از شاعران‌ امروز، نگران‌ از دست‌ دادن‌ همين‌ مخاطبان‌ عمومي‌ هستند و دغدغهِ‌ حفظ‌ چنين‌ مخاطباني، روز به‌ روز، بخش‌ مهمي‌ از شعر ما را از نظر عنصر اساسي، يعني‌ عنصر هنري‌ لاغر و ضعيف‌ مي‌كند.
ب: گونه‌اي‌ ديگر از شعر امروز ايران‌ به‌ دنبال‌ شرايط‌ تازه‌ جهاني‌ و پديد آمدن‌ نظريه‌هاي‌ نوين‌ ادبي، بدون‌ توجه‌ به‌ شرايط‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ ايران، آفريده‌ مي‌شود.
در هم‌ شكستن‌ برخي‌ از اصول‌ مدرنيته‌ و پديدار شدن‌ نظريه‌هاي‌ پسامدرنيسم‌ در دهه‌هاي‌ اخير، بخشي‌ از شعر پيشرو غرب‌ را نيز زير تأ‌ثير خود درآورد. و گونه‌هاي‌ ديگر از شعر در آنجا پديد آمد كه‌ نموداري‌ از شرايط‌ اجتماعي‌ جامعهِ‌ غرب‌ است.
اشتياق‌ برخي‌ از شاعران‌ جوان‌ ما به‌ نوجويي‌ و نوآوري‌ در شعر امروز ايران‌ تا به‌ حدي‌ است‌ كه‌ آنها را به‌ پيروي‌ و تقليد ساده‌انگارانهِ‌ نظريه‌هاي‌ نوين‌ ادبي‌ غرب‌ واداشته‌ و موجب‌ پديدآمدن‌ گونه‌اي‌ از شعر فارسي‌ در دههِ‌ اخير شده‌ است.
هر چند اين‌ گونه‌ از شعر، امكانات‌ تازه‌اي‌ را -- بويژه‌ در حوزهِ‌ زبان‌ -- در شعر فارسي‌ يادآوري‌ مي‌كند و اين‌ امكانات‌ پيشنهادي‌ در نهايت، به‌ تازه‌ شدن‌ شعر امروز كمك‌ شاياني‌ مي‌كند، اما بي‌توجهي‌ به‌ شرايط‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ ايران‌ و مخاطب‌ستيزي‌ بخشي‌ از اين‌ سروده‌ها، آنها را با بحراني‌ ديگر مواجه‌ ساخته‌ است.


شعر امروز
شعر امروز ما و نقد آن، دچار سردرگمي‌ غريبي‌ شده‌ است. بخشي‌ از اين‌ آشفتگي‌ در پيوند با مخاطبان‌ شعر امروز است. اين‌ سردرگمي‌ را مي‌توان‌ از زاويه‌هاي‌ مختلف‌ نگاه‌ كرد. من‌ بدون‌ اينكه‌ بخواهم‌ براي‌ اين‌ سردرگمي‌ و آشفته‌ حالي‌ نسخه‌اي‌ بپيچم، مي‌خواهم‌ دوربين‌ نگاهم‌ را در يك‌ زاويه‌ مستقر كنم‌ و همراه‌ شما اين‌ آشفته‌ حالي‌ را تماشا كنم. در ادامهِ‌ نگاه، محل‌ دوربين‌ را عوض‌ مي‌كنيم‌ و يك‌ بار از زاويه‌اي‌ مخالف‌ زاويهِ‌ پيشين‌ به‌ تماشا مي‌نشينيم:
شيفتگي‌ مردم‌ ايران‌ به‌ شعر و شاعري، تا حدي‌ است‌ كه‌ در سراسر دنيا اين‌ مردم‌ به‌ مردمي‌ شعر دوست‌ و شاعرپيشه‌ نام‌ برآورده‌اند. اشتياق‌ به‌ توليد و مصرف‌ شعر، ويژگي‌ فراگيري‌ است‌ كه‌ در همهِ‌ لايه‌هاي‌ اجتماع‌ ما وجود دارد، از يك‌ خانه‌دار ساده‌ و كارمند معمولي‌ تا راننده‌ و كارگر و دانشگاهي‌ و بازرگان‌ و هنرمند و همه‌ و همه‌ در كشور ما هوادار شعر و شاعري‌ و مصرف‌كنندهِ‌ هميشگي‌ شعرند. اشتياق‌ طبقه‌هاي‌ گوناگون‌ مردم‌ ايران‌ به‌ شعر و شاعري‌ و افزايش‌ عرضه‌ و تقاضا در اين‌ بازار، موجب‌ افزايش‌ توليد شعر شده‌ است. اين‌ پديده، در نگاه‌ نخست، خود را پديده‌اي‌ پسنديده‌ و خوشايند نشان‌ مي‌دهد؛ مي‌توان‌ سرخوشانه‌ گفت: <چه‌ بهتر از اين‌ كه‌ همه‌ مردم‌ ما در اين‌ روزگاران‌ تلخ‌ اهل‌ شعر و هنر و ادبياتند> و سرافرازانه‌ بدين‌ ويژگي‌ باليد. امّا اين‌ تنها يك‌ روي‌ سكه‌ است. زيرا در همين‌ بازار شلوغ‌پسند شعر، خود شعر بيش‌ از هر چيز ديگر گرفتار بحران‌ شده‌ است‌ و چنانچه‌ با درنگ‌ بيشتر جست‌ و جوگرانه، دوربين‌ را روي‌ خود شعر <زوم> كنيم، به‌ سادگي‌ مي‌بينيم‌ كه‌ چگونه‌ اين‌ موجود محبوب‌ در ازدحام‌ هواخواهان‌ و خواستاران‌ خود دچار آسيب‌ جدي‌ شده‌ است.
به‌ شعرهايي‌ كه‌ در <شب‌ شعرها> خوانده‌ مي‌شود و با اقبال‌ عمومي‌ مردم‌ رو به‌ رو مي‌گردد نگاه‌ كنيد. به‌ چيزهايي‌ كه‌ به‌ نام‌ شعر در صفحهِ‌ خيلي‌ از روزنامه‌ها چاپ‌ مي‌شود و بسياري‌ هم‌ آنها را مي‌پسندند، نگاه‌ كنيد. بيشتر خوانندگان‌ عمومي‌ دريافت‌ مناسبي‌ از شعر، به‌ عنوان‌ يك‌ اثر هنري‌ ندارند. اينان‌ از شعر دريافت‌ها، مطالبات‌ و توقعاتي‌ دارند كه‌ نتيجهِ‌ نهايي‌ آن‌ كنار زدن‌ عصارهِ‌ هنري‌ شعر و راضي‌ بودن‌ به‌ مضامين‌ سياسي، اجتماعي، اخلاقي، عرفاني‌ و... است. اين‌ خوانندگان‌ و شنوندگان، آن‌ گويندگاني‌ را مي‌پسندند كه‌ مطابق‌ ميل، سليقه‌ و دريافت‌ آنها شعر بسازند. شعري‌ كه‌ بتواند از نظر سياسي‌ آنها را ارضا كند، شعري‌ كه‌ بتواند از نظر اجتماعي‌ آنها را اقناع‌ كند، شعري‌ كه‌ بتواند از نظر اخلاقي‌ آنها را راضي‌ كند و...
از آن‌ سوي‌ ديگر هم‌ بسياري‌ از شاعران‌ امروز، نگران‌ از دست‌ دادن‌ همين‌ مخاطبان‌ عمومي‌ هستند و دغدغهِ‌ حفظ‌ چنين‌ مخاطباني‌ روز به‌ روز بخش‌ مهمي‌ از شعر ما را از نظر عنصر اساسي، يعني‌ عنصر شعري‌ و هنري‌ لاغر و ضعيف‌ مي‌كند. چون‌ اين‌ دسته‌ از شاعران‌ در همين‌ نشئگي‌ و خماري‌ كه‌ از پسند مردم‌ و <به‌ به> و <چه‌چه> آنها نصيبشان‌ شده‌ -- به‌ سفارش‌ غيرمستقيم‌ مخاطبانشان‌ -- توليداتي‌ را روانهِ‌ بازار مي‌كنند كه‌ از نظر كيفي‌ و هنري‌ كمترين‌ بهره‌ را دارد.
اين‌ گونه‌ است‌ كه‌ شعر به‌ معني‌ واقعي‌ بازاري‌ مي‌شود.
ممكن‌ است‌ گروهي، برخلاف‌ من، گمان‌ كنند كه‌ اين‌ خرد جمعي‌ و پسند عمومي، خود، دليل‌ مناسبي‌ براي‌ شايستگي‌ و اصالت‌ اين‌ گونه‌ از آثار هنري‌ است. اما در باور من‌ هرگز چنين‌ نيست؛ زيرا مي‌بينيم‌ همين‌ ذائقهِ‌ عمومي، امروزه‌ مثلاً به‌ سريال‌هاي‌ تلويزيوني‌ و فيلم‌هايي‌ علاقه‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ كمترين‌ برجستگي‌ هنري‌ ندارند و تنها براي‌ سرگرمي‌ آنها ساخته‌ شده‌اند. آيا اينك‌ كه‌ در كشور ما، فروش‌ فرش‌ ماشيني‌ بسيار بيشتر از فرش‌ دست‌ باف‌ است، دليل‌ بر اصالت‌ و شايستگي‌ آن‌ است؟! يا به‌ قدرت‌ خريد مردم‌ مربوط‌ است. همچنان‌ كه‌ در آثار هنري‌ به‌ قدرت‌ دريافت‌ آنها مربوط‌ مي‌شود.
عادت‌هاي‌ ذهني‌ از آفت‌هاي‌ خطرناك‌ شناخت‌ هستند. و همواره‌ همچون‌ غباري‌ در مسير تماشاي‌ آدمي‌ ايستاده‌اند.(1) امروزه‌ حتي‌ بسياري‌ از تحصيل‌كردگان‌ دانشگاهي‌ ما در رشته‌ ادبيات‌ فارسي‌ هم‌ از تربيت‌شدگان‌ نظام‌ كهنهِ‌ آموزشي‌ هستند و به‌ دليل‌ عادت‌هاي‌ ذهني، هميشه‌ خريدار شعر آشنا و سنتي‌ خودشان‌ هستند. به‌ راستي‌ كه‌ زيستن‌ در گذشته‌ و گرفتار ماندن‌ در عادت‌هاي‌ مأ‌لوف، بدترين‌ نوع‌ زيستن‌ است.
تحولات‌ دنياي‌ معاصر، حاكميت‌ شگفت‌انگيز تكنولوژي‌ ارتباطات، كامپيوتر، اينترنت‌ و ماهواره، شكستن‌ بسياري قطعيت‌ها و بي‌اعتباري‌ اسناد و... ما را وادار مي‌كند كه‌ به‌ گونه‌اي‌ ديگر بينديشيم، به‌ گونه‌اي‌ ديگر ببينيم‌ و به‌ گونه‌اي‌ ديگر بگوييم.
جامعهِ‌ سنتي‌ ما جامعه‌اي‌ بسته‌ بود، جامعهِ‌ فرمان‌روايي‌ و فرمان‌پذيري‌ بود جامعه‌اي‌ ذهنيت‌گرا بود و زيباشناسي‌ ويژهِ‌ خود را داشت. امروزه‌ امّا ما در حال‌ رها شدن‌ از آن‌ ساختارها و بافتارها هستيم. جامعهِ‌ امروز ما مي‌خواهد جامعهِ‌ گفت‌ و گو باشد، جامعهِ‌ چند صدايي‌ باشد، بايد نگاهش‌ را تغيير دهد. ما ادبيات‌ گذشته‌مان‌ را هم‌ بايد از نو بكاويم، بهتر است‌ متون‌ سنتي‌ را نوخواني‌ كنيم. شايد فردوسي‌ و حافظ‌ و سعدي‌ را هم‌ كه‌ گاهي‌ دچار سنگ‌ شدگي‌ مقدس‌ مي‌شوند نجات‌ دهيم.
شرايط‌ تازهِ‌ جهاني، زباني‌ ديگر از ما مي‌طلبد و اين‌ گونه‌ است‌ كه‌ شعري‌ ديگر با شيوه‌اي‌ ديگر در جامعهِ‌ ما زاده‌ مي‌شود. البته‌ ما نبايد به‌ اين‌ پديده‌ تازه‌ وارد با چشمي‌ پر از سوءظن‌ نگاه‌ كنيم. شاعر گذشته‌ به‌ دنبال‌ پاسخ‌ گفتن‌ به‌ پرسش‌ها و نشان‌ دادن‌ راه‌ و ارشاد و هدايت‌ بود. در حالي‌ كه‌ شاعر امروز به‌ جاي‌ پاسخ‌ گويي‌ به‌ دنبال‌ پرسش‌گري‌ است. او مي‌خواهد با سؤ‌ال‌هاي‌ پي‌ در پي‌ تنور پرسش‌گري‌ را برافروزد و روشن‌ نگه‌ دارد. در حالي‌ كه‌ عادت‌هاي‌ سنتي‌ از شعر توقع‌ دارند آنها را هدايت‌ كند، به‌ پرسش‌هاي‌ آنها پاسخ‌ بگويد و به‌ آنها آرامش‌ دهد.
در گونه‌اي‌ از شعر امروز امكانات، ظرفيت‌ها و قابليت‌هاي‌ تازه‌اي‌ در ميدان‌ شعر عرضه‌ شده‌ است: كاركردهاي‌ زباني‌ و زبان‌ورزي، فرم‌هاي‌ تازه، متن‌گرايي، امكانات‌ روايي‌ نهفته‌ در زبان، روي‌ آوري‌ به‌ پديده‌هاي‌ عيني‌ و... از امكاناتي‌ هستند كه‌ مي‌توانند شعر امروز ما را به‌ كمال‌ برسانند.
يكي‌ از شاعران‌ معاصر ويژگي‌هاي‌ نوشعر پيشرو امروز را اين‌ گونه‌ برشمرده‌ است:
<-- لحن‌ مجادله‌آميز و لزوماً خطابي، جاي‌ خود را به‌ لحني‌ مكالمه‌آميز داده‌ است.
-- پرتو معناهاي‌ گوناگون‌ و گريزان‌ از محوريتي‌ خاص، سلطهِ‌ معنايي‌ مشخص‌ (تك‌ معنايي‌ -- پيام‌آوري) را كمرنگ‌ كرده‌ است.
-- بيان‌ مفهومي‌ جاي‌ خود را به‌ تجسم‌ عينيت‌هاي‌ ملموس‌ سپرده‌ است.
-- زبان‌ورزي، بدان‌ گونه‌ كه‌ <شعر از واژگان‌ ساخته‌ مي‌شود نه‌ از تصوير) جاي‌ تصوير محوري‌ و نمادگرايي‌هاي‌ دال‌ و مدلولي‌ را گرفته‌ است.
-- مفاهيم‌ گفتاري‌ به‌ جاي‌ بلاغت‌ نوشتاري، بينش‌ تكثرگرا به‌ جاي‌ نگاه‌ تقابلي، اشراق‌ به‌ جاي‌ اخطار، انسجام‌ متناقض‌ به‌ جاي‌ وحدت‌ ارگانيك، پرسش‌انگيزي‌ به‌ جاي‌ پاسخ‌هاي‌ قاطع، انفصال‌هاي‌ غير علّي‌ به‌ جاي‌ اتصال‌هاي‌ علّي، تضاد و چند پارچگي‌ به‌ جاي‌ نگره‌اي‌ مسطح‌ و يكدست، مهرورزي‌ به‌ جاي‌ مسؤ‌وليت‌پذيري‌هاي‌ رسمي‌ و... نشسته‌ است.>(2)
همين‌ گونه‌ از تفاوت‌هاست‌ كه‌ باعث‌ مي‌شود خوانندگان‌ سنتي، شعرهايي‌ را كه‌ با شيوه‌هاي‌ تازه‌ سروده‌ مي‌شود، دريافت‌ نكنند.
<اكنون‌ شعر روشنفكري‌ و شعر مردم‌ در ايران‌ از هم‌ جداست. شاعران‌ به‌ شعر پيچيده‌تر و مردم‌ به‌ شعر شعراي‌ دهه‌هاي‌ پيش‌ روي‌ آورده‌اند. آيا مردم‌ و شاعران، در نظام‌ زيبايي‌شناسي‌ پيشرفتهِ‌ ديگري‌ يكديگر را ديدار خواهند كرد؟>(3)
يكي‌ ديگر از شاعران‌ معاصر در پاسخ‌ به‌ اين‌ پرسش‌ كه‌ <شعر دههِ‌ هفتاد چه‌ پيشنهادهايي‌ براي‌ گسترش‌ و تنوع‌بخشي‌ به‌ شعر امروز ايران‌ داشت؟> گفته‌ است:
در دو بعد مي‌توان‌ اين‌ پيشنهادها را بررسي‌ كرد يكي‌ به‌ لحاظ‌ محتوايي‌ و ديگر از جنبهِ‌ فرميك. گو اينكه‌ در عمل، اين‌ دو از هم‌ تفكيك‌ناپذيرند... شعرهاي‌ موفق‌ و پيشرو دههِ‌ هفتاد، از موضوع‌ها و مفاهيم‌ مجرد و عام، مثل‌ عشق‌ و مرگ‌ و سعادت‌ و تيره‌بختي‌ و... نجات‌ يافت. و خلاف‌ سنت‌ هزار ساله‌ در شعر فارسي، كوشيد بدون‌ بهره‌گيري‌ از اين‌ واسطه‌هاي‌ ذهني‌ و ادبي، با رويكرد به‌ پديده‌هاي‌ عيني‌ و ملموس‌ زندگي‌ شهري‌ امروز، به‌ شعري‌ متفاوت‌ برسد... اما شعر دههِ‌ هفتاد به‌ همين‌ اندازه‌ و شايد هم‌ شديدتر، الگوهاي‌ ساختاري‌ و زيباشناختي‌ شعر فارسي‌ را عوض‌ كرد و تغيير داد. اگر تا همين‌ يكي‌ دو دههِ‌ پيش، شعر مركزگرا، فرم‌ هندسي‌ بسته، زبان‌ به‌ غايت‌ ادبي‌ و فخيم‌ و شيوا امتيازي‌ براي‌ شعر شمرده‌ مي‌شد (و البته‌ به‌ حق، چون‌ در هر حال‌ مي‌بايست‌ اين‌ تجربه‌ها و فرم‌ها را ابتدا پديد مي‌آورديم‌ و سپس‌ از آنها فراروي‌ مي‌كرديم). در شعر امروز با اين‌ الگوها بعيد به‌ نظر مي‌رسد بشود به‌هم‌ ريختگي‌ زندگي، بي‌يقيني‌ فكري‌ و حتي‌ حسي‌ و عاطفي‌ خودمان‌ را بيان‌ كنيم... شگردهاي‌ شعري‌ تازه‌ و بديعي‌ كه‌ اين‌ سال‌ها در كار شاعران‌ عمل‌ مي‌كند، علاوه‌ بر گوناگوني، از چنان‌ بدعتي‌ برخوردار است‌ كه‌ سال‌ها وقت‌ مي‌برد تا منتقدان‌ ادبي‌ اغلب‌ كندذهن‌ و بي‌شهامت‌ ما بتوانند آن‌ را شناسايي‌ و دسته‌بندي‌ كنند... اين‌ شعر شعري‌ چند بعدي‌ و متعلق‌ به‌ عصر فراصنعتي‌ و دنياي‌ ماهواره‌اي‌ و رايانه‌اي‌ است، نه‌ جهان‌ بسته‌ و خودمحور اسطوره‌اي(4>)
اينك‌ بنا بر قولي‌ كه‌ در آغاز اين‌ گفتار داده‌ بودم‌ جاي‌ دوربين‌ نگاه‌ را عوض‌ مي‌كنم‌ و از زاويه‌اي‌ ديگر به‌ شعر امروز نگاه‌ مي‌كنيم:
وسايل‌ تازهِ‌ ارتباط‌ جمعي‌ در دنياي‌ غرب‌ و شرق‌ با مدرن‌ترين‌ ابزار خود به‌ شدت‌ سرسام‌آوري‌ در حال‌ گسترش‌ است‌ و مرزها را از ميان‌ برمي‌دارد تا كرهِ‌ زمين‌ را به‌ دهكده‌اي‌ كوچك‌ تبديل‌ كند. تازه‌ترين‌ نظريه‌ها در همهِ‌ علوم‌ و فنون‌ به‌ سادگي‌ در كمترين‌ زمان، با ابزارهاي‌ تازه، به‌ همهِ‌ خانه‌ها راه‌ مي‌يابند و مردم‌ از آنها آگاه‌ مي‌شوند.
اين‌ رويداد در كشور ما هم‌ جاري‌ است. با آنكه‌ هنوز بسياري‌ از ساختارهاي‌ فرهنگي، اجتماعي‌ و اداري‌ كشور ما همچنان‌ سنتي‌ باقي‌ مانده‌ است، وسايل‌ ارتباط‌ جمعي‌ تا دورترين‌ روستاهاي‌ ما هم‌ نفوذ كرده‌ است.
از روستاي‌ دورافتاده‌اي‌ مي‌گذشتم. زني‌ ميان‌ سال‌ در حال‌ دوشيدن‌ شير گاو بود. دختري‌ حدود ده‌ ساله‌ ناگهان‌ از اتاق‌ بيرون‌ پريد و گفت: <نه‌ نه! نه‌ نه‌ !بياNITV شروع‌ شد.>
شايستهِ‌ يادآوري‌ است‌ كه‌ شرايط‌ تازهِ‌ در جامعهِ‌ فراصنعتي‌ با درهم‌ شكستن‌ برخي‌ از اصول‌ مدرنيته‌ و پديدار شدن‌ نظريه‌هاي‌ پسامدرنيزم‌ در دهه‌هاي‌ اخير، بخشي‌ از شعر پيشرو غرب‌ را نيز زير تأ‌ثير خود درآورد و گونه‌اي‌ ديگر از هنر، شعر و نظريه‌هاي‌ نوين‌ ادبي‌ را پديد آورد كه‌ نموداري‌ از شرايط‌ اجتماعي‌ غرب‌ است. اين‌ نظريه‌هاي‌ نوين‌ -- بويژه‌ از طريق‌ ترجمه‌ -- به‌ جامعهِ‌ ادبي‌ ايران‌ هم‌ راه‌ يافته‌ است.
اشتياق‌ برخي‌ از شاعران‌ جوان‌ ما به‌ نوجويي‌ و نوآوري‌ در شعر امروز ايران‌ تا به‌ حدي‌ است‌ كه‌ آنها را به‌ پيروي‌ و تقليد ساده‌انگارانهِ‌ نظريه‌هاي‌ نوين‌ ادبي‌ غرب‌ واداشته‌ و موجب‌ پديد آمدن‌ گونه‌اي‌ از شعر فارسي‌ در سالهاي‌ اخير شده‌ است.
در حوزهِ‌ شعر، امروزه‌ همهِ‌ شاخص‌ها و معيارهاي‌ گذشته‌ به‌ هم‌ ريخته‌ است. هر كس‌ هر گونه‌اي‌ كه‌ مي‌خواهد سخن‌ مي‌گويد. به‌ نظر برخي‌ افراد براي‌ آشنايي‌زدايي، هر چيز آشنا را بايد درهم‌ شكست. براي‌ ساخت‌ الگوهاي‌ تازه‌ هر الگويي‌ را بايد به‌ هم‌ ريخت. برخي‌ از نظريه‌هاي‌ نوين‌ ادبي‌ هم‌ كه‌ ظاهراً -- بنا به‌ دريافت‌ برخي‌ از افراد -- سفارش‌ مي‌كنند كه: <معنا را بيرون‌ بريزيد و شعر را از دست‌ معنا نجات‌ دهيد.> بسياري‌ از منتقدان‌ امروز هم‌ كه‌ از ترس‌ اتهام‌ سنتي‌ بودن‌ جرا‡‌ت‌ انتقاد و ايراد از اين‌ گونه‌ سروده‌هايي‌ كه‌ خود را پيشرو مي‌خوانند، ندارند. عجب‌ ميدان‌ مناسبي‌ است‌ براي‌ تاختن‌ و جولان‌ دادن. به‌ راحتي‌ مي‌توان‌ وارد اين‌ ميدان‌ شد. هر هذياني‌ را به‌ اسم‌ شعر عرضه‌ كرد و هر كس‌ هم‌ نفهميد به‌ او انگ‌ سنتي‌ زد كه: <فلاني! ذهن‌ شما عادت‌ به‌ سنت‌ دارد و دريافت‌ اين‌ گونه‌ اشعار نياز به‌ درك‌ ديگري‌ دارد! اين‌ شعرها پست‌ مدرن‌ هستند و براي‌ فهم‌ آنها بايد ذهن‌ از مرحلهِ‌ مدرنيته‌ به‌ مرحلهِ‌ پست‌مدرنيته‌ جهش‌ كند...>!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 16:35  توسط علی غریب | 

شعر صدسال اخير تاجيكان


سيد علي موسوي گرمارودي

در روزگار عيني‌ و همراهانش‌ سودا، شاهين، حيرت‌ و بعدها پيرو سليماني‌ و محمد جان‌ رحيمي‌ هرگز شاعر بزرگي‌ ظهور نكرده‌ و اگر در صد سال‌ اخير، جدا از نيما يوشيج، ايران‌ يك‌ سهراب‌ سپهري‌ به‌ جهانيان‌ معرفي‌ كرد (كه‌ شعرش‌ در هر جا كه‌ ترجمه‌ شد، با توفيق‌ چشمگير روبرو بود) و اگر در پاكستان‌ يك‌ محّمد اقبال‌ پارسي‌ گو ظهور كرد، در شعر تاجيك‌ هنوز كسي‌ ظهور نكرده‌ است‌ كه‌ از هفت‌ خوان‌ نقد روزگار به‌ سلامت‌ بگذرد، هنوز همان‌ سيدا و شوكت‌ بخارايي،رفيع‌ترين‌ قلّه‌هاي‌ ادبي‌ تاجيكان‌ در چند قرن‌ گذشته‌اند.> (2) اگر چه‌ اين‌ سخن‌ها بي‌گمان‌ از سر كمال‌ دلسوزي‌ است‌ و سعدي‌ در بوستان‌ فرموده‌ است:

نصيحت‌ كه‌ خالي‌ بود از غرض‌
چو داروي‌ تلخ‌ است، دفع‌ مرض‌
امّا از تكرار اين‌ نصيحت‌ها چه‌ فايده؟
بگذرم‌ از اينكه‌ در ايران‌ ما هم، اگر معيار شعر بلند، غزل‌ حافظ‌ باشد؛ پس‌ از حافظ، شاعري‌ در ابعاد او نداشته‌ايم. علاوه‌ بر اين،
تاجيكان‌ از قرن‌ها پيش، خود به‌ فراتر بودن‌ شعر حافظ‌ و امثال‌ او اعتراف‌ داشته‌اند. كمال‌ خجندي، ششصد سال‌ پيش‌ و در زمان‌ خود حافظ‌ مي‌گويد:
با لطف‌ طبع، مردم‌ شيراز از <كمال>
باور نمي‌كنند كه‌ گويم‌ خجنديم(3)
بنابراين، به‌ نظر من‌ به‌ جاي‌ اين‌ سخن‌ها بهتر است‌ در آثار شاعران‌ تاجيك‌ به‌ دنبال‌ استعدادهايي‌ باشيم‌ كه‌ ناشناخته‌ مانده‌اند؛ و يا در آثار آنان‌ به‌ جستجوي‌ رگه‌هاي‌ درخشان‌ قريحه‌ بپردازيم، نه‌ اينكه‌ نمونه‌هاي‌ نازل‌ يا مشكلات‌ شعرشان‌ را پيش‌ چشم‌ آوريم.
انتظار هم‌ نبايد داشته‌ باشيم‌ كه‌ شاعران‌ صد سال‌ اخير تاجيكستان، همه‌ برجسته‌ و داراي‌ قريحهِ‌ درخشان‌ باشند، مگر در طول‌ تاريخ‌ ادبيات‌ ما از همان‌ آغاز تا كنون، همه‌ برابر بوده‌اند؟ آيا شعر محمدبن‌ وصيف‌ سگزي:
اي‌ اميري‌ كه‌ اميران‌ جهان‌ خاصه‌ و عام‌
بنده‌ و چاكر و مولاي‌ و سگ‌ بند و غلام‌
كه‌ فاقد انسجام‌ و حتّي‌ سست‌ است؛ با شعر شاعر همدورهِ‌ وي‌ حنظله‌ بادغيسي‌ برابر است‌ كه‌ مي‌فرمايد:
مهمتري‌ گر به‌ كام‌ شير در است‌
شو خطر كن‌ زكام‌ شير بجوي‌
يا بزرگي‌ و عزّ و نعمت‌ و جاه‌
پا چو مردانت‌ مرگ‌ روياروي‌
ما، در طول‌ تاريخ‌ درخشان‌ ادبيات، حتي‌ كساني‌ داشته‌ايم‌ كه‌ رگه‌هايي‌ به‌ نشانهِ‌ استعداد و قريحهِ‌ والاي‌ آنان، در شعرشان‌ بوده‌ است‌ اما يا محيط‌ مساعد و يا استاد راهنمايي‌ نداشته‌اند كه‌ منبع‌ اصلي‌ اين‌ كان‌ گهر را كشف‌ كند و سر اين‌ چشمه‌ را كه‌ تنها <نمي> بيرون‌ داده‌ است، بگشايد تا رودي‌ خروشان، زلال‌ و روان‌ گردد.
در تذكره‌اي(4)، غزلي‌ از يك‌ شاعر موزه‌ دوز اراكي‌ ديدم‌ كه‌ تنها، مطلع‌ آن‌ درخشان‌ و عالي‌ بود؛ يعني‌ همان‌ <رگهِ‌ نشانهِ‌ قريحهِ‌ والا>:
چشمان‌ تو خواب‌ از اثر بادهِ‌ ناب‌ است‌
بختم‌ شده‌ بيدار كه‌ اين‌ فتنه‌ به‌ خواب‌ است‌
امّا با ابيات‌ سست‌ و ضعيف‌ ديگر، غزل‌ را به‌ اين‌ جا رسانده‌ بود كه:
بر موزه‌ بزن‌ بخيه‌ كه‌ بغداد خراب‌ است!
من‌ در رويارويي‌ با شعر تاجيكان، همواره‌ در جستجوي‌ قريحهِ‌ والا بوده‌ام؛ اگر يافته‌ام، بركشيده‌ام، و اگر نيافته‌ام‌ بسيار گشته‌ام‌ تا در بي‌قريحگان‌ نيز شعر نسبتاً سالمي‌ را بيابم‌ و همان‌ را معرفي‌ كنم. زيرا همچون‌ صدرالدين‌ عيني‌ معتقد بوده‌ام‌ <به‌ ياد آري‌ اگر آغاز تاجيك> باور خواهي‌ داشت‌ كه‌ نبيرهِ‌ رودكي، نبيرهِ‌ رودكي‌ است‌ و اگر فرصتي‌ بيابد و بكوشد، دگر باره، به‌ اصل‌ خود رجوع‌ خواهد كرد. من‌ در برخورد با شعر همزبانان‌ دلبندم‌ تاجيكان، كوشيده‌ام‌ چون‌ طوطي‌ باشم‌ كه‌ از دستر خوان‌ و سفرهِ‌ رنگارنگ‌ شعر آنان، تنها شكر بكاوم‌ و قند بجويم‌ نه‌ آنكه‌ حنظل‌ بر آرم‌ و پند بگويم. به‌ قول‌ سيداي‌ نسفي:
معني‌يي‌ در هر كه‌ مي‌بينيم‌ خدمت‌ مي‌كنيم‌
خانه‌ زاد اهل‌ فهم‌ و بندهِ‌ هوشيم‌ ما
چه‌ يك‌ رگه‌ باشد و چه‌ كان‌ بي‌پايان‌ و رودي‌ خروشان‌ و به‌ لطف‌ خداوند، به‌ دستاوردهايي‌ هم‌ رسيده‌ام: از جمله‌ شاعر جوان‌ گمنامي‌ به‌ نام‌ نذراللّه‌ عزيزيان‌ كه‌ چند سال‌ پيش‌ در اسفره‌ معلم‌ بود، و اكنون‌ در خجند خبرنگار هفته‌نامهِ‌ <نيلوفر> است‌ امّا شعري‌ دارد كه‌ هر چند زبان‌ آن، نسبت‌ به‌ زبان‌ بيدل، امروزين‌ است‌ امّا برخي‌ غزلهاي‌ بيدل‌ را تداعي‌ مي‌كند:
نيابد هيچ‌ كس‌ در شعر مأ‌وائي‌ كه‌ من‌ دارم‌
نخواند دفتر ثبت‌ نظرهايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
نياز خلق‌ را در خويش‌ ديدن‌ كاري‌ آسان‌ نيست‌
دل‌ است‌ آئينه‌ باطن‌ هويدايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
چراغي‌ مي‌شكوفد در افق‌ در ديدگان‌ شب‌
گواه‌ جلوهِ‌ مهتاب‌ سيمايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
برو در باغ‌ و بشنو آيت‌ سبز درختان‌ را
لب‌ هر برگ‌ مي‌جنبد به‌ ايمائي‌ كه‌ من‌ دارم‌
دمي‌ فارغ‌ شو اي‌ گل‌ از فسون‌ نالهِ‌ بلبل‌
شنو افسانه‌هاي‌ روح‌ افزايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
سياهي‌ قلم‌ آميخت‌ با اشك‌ زلال‌ من‌
درون‌ رنگ‌ پنهان‌ است‌ پيدايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
صدا چون‌ موميا از سنگ‌ لبهايم‌ برون‌ آمد
ز خاموشي‌ دميدنهاست‌ نجوايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
كمال‌ روح‌ و عصيان‌ غرور آموختم‌ از كوه‌
فلك‌ را مي‌خراشد دست‌ گيرايي‌ كه‌ من‌ دارم‌
به‌ دريا مي‌رسد هر چشمه‌ گر دريا صفت‌ باشد
چنين‌ است‌ از پس‌ امروز فردايي‌ كه‌ من‌ دارم‌ (5)
اين‌ شاعر، هنوز مجموعهِ‌ چاپ‌ شده‌اي‌ هم‌ ندارد، و پيداست‌ كه‌ اگر در محيطي‌ مناسب‌ قرار گيرد و اين‌ جوشش‌ سرشار را با كوشش‌ بسيار، بياميزد، تاجيكستان‌ در آينده، يك‌ شاعر برجسته‌ خواهد داشت. انشاء الله.
امّا شعر امروز تاجيكستان‌ به‌ همين‌ جوان‌ ختم‌ نمي‌شود؛ ديروز و امروز استعدادهاي‌ برجسته، گوشه‌ و كنار بوده‌ و هستند.
ديروز اين‌ بيت‌ زيبا را از زفرخان‌ جوهري‌ خوانده‌ايم:
اي‌ آبشار نوحه‌ گر از بهر چيستي‌
چين‌ بر جبين‌ فكنده‌ ز اندوه‌ كيستي‌
دردت‌ چه‌ درد بود كه‌ ديشب‌ تمام‌ شب‌
سر را به‌ سنگ‌ مي‌زدي‌ و مي‌گريستي(6)
يا از فرزند او سهيلي‌ جوهري‌زاده: خوانده‌ايم‌ كه‌ گفته‌ است:
جانانه‌ گفت: فصل‌ بهار است‌ و وقت‌ گل‌
برگير جام‌ مي‌ كه‌ طرب‌ همنفس‌ بود
گفتم‌ براي‌ مست‌ نمودن‌ به‌ عاشقت‌
يك‌ سرمه‌دان‌ شراب‌ ز چشم‌ تو بس‌ بود(7)
اين‌ شعر، نشانهِ‌ قريحهِ‌ والا و جوشش‌ بسيار در اين‌ شاعر است؛ گرچه‌ در كوشش، يعني‌ در بخش‌ بيروني، ضعفي‌ دارد و آن‌ اينكه‌ مصراع‌ سوّم‌ آن‌ سست‌ است‌ و اگر، به‌ جاي:<گفتم‌ براي‌ مست‌ نمودن‌ به‌ عاشقت> مثلاً مي‌گفت:<گفتم‌ براي‌ مست‌ غنودن‌ به‌ دامنت>، اندكي‌ بهتر مي‌شد. زيرا اولاً <نمودن> در متون‌ ادبي، در معني‌ متعدي‌ به‌ معني‌ <نشان‌ دادن> و در معني‌ لازم‌ به‌ معني‌ <به‌ نظر آمدن> است، نه‌ <كردن> و <انجام‌ دادن>؛ ثانياً به‌ <عاشقت> در اين‌ جا حشو قبيح‌ است‌ و مانند خشتي‌ كه‌ در ديواري، بي‌ ملاط‌ جاسازي‌ شده‌ باشد، لق‌ مي‌نمايد.
بنابراين، ضعف‌ها در كار شاعران‌ تاجيكستان، بيشتر به‌ بخش‌ بيروني‌ و به‌ كوشش‌ برمي‌گردد و نه‌ به‌ بخش‌ دروني‌ و جوشش. اين‌ امر مستقيماً نتيجهِ‌ فشاري‌ بود كه‌ در دورهِ‌ شوروي، بر جامعهِ‌ ادباي‌ تاجيكستان‌ حكمفرما بود؛ اگر مستان‌ شيرعلي‌ در همان‌ سالها فرياد برمي‌آورد كه:
دلم‌ سرمايهِ‌ درد و الم‌ شد
كه‌ چندي‌ بي‌قلم‌ <صاحب‌ قلم> شد
كرا گويم، كدامين‌ در بكوبم‌
صف‌ شاعر فزود و شعر كم‌ شد
فريادي‌ راستين‌ و از سر درد بود؛ امّا يا سبب‌ آن‌ را نمي‌دانست‌ يا مي‌دانست‌ و جرا‡‌ت‌ نمي‌كرد كه‌ باز گويد زيرا مي‌دانست‌ تبعيد شدگان‌ اصحاب‌ قلم‌ به‌ سيبري، همه‌ از همان‌ كسان‌ بودند كه‌ مي‌دانستند و مي‌گفتند؛ نه‌ آنانكه‌ مي‌دانستند و مي‌نهفتند.
تنها فشار حاكم‌ بر آن‌ روزگار؛ قاتل‌ قريحه‌ها و جوشش‌ها و محدود كنندهِ‌ كوشش‌ها نبود؛ سياست‌ زدگي، در خدمت‌ حزب‌ بودن‌ و محصور ماندن‌ در دگماتيسم‌ ايدئولوژيك‌ آن، از ديگر جلّادان‌ بي‌رحم‌ شعر راستين‌ بود. تقريباً هيچ‌ مجموعه‌ شعري‌ از مجموعه‌هاي‌ شعر چاپ‌ شده‌ در دهه‌هاي‌ 40، 50، 60، 70، و 80 در تاجيكستان‌ آن‌ روز نمي‌يابيد كه‌ يا تمام‌ مجموعه‌ و يا بخش‌ اعظم‌ آن‌ مربوط‌ به‌ ستايش‌ لنين، استالين‌ و يا حتي‌ در زمينه‌ محاسن‌ پنبه‌ كاشتن‌ نباشد!
يعني‌ دستگاه‌ سياسي‌ شوروي، به‌ همانگونه‌ كه‌ مردم‌ بسياري‌ از مسچاه‌ (8) كوهستاني‌ را به‌ مسچاه‌ دشت‌ كوچاند، تنها براي‌ آنكه‌ از آن‌ دشت، پنبهِ‌ بيشتر به‌ دست‌ آورد؛ به‌ موازات‌ همان‌ سياست، همهِ‌ شاعران‌ را واداشت‌ كه‌ براي‌ پنبه‌ كاشتن‌ دختران‌ پنبه‌ كار و نيز براي‌ قهرماناني‌ كه‌ در پنبه‌ چيني‌ جايزه‌ برده‌اند؛ شعر بسرايند. پيداست‌ كه‌ شعر بخشنامه‌اي‌ و دستوري، چگونه‌ شعري‌ از كار درمي‌آيد:
اي‌ دلبر من‌ بر سر دوش‌ تو كَلَند است‌
قدّ تو بلند است...
و اگر به‌ ياد بياوريم‌ كه‌ دستگاه‌ حاكمهِ‌ آن‌ وقت‌ حتي‌ براي‌ همين‌ شعرهاي‌ سفارشي، پول‌ خوبي‌ هم‌ مي‌داد؛(9) آنگاه‌ درمي‌يابيد كه‌ چرا مستان‌ شيرعلي‌ فرياد برمي‌آورد كه:<صف‌ شاعر فزود و شعر، كم‌ شد>. در كنار اين‌ مصيبتها، بي‌هويت‌ كردن‌ شاعران‌ از طريق‌ تبليغ‌ و فشار هم‌ بود: وطن‌ براي‌ يك‌ شاعر تاجيك‌ تمام‌ خاك‌ شوروي‌ آن‌ روز محسوب‌ مي‌شد، من‌ در تاجيكستان‌ به‌ شعر شاعراني‌ برخورده‌ام‌ كه‌ در تعريف‌ وطن‌ خويش، سيبري‌ را نيز جزو وطن‌ خود محسوب‌ داشته‌اند! از اين‌ بدتر، تبليغ‌ اين‌ معني‌ بود كه‌ هر كه‌ به‌ خداوند و قيامت‌ اعتقاد داشته‌ باشد، كوته‌ نگر و عقب‌ افتاده‌ است. الحاد، كفرگويي، ناسزاگويي‌ به‌ مراسم‌ ديني‌ مثل‌ حج‌ و نماز و نفي‌ قيامت‌ و نفي‌ خداوند، نشانهِ‌ روشنفكري‌ و ضيائي‌ بودن‌ قلمداد مي‌شد.
اگر شاعري‌ مرگ‌ خود را با مرگ‌ يك‌ اسب‌ و يك‌ استر، برابر مي‌دانست، روشنفكر بود ولي‌ اگر معتقد بود مرگ‌ او با مرگ‌ يك‌ قاطر تفاوت‌ دارد و روح‌ او والاتر از آن‌ است‌ كه‌ مانند روح‌ يك‌ بوزينه‌ يا يك‌ الاغ؛ با مرگ‌ خود وي‌ از ميان‌ برود، اين‌ كوته‌ نگر محسوب‌ مي‌شد! بسيار نادر بودند كساني‌ مثل‌ خانم‌ گلرخسار كه‌ همان‌ زمان‌ جرا‡‌ت‌ كنند و بگويند:
حزب‌ من‌ دين‌ من‌ نشد اي‌ واي‌
كفر گو، كافرانه‌ مي‌ميرم‌
همچو گنجشك‌ در گلوي‌ مار(10)
در گلوي‌ زمانه‌ مي‌ميرم‌
هر چند او نيز، بعداً واداد و ناچار همرنگ‌ جماعت‌ شد. عامل‌ ديگر ضعف‌ شعر تاجيكستان‌ در قرن‌ بيستم، تحميل‌ خط‌ سريليك‌ به‌ اين‌ كشور بود. اين‌ خط، هم‌ قافيه‌ را در حروف‌ <ص> و <س> و <ث> و در حروف‌ <ض> و <ز> و <ذ> و <ظ>؛ خراب‌ كرد. هم‌ در برخي‌ مصوّت‌ها، وزن‌ شعر را. ولي‌ مهمتر از اين‌ دو خرابي، آنست‌ كه‌ با خط‌ روسي‌ شاعر تاجيك‌ از ميراث‌ فرهنگي‌ خود، بي‌خبر شد. پشتوانهِ‌ شعر هم‌ شاعر، فرهنگ‌ مدوّن‌ و ميراث‌ فرهنگي‌ زبان‌ او است. برگرداندن‌ تمام‌ اين‌ ميراث‌ بسيار وسيع‌ و گسترده؛ به‌ خط‌ سريليك، تقريباً ناممكن‌ است؛ در حالي‌ كه‌ دانستن‌ خط‌ نياكان‌ و بهره‌گيري‌ از اين‌ ميراث‌ وسيع‌ براي‌ شاعر تاجيك‌ واجب‌ است‌ اما اغلب‌ شاعران، خط‌ نياكان‌ خود را نمي‌شناسند و بسياري‌ از آثار شعري‌ نياكان‌ خود را نخوانده‌اند. بنابراين‌ به‌ جاي‌ هر سرزنش، بايد از يكايك‌ اين‌ شاعران‌ تاجيك‌ (در طي‌ اين‌ هفتاد سال) قدرداني‌ هم‌ به‌ عمل‌ آيد كه‌ با وجود گسيختگي‌ طولاني‌ فرهنگي‌ و تحميل‌ خط‌ بيگانه، هنوز با همين‌ زبان، سخن‌ مي‌گويند و شعر مي‌سرايند.
من‌ ايمان‌ دارم‌ كه‌ به‌ زودي‌ همزبانان‌ عزيز تاجيك‌ من‌ كه‌ همه، لزوم‌ آموزش‌ خط‌ نياكان‌ خود را دريافته‌اند با آموختن‌ آن‌ و شايد هم‌ انشاءالله، تمام‌ افراد در كشور عزيز تاجيكستان‌ با تغيير خط‌ بيگانه، به‌ خط‌ آشناي‌ نياكان، بتوانند جايگاه‌ بسيار بلندي‌ را كه‌ در شعر فارسي‌ داشته‌اند، دوباره‌ به‌ دست‌ آورند و شاهكارهايي‌ گرانقدر چون‌ آثار رودكي، كمال‌ خجندي، مشفقي‌ بخارايي، سيداي‌ نسفي‌ بلكه‌ برتر از آنها، به‌ جامعهِ‌ همزبان‌ خود از كاشغر و دوشنبه‌ تا آبادان‌ و تهران‌ و از فرغانه‌ و بخارا تا كابل‌ و سيستان‌ عرضه‌ كنند؛ زيرا همانطور كه‌ صدرالدين‌ عيني‌ گفته‌ است:
به‌ پرده‌ تا به‌ چندين، راز تاجيك‌
بيا بنشين، شنو آواز تاجيك‌
به‌ ذهن‌ صاف‌ و استعداد فطري‌
نباشد در جهان‌ انباز تاجيك‌
سخن‌ را چون‌ عروسان‌ زيب‌ داده‌
زبان‌ معرفت‌ پرداز تاجيك‌
يقين‌ داني‌ كه‌ انجامش‌ به‌ خير است‌
به‌ ياد آري‌ اگر آغاز تاجيك‌
پس‌ از چندي‌ به‌ خاموشي‌ غنودن‌
برآمد عاقبت‌ آواز تاجيك‌ (11)





پا‌نوشتها:
1 -- از جيحون‌ تا وخش، دكتر محمدجعفر ياحقي، مهدي‌ سيدي، انتشارات‌ آستان‌ قدس‌ رضوي، مركز خراسان‌شناسي، چاپ‌ اول‌ سال‌ 1378، ص‌ 221
2 -- خورشيدهاي‌ گمشده، عليرضا قزوه، چاپ‌ حوزه‌ هنري، ص‌ 19
3 -- خالي‌ از لطف‌ نيست‌ يادآور شوم،كه: <در شهر دوشنبه، در سال‌ 1964 ميلادي‌ كه‌ جشن‌ 550 سالگي‌ جامي‌ برگزار شده‌ بود، و از ايران‌ هم‌ عده‌اي‌ از جمله‌ استاد بديع‌الزمان‌ فروزانفر در آن‌ حضور داشتند؛ باي‌ محمد نيازاف‌ (كه‌ اكنون‌ هم‌ در خجند زنده‌ است) با صداي‌ خوش‌ همين‌ شاعر كمال‌ خجندي‌ را خواند. فروزانفر از جاي‌ برخاست‌ و از همانجا فرياد زد:<احسنت>.
4 -- گمان‌ مي‌كنم‌ در تذكرهِ‌ جهانباني‌ ديده‌ باشم.
5 -- بيدل‌ تنها يك‌ غزل‌ با همين‌ رديف‌ و همين‌ وزن‌ دارد كه‌ قافيهِ‌ آن‌ با قافيه‌ غزل‌ عزيزيان‌ متفاوت‌ است؛ كه‌ اينست:
مپرسيد از معاش‌ خنده‌ عنواني‌ كه‌ من‌ دارم‌
از آب‌ ناشتا، تَر مي‌شود ناني‌ كه‌ من‌ دارم‌
دو روزم‌ بايد از ابرام‌ هستي‌ آب‌ گرديدن‌
بجز ننگ‌ فضولي‌ نيست‌ مهماني‌ كه‌ من‌ دارم‌
دل‌ آواره‌ با هيچ‌ الفتي‌ راضي‌ نمي‌گردد
چه‌ سازم‌ چارهِ‌ اين‌ خانه‌ ويراني‌ كه‌ من‌ دارم‌
جدا زان‌ جلوه‌ تنها اينقدرها زندگي‌ كردن‌
به‌ خارا تيشه‌ مي‌بايد زد از جاني‌ كه‌ من‌ دارم‌
ز شوخي‌ قاصدش‌ هر گام‌ دارد باز گرديدن‌
به‌ رنگ‌ سودن‌ دست‌ پشيماني‌ كه‌ من‌ دارم‌
ز گلچينان‌ باغ‌ آرزوي‌ كيستم‌ يا رّب‌
پر طاووس‌ دارد گرد داماني‌ كه‌ من‌ دارم‌
ندارد جز تأ‌مل‌ موج‌ گوهر مصرعي‌ ديگر
همين‌ يك‌ سكته‌ است‌ انشاي‌ ديواني‌ كه‌ من‌ دارم‌
ز رنگ‌آميزي‌ اين‌ باغ‌ عبرت‌ برنمي‌آيد
به‌ غير از نقش‌ بند طاق‌ نسياني‌ كه‌ من‌ دارم‌
به‌ حيرت‌ رفت‌ عمر و بر يقين‌ نگشودم‌ آغوشي‌
به‌ چشم‌ بسته‌ بربندند مژگاني‌ كه‌ من‌ دارم‌
نمي‌دانم‌ چسان‌ از شرم‌ ناداني‌ برون‌ آيد
به‌ زنار آشنا ناگشته‌ ايماني‌ كه‌ من‌ دارم‌
كفيل‌ عذر يك‌ عالم‌ خطا حرفي‌ دگر دارد
حيا بر دوش‌ زحمت‌ بست‌ تاواني‌ كه‌ من‌ دارم‌
چو شمع‌ از فكر خود تا خاك‌ گشتن‌ برنمي‌آيد
گريبانهاست‌ بيدل‌ در گريباني‌ كه‌ من‌ دارم‌
(ديوان‌ بيدل، تصحيح‌ مرحوم‌ استاد خليل‌الله‌ خليلي، چاپ‌ كابل، ص‌ 977)
ديوان‌ كامل‌ بيدل‌ را در تاجيكستان‌ در اختيار نداشتم؛ اين‌ شعر را تلفني‌ از دوست‌ دانشور و شاعرم‌ دكتر سيدحسن‌ حسيني‌ خواستم‌ تا در ديوان‌ بيدل‌ بازجست‌ و املا كرد و من‌ نوشتم.
6 -- <ديوان‌ جوهري>، دوشنبه‌ 1986، ص‌ 115.
7 -- از مجموعهِ‌ <برگ‌ سبز> نشريات‌ دولتي‌ تاجيكستان، استالين‌ آباد (دوشنبه) -- 1960، ص‌ 120.
8 -- مسچاه‌ (يا مست‌ چاه) بخشي‌ از استان‌ سُغد در شمال‌ تاجيكستان‌
9 -- جلا آل‌ احمد در سفري‌ كه‌ از 8 مرداد تا 7 شهريور 1343 هجري‌ شمسي‌ به‌ دعوت‌ انجمن‌ فرهنگي‌ ايران‌ و شوروي‌ و براي‌ شركت‌ در هفتمين‌ كنگرهِ‌ مردمشناسي‌ مسكو به‌ روسيه‌ كرده‌ بود، در سفرنامه‌ خود به‌ نام‌ <سفر روس> [ چاپ‌ انتشارات‌ برگ، تهران‌ 1369] در ص‌ 145 مي‌نويسد:<... جمعاً 210 روبل‌ حق‌ البوق‌ (حق‌ تأ‌ليف) گرفتم.... بابت‌ سه‌ چهار تا قصه‌هايي‌ كه‌ از من‌ ترجمه‌ كرده‌اند... به‌ هر صورت‌ ديروز يك‌ مرتبه‌ (ناگاه) ما را پولدار كردند...> و در ص‌ 103 همين‌ كتاب‌ نيز مي‌نويسد:<عصر شنبه‌ مخبر راديو آمد، با چهل‌ و چهار روبل‌ مزد گفتارم‌ در راديو. چهار تا كلمهِ‌ پرت‌ و پلا -- و حتي‌ نه‌ از روي‌ يادداشت‌ -- و اين‌ همه‌ مزد؟! امّا قبض‌ را گذاشت‌ جلوم‌ كه‌ امضا كردم‌ و اسكناس‌ها را گذاشت‌ روي‌ ميز ديدم‌ كه‌ روشنفكر جماعت‌ را همين‌ جوري‌ها مي‌خورانند كه‌ صداش‌ در نيايد...>
10 -- شاعر وزن‌ را در اين‌ مصراع‌ باخته‌ است. بايد مثلاً مي‌گفت: همچو گنجشك‌ در گلوي‌ دو مار!
11 -- شعر از صدرالدين‌ عيني، به‌ نقل‌ از مجموعهِ‌ <پيمان>، نشر اديب، دوشنبه، اوت‌ 1992، ص‌ 3 و 4



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 5:33  توسط علی غریب | 
 

 





نادر شاه / نادرقلی

لنین / ولادیمیر ایلیچ اولیانف

پرنسس دایانا / دیانا فرانسس اسپنسر

عطار نیشابوری / فرید الدین ابوحامد

ارد بزرگ / مجتبی شرکا

میرزاده عشقی / سید محمدرضا کردستانی

سیمین بهبهانی / سیمین خلیلی

امیر کبیر / تقی فراهانی

م. امید / مهدی اخوان ثالث

شهریار / محمدحسین بهجت تبریزی

ذبیح الله منصوری / ذبیح الله حکیم الهی دشتی

رضا شاه / رضا سوادکوهی

کمال الملک / محمد غفاری

مارک تواین / ساموئل لنگهورن کلمنس

حافظ / شمس الدین محمد شیرازی

چارلی چاپلین / سِر چارلز اسپنسر چاپلین

پروین اعتصامی / رخشنده اعتصامی

صائب تبریزی / میرزا محمد علی

سلمان فارسی / روزبه

ستارخان / ستار قره‌داغی

میرداماد / میر برهان‌الدین محمدباقر استرآبادی

باقرخان / باقر تبریزی

نسیم شمال / سید اشرف‌الدین گیلانی

جبار باغچه بان / میرزا جبار عسگرزاده

ایرج / حسین خواجه امیری

بدیع الزمان فروزانفر / محمدحسین بشرویه‏ای

چه گوارا / رنستو رافائل گوارا دلاسرنا

سعدی / مُصلِح الدین مُشرف بن عَبدُالله

هایده / معصومه دده بال

عزیز نسین / مَحمَت نُصرَت

آتا تورک / مصطفی کمال پاشا

ولتر / فرانسوا ماری آروئ

بودا / سیدارتا گوتما

بیل کلینتون = ویلیام جفرسون بلایت سوم

سیمون بولیوار / سیمون لوسی ارنستین ماری

پله / ادسون آرانتس دوناسیمنتو

گوگوش / فائقه آتشین

پوران / فرح‌دخت عبّاسی طاقانی

نیما یوشیج / علی اسفندیاری

مهستی / افتخار دده بال

پرویز یاحقی / پرویز صدیقی پارسی

سوسن / گل اندام طاهرخانی

ابی / ابراهیم حامدی

حمیرا / پروانه امیرافشاری

افلاطون / آریستو کلس

پریسا / فاطمه واعظی

خواجه نصیرالدین طوسی / ابو جعفر محمد بن محمد بن حسن طوسی

معین / نصرالله معین

گلاب آدینه / گلاب مستعان

شیرین بینا / شیرین صدق گویا

مادر ترزا / آگنس گوک بژازین

بزرگ علوی / مجتبی علوی

نادره / حمیده خیر آبادی

تیتو / جوزپ بروز

ثریا قاسمی / مولود ملاقاسم

دلکش / عصمت باقرپور بابُلی

جان وین / ماریون موریسون

ایرج راد / اکبر حسنی راد

سیروس گرجستانی / علی اکبر محمدزاده گرجستانی

استالین / یوسف ویساریونوویچ ژوگاشویلی

بهروز وثوقی / خلیل وثوقی

فرح پهلوی / فرح دیبا

سولات سار = پل پوت

فروزان / پروین خیر بخش

گوهر مراد / غلامحسین ساعدی

ر . اعتمادی / رجبعلی اعتمادی

م . الف . به آذین / محمود اعتمادزاد

ملکه الیزابت / الیزابت الکساندرا مری ویندسور

عهدیه / عهدیه بدیعی

ابوعمار / یاسر عرفات

ستار / عبدالحسن ستار پور

ماکسیم گورکی / آلکسی ماکسیموویچ پِشکوف

سندی / شهرام آذر

ملک الشعرا / محمدتقی بهار

مرضیه / اشرف السادات مرتضایی

نلی / شمسی اشتری

آریل شارون / آریل ساموئل مشرایبر

عبدالکریم سروش / حسین حاج فرج الله دبّاغ

اندی / آندرانیک مددیان

الهه / بهار غلامحسینی

تروتسکی / لو داویدوویچ برونشتاین

آغاسی / نعمت الله آزموده

کیتارو / ماسانورى تاکاهاشى

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 3:10  توسط علی غریب | 
<به‌دنبال‌زيبايي>
• سيمين‌دخت‌وحيدي: شعر انقلاب، شعر مبارزه‌با اجحاف، ستمگري‌و زشتيهاي‌جامعه‌است. من‌شعر انقلاب‌را امروز بسيار كمرنگ‌مي‌بينم‌و دليلش‌هم‌جز اين‌نيست‌كه‌در ذهنها، فكر و درد انقلابي‌و بسيجي‌گونه‌كم‌شده‌است.
اكثر گروههاي‌هنري‌در دفاع‌از انقلاب‌و آرمانهاي‌آن‌سستي‌مي‌كنند. گاهي‌از يك‌سري‌نوشته‌هاي‌عاشقانه‌سطحي‌به‌نام‌شعر انقلاب، دفاع‌مي‌كنند، در اشعار انقلاب‌تنها كارهاي‌تقليدي‌ديده‌مي‌شود. تنها اسم‌بسيج‌كافي‌نيست؛ ما به‌تفكر بسيج‌گونه‌احتياج‌داريم‌كه‌به‌عمل‌بسيجي‌گونه‌تبديل‌مي‌شود. انقلاب‌كرديم‌كه‌به‌گفته‌امام‌(ره)؛ زشتيها از بين‌برود و زيباييها بيشتر شود. ما بايد دنبال‌او مي‌رفتيم؛ اما انگار راه‌را اشتباه‌طي‌كرده‌ايم.


<جلوه` بديع>
• بابك‌نيك‌طلب: <شعر انقلاب> نام‌و عنوان‌كلي‌حركتي‌است‌كه‌در ادبيات‌معاصر جلوه‌و سبك‌و سياق‌تازه‌و بديعي‌به‌وجود آورد. شايد منظور از شعر انقلاب‌در اينجا مربوط‌به‌اتفاق‌مهم‌سال‌57 باشد كه‌درواقع‌يك‌نقطه‌كوچك‌از اين‌پهنه‌وسيع‌و حوزه‌گسترده‌را شامل‌مي‌شود. به‌هر حال‌فكر مي‌كنم‌ما هنوز در حال‌و هواي‌لحظه‌لحظه‌روزهاي‌انقلاب‌و سپس‌دفاع‌مقدس‌و پس‌از آن‌غوطه‌وريم‌و مانده‌است‌تا روزگار شعر انقلاب‌و شاعران‌اين‌عرصه‌سپري‌شود. البته‌ممكن‌است‌برخي‌از سرايندگان‌شاخص‌شعر انقلاب‌بر اوج‌قله‌هاي‌فتح‌شده‌خود نشسته‌باشند و نوآمدگان‌پا به‌چكادهاي‌بلندتر نهاده‌باشند تا تماشاگاههاي‌نوين‌را به‌روي‌مخاطبان‌شعر انقلاب‌بگشايند. ناگفته‌نماند برغم‌برخي‌تلاشهاي‌متمركز و پراكنده‌كه‌در آستانه‌بهمن‌هر سال‌انجام‌مي‌شود، هنوز آثار و آراي‌سرايندگان‌به‌طور كامل‌درباره‌شعر انقلاب‌گرد نيامده‌است.


<فراز و فرود>
• عباسعلي‌مهدي: انقلاب‌اسلامي‌چون‌يك‌انقلاب‌فرهنگي‌/ ارزشي‌بود، همه‌جوانب‌فرهنگ‌را مورد تأ‌ثير قرار داد، كه‌طبيعتاً چون‌شعر از جنبه‌هاي‌فرهنگ‌است، متأ‌ثر از آرمانهاي‌انقلاب‌شد. بخصوص‌جوانها به‌اين‌حوزه‌روي‌آوردند. در شعر انقلاب‌آزادي‌و اعتراض‌و انتظار اوج‌گرفت‌و اشعار پايداري‌هم‌بسيار سروده‌شد. بخصوص‌دفاع‌مقدس‌به‌اين‌قضيه‌دامن‌زد و شعر مقاومت‌در شعر انقلاب‌جلوه‌خاصّي‌يافت؛ كه‌شايد شامل‌هفتاد، هشتاد درصد شعر انقلاب‌باشد.
با توجه‌به‌اينكه‌جوانهاي‌اين‌حوزه‌به‌صورت‌احساسي‌فعاليت‌مي‌كردند و تعداد كمي‌به‌صورت‌علمي‌و با مطالعه‌فعاليت‌داشتند؛ از اوج‌انقلاب‌و دفاع‌مقدس‌كه‌گذشت‌شعر انقلاب‌دچار افت‌شد. بدين‌ترتيب‌تعداد كمي‌پايدار ماندند. بسياري‌از كساني‌هم‌كه‌دم‌از ارزشها مي‌زدند پايدار نماندند، شايد به‌اين‌دليل‌كه‌آنها دچار نوعي‌سرخوردگي‌شدند.
پس‌نخست‌به‌دليل‌كم‌رنگ‌شدن‌ارزشها در جامعه، دوم‌پايان‌جنگ‌و بعد تحقيق‌و تدبر اندك‌شعراي‌اين‌حوزه‌باعث‌افت‌شعر اين‌عرصه‌شد.
البته‌از حق‌نگذريم‌كه‌اشعاري‌بخصوص‌در حوزه‌دفاع‌مقدس‌سروده‌شد كه‌جزء ماندگارهاي‌اين‌عرصه‌محسوب‌مي‌شود و شعرايي‌ماندگار ماندند و آثار ماندگاري‌برجاي‌گذاشتند. كساني‌چون‌قيصر امين‌پور كه‌احساس‌و عاطفه‌را همراه‌با تحقيق‌و علم‌به‌ادبيات‌فارسي‌و اعتقاد به‌ارزشها به‌كار بردند.


<ره‌آورد اوج>
• اسماعيل‌اميني: شعر انقلاب‌اگر نوعي‌نامگذاري‌براي‌شناخت‌و دسته‌بندي‌تاريخي‌باشد، البته‌منحصر است‌به‌شعرهايي‌كه‌در سالهاي‌حوالي‌انقلاب‌سروده‌شدند و طبعاً حال‌و هواي‌آن‌سالها را دارند، اما اگر به‌تبع‌روشهاي‌نامگذاريهاي‌سياسي‌و تبليغاتي‌بخواهيم‌همه‌حوادث‌ريز و درشت‌سالهاي‌پس‌از انقلاب‌را نيز نوعي‌تداوم‌انقلاب‌محسوب‌كنيم، طبيعي‌ست‌كه‌شعر جنگ، شعر پس‌از جنگ‌و شعرهاي‌تأ‌ثيرگرفته‌از رخدادهاي‌مختلف‌سالهاي‌اخير نيز شعر انقلاب‌محسوب‌مي‌شود. اما من‌همان‌شيوه‌نخست‌را مي‌پسندم‌كه‌مبنايي‌علمي‌تر و منطقي‌تر دارد.
يك‌منظر ديگر اين‌است‌ كه‌تأ‌ثير انقلاب‌بر فرهنگ‌و هنر و البته‌بر شعر انكارناپذير است‌و روشن‌است‌كه‌اين‌تأ‌ثير مي‌تواند موضوع‌مطالعه‌و تأ‌مل‌باشد، البته‌در فضايي‌فارغ‌از اغراض‌غيرعلمي، در اين‌صورت‌يك‌نكته‌اساسي‌را بايد در نظر داشت‌و آن‌اينكه‌برخلاف‌تصور رايج، شعر سالهاي‌اخير بيش‌از شعر سالهاي‌اول‌انقلاب‌نشانه‌هاي‌تأ‌ثير انقلاب‌را در خود دارد. اما در اين‌ميان‌تفاوتي‌هست‌و آن‌اينكه‌شعر آن‌سالها، مثل‌آدمهاي‌آن‌سالها پرشور و خروش‌است‌و در صورت‌و سطح، تفاوت‌بارز خود را مي‌نماياند؛ اما شعر امروز مثل‌آدمهاي‌امروز اگرچه‌در همه‌جنبه‌ها، تحت‌تأ‌ثير انقلاب‌و تحولات‌آن‌است، اما اين‌تأ‌ثير نمود بيروني‌چنداني‌ندارد و در درون، پايدار و عميق‌شده‌است.
شعر امروز ديگر كفش‌كتاني‌و اوركت‌سربازي‌و محاسن‌بلند و واكنشهاي‌آشكار عاطفي‌ندارد، اما خطوط‌چهره‌اش، شيوه‌سخن‌گفتن‌و نگاهش‌به‌هستي، نشان‌مي‌دهد كه‌چه‌راهي‌را پيموده‌و چه‌رهاوردي‌از آن‌سالهاي‌بي‌نظير و به‌يادماندني‌دارد.


<دريا و جزر و مد>
• دكتر منوّري: به‌نظر من‌شعر انقلاب‌شايد كمرنگ‌شود، اما موضوعي‌نيست‌كه‌تمام‌شود. چون‌هيچ‌وقت‌نمي‌توانيم‌تصور كنيم‌كه‌انقلاب‌تمام‌شده‌است. البته‌بايد توجه‌داشت‌كه‌هميشه‌هم‌نبايد انتظار داشت‌كه‌يك‌موضوع‌شعري‌در اوج‌قرار داشته‌باشد. گاهي‌شعر حماسي‌رواج‌داشت‌كه‌با كم‌رنگ‌شدنش‌شعر عرفاني‌جايگزين‌آن‌شد و به‌اين‌ترتيب، آنچه‌تاريخ‌براي‌جامعه‌اي‌تعيين‌مي‌كند، هنر به‌آن‌راه‌مي‌رود. انقلاب‌و آنچه‌در اوست‌شايد گاهي‌دچار جذر و مد شوند، جذر و مدي‌كه‌وارد شعر انقلاب‌نيز بشود.


<آهسته‌به‌سوي‌كمال>
• ‌ذكريا اخلاقي: طبيعت‌هر انقلابي‌اقتضا مي‌كند كه‌در آغاز همراه‌با شور و تحوّل‌باشد و پس‌از آن‌بتدريج‌از سطح‌به‌عمق‌حركت‌كند؛ با اين‌حساب‌شعر انقلاب‌هم‌به‌تبع‌تغيير مراحل‌انقلاب‌بايد تغيير كند و در مسيري‌تكاملي‌گام‌بردارد. در طليعه‌انقلاب، شعر انقلاب، شعر حركت‌و حماسه‌بود، اما با پشت‌سر گذاشتن‌شور و حال‌خاص‌آن‌ايام‌و مقطع‌دفاع‌مقدس، شعر انقلاب‌تعريف‌ديگري‌پيدا كرد. امروز شعري‌را بايد انقلابي‌خواند كه‌برخاسته‌از جهان‌بيني‌خاص‌شاعر باشد؛ يعني‌شعري‌كه‌پيوند قلبي‌و اعتقادي‌با آرمانها و ارزشهاي‌انقلاب‌دارد. هرچند در نگاه‌اول، اصلاً وجه‌انقلابي‌آن‌به‌چشم‌نيايد. همانگونه‌كه‌در باب‌شعر فلسفي‌و ديني‌نيز صادق‌است. يعني‌اين‌اشعار هستند كه‌از جهان‌بيني‌خاص‌شاعر سرچشمه‌گرفته‌اند، گرچه‌هيچ‌اصطلاح‌ديني‌در آن‌مشاهده‌نشود. نمي‌شود با جزم‌حكم‌كرد كه‌شعر انقلاب‌كم‌رنگ‌شده‌چون‌شاعران‌انقلاب‌با همه‌اختلاف‌سليقه‌هايي‌كه‌دارند، به‌همه‌ارزشها و آرمانهاي‌انقلاب‌معتقدند. آنچه‌باعث‌اين‌گمان‌شده‌اين‌است‌كه‌شاعران‌نسل‌اول‌انقلاب‌امروز ديگر از اصل‌شعر فاصله‌گرفته‌اند. نسل‌جديد يعني‌ميدان‌داران، اغلب‌چندان‌دركي‌از آرمانهاي‌الهي‌انقلاب‌ندارند. درنتيجه‌آنچه‌امروز به‌عنوان‌شعر ارائه‌مي‌شود، از آنچه‌ما آن‌را شعر مي‌ناميم‌فاصله‌گرفته‌است‌و اين‌گسستگي‌ناشي‌از همين‌امر است. اما اين‌كمرنگ‌شدن‌اگر لزوماً يك‌تحول‌تازه‌را در محتوا و مضمون‌ در پي‌داشته‌باشد نمي‌توان‌پيش‌بيني‌كرد در باب‌فرم‌و مسايل‌تكنيكي‌اين‌مسئله‌صادق‌باشد. اما در مسايل‌محتوايي‌اين‌طور نيست.
در جريان‌كار شعر، همواره‌شاعراني‌موفقند كه‌در حوزه‌ساختار، ذهن‌و زبانشان‌همراه‌زمان‌به‌روز شود بي‌آنكه‌جاذبه‌هاي‌كاذب، آنها را به‌آن‌سوي‌بام‌بيندازد. اما در حوزه‌انديشه، بنياد فكري‌و فلسفي‌شان‌در عين‌پويايي‌حركت‌به‌سوي‌كمال‌و در عين‌نوانديشي، بر اساسي‌محكم‌و تغييرناپذير استوار باشد.
در انتها بايد گفت‌در توفيق‌يك‌شاعر، تعادل‌ذهني‌و زباني‌و حركت‌آهسته‌به‌سوي‌كمال‌مهم‌است.


<از شعار به‌شعر>
• خليل‌عمراني: شعر انقلاب‌يك‌واقعيت‌است‌با دو وجه؛ اول، شعري‌كه‌انقلاب‌مولود آن‌است‌يعني‌در مقطعي‌موضوع‌آن‌مبارزات‌مردم‌به‌رهبري‌امام، شعارهاي‌مبارزه‌و تمجيد از امام، تجليل‌از شهيدان‌و تقبيح‌نظام‌حاكم‌بود. بخشي‌از اين‌وجه‌شعر انقلاب‌در دوره‌دفاع‌مقدس‌نيز ادامه‌يافت، اما حركتش‌از شعار به‌حماسه‌و از حماسه‌به‌شعر، وجه‌دوم‌را بنيان‌نهاد. دوم‌اينكه‌شعري‌مبتني‌بر ارزشهاي‌انقلاب، با نگاهي‌هنري‌در حوزه‌هاي‌تغزلي، اجتماعي‌و آييني‌نمود يافت. وجهي‌كه‌امروزه‌وجه‌غالب‌است‌و بخش‌قابل‌توجهي‌از شعر زمان‌را به‌خود اختصاص‌داده‌است. شعر انقلاب‌نه‌تنها كمرنگ‌نشده‌بلكه‌دوره‌تكاملي‌خود را بخوبي‌طي‌كرده‌و يا اينكه‌در چندين‌نحله‌زباني‌هنوز در حال‌نو به‌نو شدن‌در تجربه‌است، اما خود را بخوبي‌نمايانده‌است.
بهترين‌شاعران‌انقلاب، شاعراني‌هستند كه‌مباني‌و ارزشهاي‌انقلاب‌را در زندگي‌و شعر خود حفظ‌كنند. تحت‌تأ‌ثير تحريك‌دشمنان‌دچار انفعال‌نشده‌و اصالت‌زبان، شعر و فرهنگ‌خودي‌را در آفرينش‌شعر رعايت‌كنند و در قالب‌مصالح‌اين‌سه‌عنصر حياتي‌جامعه‌خود، پويا باشند و جوانان‌را به‌پويايي‌رهنمون‌باشند. از صداقت‌آنان‌سوءاستفاده‌نكرده‌و راه‌درست‌را به‌آنان‌نشان‌دهند. اصل‌عزت، حرمت‌و عدالت‌را در مدار شعر و زندگي‌خود قرار داده‌و آخر اينكه‌يادشان‌نرود، ما تا آخرين‌نفس‌وامدار امام، شهيدان‌و ايثارگرانيم‌و مسئول‌صيانت‌از آنچه‌اين‌عزيزان‌جان‌خود را براي‌برپايي‌و استواري‌آن‌هديه‌كردند، يعني؛ استقلال، آزادي‌و جمهوري‌اسلامي، كه‌تماميت‌آن‌در اصل‌اصيل‌ پيروي‌از ولايت‌متجلي‌ست، زيرا آن‌را حل‌بزرگ‌فرمود: <پشتيبان‌ولايت‌فقيه‌باشيد تا به‌شما آسيبي‌نرسد.>


<شعر متمايز>
• سيداكبر ميرجعفري: انقلاب‌اسلامي‌حركتي‌اجتماعي‌بود كه‌از فرهنگ‌ايراني‌/ اسلامي‌نشأ‌ت‌گرفته‌بود، اما اين‌حركت‌در مسير خود بايدها و نبايدهايي‌را نيز به‌اين‌فرهنگ‌افزود. شعر و به‌صورت‌عام‌تر ادبياتي‌كه‌از اين‌فرهنگ‌برآمده‌باشد <شعر و ادبيات‌انقلاب> نام‌دارد. روشن‌است‌كه‌با اين‌نگاه، شعر انقلاب‌هرگز قبل‌از وقوع‌انقلاب‌اتفاق‌نيفتاده‌است.
در تقسيم‌بنديهاي‌ادبي‌بايد هر دوره‌با دوره‌هاي‌پيشين‌و پسين‌خود، وجه‌تمايزي‌داشته‌باشد. چنانكه‌به‌فرض‌دوره‌سبك‌هندي‌به‌طور كلي‌با سبك‌عراقي‌يا بازگشت، تفاوتهايي‌عمده‌دارد، به‌نظر مي‌رسد شعر انقلاب‌چنين‌وجوه‌تمايزي‌را داراست‌و بسادگي‌مي‌توان‌آن‌را از دوره‌هاي‌قبل‌و بعد تميز داد.
تحقيق‌در يك‌موضوع‌ادبي، زماني‌نتيجه‌بخش‌تر و به‌حقيقت‌نزديك‌تر است‌كه‌محقق، همه‌اطلاعات‌مربوط‌به‌آن‌دوره‌را در اختيار داشته‌باشد. با اين‌وصف، نشان‌دادن‌همه‌ويژگيهاي‌شعر انقلاب‌زماني‌ميسّر خواهد بود كه‌اين‌شعر، همه‌فراز و فرودهايش‌را به‌نمايش‌گذاشته‌باشد. بنابراين‌زماني‌يك‌محقق‌مي‌تواند از همه‌ويژگيهاي‌يك‌دوره‌ادبي‌سخن‌بگويد كه‌آن‌دوره‌پايان‌يافته‌باشد و دوره‌جديدي‌آغاز شده‌باشد. شعر انقلاب‌اگر نگوييم‌در همه‌قالبهاي‌شعري، دست‌كم‌در يكي، دو قالب‌(چون‌غزل‌و رباعي) به‌فرازهايي‌دست‌يافته‌كه‌اينك‌در فرودهايي‌كه‌به‌اميد فرازي‌ديگر است‌تاحدودي‌تغيير جهت‌داده‌و به‌سمت‌فضايي‌جديد اوج‌گرفته‌است. امروزه‌غزلهايي‌كه‌جوانهاي‌شاعر مي‌سرايند، هم‌از جهت‌فضا و هم‌از جهت‌زبان‌قابل‌قياس‌با غزل‌قيصر امين‌پور و يا حتّي‌سهيل‌محمودي‌نيست. از اين‌جهت‌مي‌توان‌گفت‌غزل‌اين‌دوره‌يك‌دوره‌فراز و فرود را تجربه‌كرده‌است‌و وارد دوره‌اي‌كمابيش‌جديد شده‌است. پس‌براحتي‌مي‌توان‌اين‌غزل‌را بررسي‌و نقد كرد و زيباييهاي‌آن‌را به‌تماشا نشست. با همه‌اين‌اوصاف، هيچ‌كس‌نمي‌تواند نقاد يا محقق‌را از تحقيق‌در مقوله‌اي‌ادبي‌منع‌كند، به‌اميد اينكه‌يك‌دوره‌ادبي‌يا شعري‌به‌پايان‌برسد. اي‌بسا تحقيقات‌ادبي‌كه‌به‌زمان‌خلق‌اثر نزديك‌تر باشد مستندتر و مفيدتر باشد.
ذكر اين‌نكته‌ضروري‌ست‌كه‌اگرچه‌شعر انقلاب‌برآمده‌از فرهنگ‌انقلاب‌است‌اما در گذر تاريخ، فرهنگ‌انقلاب‌را از همين‌شعر و به‌طور عام‌هنر و ادبيات‌آن‌بايد شناخت. بهترين‌شاعر انقلاب‌نيز كسي‌است‌كه‌از فرهنگ‌انقلاب‌برآمده‌باشد و شعر خوب‌بگويد.


<شعر رهايي>
• ياور همداني: مطلع‌الانوار آفاق، انقلاب‌/ مشرق‌عرفان‌و اشراق، انقلاب‌
عشق‌و آزادي‌و ايمان‌و اميد / آيت‌ايثار و انفاق، انقلاب‌
انقلاب‌انفجار نور عشق‌و آزادي، و شكفتن‌غنچه‌عرفان‌و ايمان‌و طلوع‌خورشيد اميد انسانهاست.
به‌طور كلي‌شعر، شعور و شور زندگي‌است‌و شعر انقلاب‌آميخته‌با شعر مقاومت، آميزه‌اي‌از تحول‌تاريخ‌و روزگاران‌رهايي‌از اسارت‌و حمايت‌از حيثيت‌و حقيقت‌ملتي‌بزرگ‌است. شعر انقلاب، ثبت‌و ضبط‌لحظه‌لحظه‌شجاعت‌و شهامت، در برابر خصم‌است‌و شهادت‌در راه‌قرب‌الهي. شعر رهايي‌ملّت‌و مردمي‌از خود گذشته‌است‌كه‌با طلوع‌آفتاب‌انقلاب‌اسلامي، رها و آزاد از قيد بندهاي‌مستكبران‌جهان‌است. شعر انقلاب، زنده‌و پويا و جاودانه‌است. چون‌شعر مي‌بايستي‌آئينه‌تمام‌نماي‌افكار و كردار و پندار انسانهاي‌اين‌سرزمين‌كهنسال‌باشد و همچنين‌تأ‌ثيرگذار؛ لذا شعر به‌طور كلي‌و بويژه‌شعر انقلاب‌از جهت‌مباني‌و مفاهيم، تغييرناپذير است. اين‌افراد هستند كه‌بزغم‌و ظنّ خود، هر اثر را تعبير و تفسير مي‌كنند و به‌بيان‌ساده‌تر؛ <هركس‌به‌قدر فهمش، فهميد مدعا را...> آن‌كس‌كه‌جان‌و دل‌در گرو انقلاب‌و آزادي‌و انسانيت‌دارد، همواره‌آثار مؤ‌ثر بزرگان‌شعر و ادب‌انقلاب‌را كه‌بخش‌عظيمي‌از تاريخ‌ادبيات‌ايران‌را شامل‌مي‌شود، پويا و پايا مي‌داند.
بهترين‌شاعران‌انقلاب‌شعرايي‌هستند كه‌در آثار خود، سرود لحظه‌لحظه‌تاريخ‌ادبيات‌انقلاب‌را به‌بهترين‌وجه‌ممكن‌مفيد و مؤ‌ثر سر داده‌اند و نغمه‌و نواهاي‌ارزشمندي‌براي‌عبرت‌و آموزش‌آيندگان‌به‌وديعه‌گذاشته‌اند. هدف‌آنها جلوه‌بخشيدن‌به‌جلال‌انسانهاييست‌كه‌براي‌زندگي‌بهتر و تقرب‌به‌حريم‌حرم‌حضرت‌حق‌دست‌از جان‌شسته‌و به‌جانان‌پيوسته‌اند. از ويژگيهاي‌شعر انقلاب، پيدايش‌مباني‌اعتقادي‌و ادبيات‌مقاومت‌است‌كه‌ريشه‌در اعماق‌جان‌شاعران‌متعهد بخصوص‌شعراي‌جوان‌دوره‌انقلاب‌دارد. اين‌شيوه‌در شعر انقلاب‌بايد با احساس‌بيشتر و دقت‌نظر جدي‌تر پيگيري‌شود تا براي‌ساليان‌سال‌در تاريخ‌و فرهنگ‌مردم‌اين‌سرزمين، جاودانه‌بماند.


شاعر انقلاب‌خودمحور نيست>
• عباس‌براتي‌پور: شعر انقلاب‌شعري‌است‌كه‌در راستاي‌اهداف‌و دستاوردهاي‌انقلاب‌باشد. بديهي‌است‌شعر انقلاب‌اسلامي‌بايستي‌موافق‌با اهداف‌اسلام‌و دربرگيرندهِ‌آرمانهاي‌آن‌باشد. شعري‌كه‌بر موازين‌اسلام‌استوار باشد، نه‌بر آنچه‌كه‌شاعرش‌به‌آن‌ علاقه‌دارد و خود را محور قرار بدهد. لذا شاعر انقلاب‌اسلامي‌ابتدا بايستي‌با اسلام‌آشنا باشد و سيره‌پيامبر(ص) و معصومين(ع) را بداند سپس‌شعر بگويد. شاعر انقلاب‌اسلامي‌بايستي‌در شعرش‌اميد به‌آينده‌و پيروزي‌نهايي‌در سايه‌تعاليم‌اسلام‌را به‌كار برد. استقامت‌و پايداري‌و دفاع‌از مظلوم‌و مخالفت‌با ظلم‌و ستم‌را سرلوحه‌كار خود قرار دهد و خود هم‌عامل‌به‌آنچه‌مي‌گويد باشد.
چنانچه‌شاعر انقلاب‌اسلامي‌از اطلاعات‌و معلومات‌اسلامي‌برخوردار باشد و ايمان‌قلبي‌راسخي‌به‌اسلام‌داشته‌باشد اگر بند از بندش‌جدا كنند دست‌از عقيده‌خود برنخواهد داشت.
<دعبل‌را گفتند اين‌اشعاري‌كه‌مي‌سرايي‌ممكن‌است‌سرت‌را بالاي‌دار ببرند، در جواب‌گفت‌چهل‌سال‌است‌كه‌دارم‌را بر دوش‌مي‌كشم.> دعبل‌يك‌نمونه‌از شاعر اسلامي‌است. همينطور فرزدق‌و امثال‌آن.
به‌همين‌خاطر است‌كه‌پيامبر به‌حسان‌بن‌ثابت‌فرمود تا زماني‌كه‌در دفاع‌از حق‌و در راه‌حق، شعر مي‌سرايي، مؤ‌يد به‌تأ‌ييد روح‌القدس‌خواهي‌بود. شاعر تا زماني‌كه‌در راه‌اعتلاي‌كلمه‌حق‌شعر مي‌سرايد شاعري‌الهي‌است‌و چنانچه‌برخلاف‌آن‌باشد شيطاني‌خواهد بود.
بهترين‌شاعران‌انقلاب‌اسلامي‌شاعراني‌هستند كه‌بحق‌و در راه‌حق‌و براي‌حق‌شعر مي‌سرايند و شعري‌كه‌برخوردار از آن‌باشد جزو بهترين‌اشعار خواهد بود و لاغير. خداوند ما را به‌راه‌راست‌هدايت‌فرمايد.


شعر انقلابي‌حزبي‌نيست>
• جواد محقق: سالها پيش‌در مصاحبه‌اي‌گفته‌بودم‌كه‌شعر انقلاب، با توجه‌به‌پيشينهِ‌عظيم‌فرهنگ‌ملي‌و مذهبي‌ما، در قيام‌توفندهِ‌مردم‌مسلمان‌ايران‌در خرداد 1342 نطفه‌بست، با ورود امام‌در بهمن‌1357 متولد شد و در جنگ‌و جهاد، زبان‌باز كرد و سخن‌سراي‌شهادت‌شد. امروز هم‌تقريباً بر همان‌عقيده‌ام.
البته‌رود خروشان‌شعر انقلاب‌هم، همپاي‌اوضاع‌و احوال‌كشور به‌درياي‌آرامش‌رسيده‌و كاملاً هم‌طبيعي‌است. اما اگر منظورمان‌از شعر انقلاب، وجود و حضور جريان‌تازه‌و خاصي‌در شعر امروز ايران‌باشد كه‌متولي‌دفاع‌از آرمانهاي‌عدالت‌خواهانهِ‌امام‌و اهداف‌عالي‌انقلاب‌اسلامي‌است، نه‌تنها كمرنگ‌تر نشده، كه‌اتفاقاً عمق‌و گسترش‌بيشتري‌پيدا كرده‌و بالاتر از آن‌موفق‌شده‌است‌خودش‌را تثبيت‌كند. اگر در دههِ‌اول‌انقلاب، عده‌اي‌از مدعيان‌اين‌عرصه‌مي‌توانستند جريان‌ادبي‌انقلاب‌را ناديده‌بگيرند، امروز ديگر ناچارند به‌آن‌اقرار كنند و انكارشان‌جز به‌حقه‌و حسد و بي‌انصافي‌و كارنشناسي‌تعبير نمي‌شود.
البته‌شعر انقلاب، شعر يك‌حزب‌و گروه‌سياسي‌نيست‌و خواسته‌هاي‌آنان‌را طرح‌نمي‌كند، چنان‌كه‌آثار شبه‌روشنفكران‌دار و دستهِ‌حزب‌توده‌بود و به‌قول‌بزرگ‌علوي‌<پادويي> نيّات‌تجزيه‌طلبانهِ‌قارداش‌كبير، روسيهِ‌استالين‌را به‌عهده‌داشت.


<شعر تپنده>
شعر انقلاب، شعر همهِ‌شاعران‌ايرانيِ ايران‌دوستِ وطن‌پرست‌است، بدون‌وابستگي‌به‌جريانهاي‌سياسي‌برون‌مرزي‌كه‌در راه‌آزادي‌و آبادي‌كشور، همسو با ايمان‌و آرمان‌مردم‌سروده‌اند و مي‌سرايند.
بهترين‌شاعران‌انقلاب‌هم‌كساني‌هستند كه‌به‌توليد چنين‌شعرهايي‌همت‌گماشته‌اند. بويژه‌در <سالهاي‌سربلند> دفاع‌مقدس‌كه‌محك، مردي‌و نامردي‌بود و مرز ميهن‌دوستان‌واقعي‌و وطن‌فروشان‌مدعي‌را از هم‌تفكيك‌مي‌كرد.
ت دكتر صابر امامي: اگر قرار باشد، شعر در ميان‌تعريفهاي‌گوناگونش‌انعكاس‌تأ‌ثرها و هيجانات‌عاطفي‌و حسي‌شاعر، در پاسخ‌به‌متحرك‌هاي‌بيروني‌(جامعهِ‌شاعر) و دروني‌(روح‌شاعر) باشد، شعر انقلاب‌شعري‌است‌كه‌هيجانات، عواطف، درك‌و شعور شاعري‌را كه‌در جامعهِ‌دستخوش‌انقلاب‌قرار دارد، باز مي‌تاباند. بخصوص‌شاعري‌كه‌همسو با مردم‌و ملت‌خودش‌باشد و نسبت‌به‌ اهداف‌و ارزشهاي‌انقلاب‌متعهد و پيروزي‌و شكست‌انقلابش‌حساس‌و دلسوز باشد.
پس‌به‌اين‌ترتيب، شعر انقلاب، به‌نسبت‌زنده‌و تپنده‌بودن‌آن‌-- با همه‌ابعاد وجوديش‌-- حيات‌خواهد داشت.
كمرنگ‌شدن‌يا نشدن‌آن، طبيعي‌است‌ روحيه‌و نگاه‌و موضع‌گيري‌مردم‌ما از سال‌57 تاكنون، دستخوش‌تغييرات‌ بسيار شده‌است، و متأ‌سفانه‌طيف‌وسيعي‌از مردم‌به‌روزمرگيهاي‌رايج‌دچار شده‌اند...
همينطور قشر روشنفكر، كتابخوان‌و قلم‌به‌دست‌نيز از اين‌تغييرات‌دور نبوده‌است‌و به‌همين‌دليل، به‌موازات‌كمتر شدن‌نبض‌ارزشهاي‌انقلاب‌و پاسداري‌از آنها و... شعر انقلاب‌نيز كمرنگ‌شده‌است.
بهترين‌شاعرها هم‌در اين‌عرصه‌آن‌دسته‌اي‌هستند كه‌در صحنه‌هاي‌انقلاب‌از انديشه‌تا عمل، از مسجد تا خيابان‌و خانه‌و كوچه، لحظه‌به‌لحظه‌حضور داشته‌اند، تلاش‌كرده‌اند، همپاي‌مردم‌دويده‌اند، فرياد زده‌اند، شكسته‌اند و شكسته‌شده‌اند و در اين‌ميدان‌نيز از قدرت‌زبان، كلام‌و استعداد شاعري‌خود براي‌اثبات‌اين‌لحظه‌هاي‌مقدس‌بهره‌برده‌اند. با چنين‌نگاهي‌بيشتر اساتيد به‌نامي‌كه‌در همان‌روزها و و بويژه‌سالهاي‌جنگ‌شعر سروده‌اند، بي‌آنكه‌نامي‌از آنها ببرم‌و عده‌اي‌را نخواسته‌فراموش‌كنم، هر كدام‌به‌نوعي، بهترين‌هستند.


<آيينهِ‌حقيقت>
• شهرام‌مقدسي: انقلاب‌آئينه‌حقيقت‌بود و شاعران‌انقلاب‌در مكتب‌كمال‌و حقيقت‌با تكيه‌بر عناصر معني، عاطفه، خيال‌و خلاقيت‌درصدد انتقال‌لطافتها بودند، چراكه‌دقيقاً در ارتباط‌با آرماني‌مشخص‌و مقدس‌حركت‌مي‌كردند و بي‌جهت‌نيست‌اگر از لطافت‌در مباحث‌زيباشناختي‌به‌تعادل‌در ارتباط‌با سوژه‌تعبير مي‌شود.
بي‌ترديد همه‌ابعاد وجودي‌يك‌انقلاب‌در يك‌مرحله‌انتقالي‌شكل‌مي‌گيرد و مجالي‌براي‌تقليد شيوه‌ها يا الگوهاي‌از پيش‌تعيين‌شده‌نيست. كساني‌كه‌آگاهانه‌پاي‌به‌ميدان‌تحولات‌اجتماعي‌مي‌گذارند و درواقع‌از وضع‌موجود خسته‌شده‌اند و به‌دنبال‌ايجاد فضايي‌مطلوب‌هستند. از اين‌رهگذر شاعران‌نيز به‌دنبال‌فضاهاي‌جديد، افقهاي‌تازه‌اي‌را (كه‌نشأ‌ت‌گرفته‌از احساسات‌پاك‌و عميقشان‌به‌آرمانهاي‌انساني‌بود) فراخورِ استعدادشان‌تجربه‌كردند و صدالبته‌بسياري‌موفق‌ظاهر شدند.
علاوه‌بر هماهنگي‌شاعران‌با انديشه‌توده‌هاي‌عظيم‌مردم‌در صحنه‌اجتماع، حتي‌شعارهاي‌مردم‌عادي‌نيز، از آنجا كه‌جوشيده‌از عمق‌ضميرشان‌بود، در بسياري‌از موارد به‌ساحت‌شعر نزديك‌مي‌شد و تأ‌ثير بسزايي‌در روند حركتي‌انقلاب‌داشت‌و به‌نوعي‌تجلي‌زيبايي‌و حقيقت‌بود. اينگونه‌تفاهم‌بين‌شاعر و مردم‌در هيچ‌دوره‌اي‌از ادوار تاريخ‌سابقه‌نداشت‌و ندارد، حتي‌با نگاهي‌به‌دوران‌مشروطه‌نيز مي‌توان‌براحتي‌دريافت‌كه‌اگرچه‌شاعران‌آن‌دوره‌كوشيدند به‌زبان‌مردم‌نزديك‌شوند، ولي‌حرف‌دل‌خود را زدند و هيچگاه‌بازتاب‌درست‌تب‌و تاب‌مردم‌نبودند! مضافاً اينكه‌هميشه‌رابطه‌اي‌بين‌انقلاب‌و كساني‌كه‌آن‌انقلاب‌را روايت‌مي‌كنند وجود دارد. بديهي‌است‌تضعيف‌اين‌رابطه‌تنگاتنگ، از هر طرف، كه‌صورت‌پذيرد، به‌تضعيف‌منجر مي‌شود، بنابراين‌بايد ديد دليل‌كمرنگ‌شدن‌اقتضائات‌يا روايات‌چيست‌و از كجاها سرچشمه‌مي‌گيرد. بخشي‌البته‌طبيعي‌ست، چراكه‌چرخه‌زمان، به‌طور خودكار، در كار فرسايش‌است، و بخشي‌البته‌نه: بايد ديد و درست‌ديد...


<صفحات‌درخشان>
• ياسر هدايتي: اول‌بايد منظورمان‌را از اين‌تركيب‌مشخص‌كنيم‌كه‌از به‌كار بردن‌اين‌تركيب‌چه‌منظوري‌را مي‌توانيم‌مورد نظر خود قرار دهيم، پس‌اينگونه‌مي‌پرسم‌كه: <شعر انقلاب‌چگونه‌تركيبي‌است؟ اضافي‌يا وصفي؟ به‌عبارت‌ديگر شعر انقلاب‌شعري‌است‌كه‌براي‌انقلاب‌است‌و اضافه‌به‌آن‌شده‌يا نه! انقلاب‌وصفي‌است‌براي‌موضوعي‌به‌نام‌شعر.
و من‌ترجيح‌مي‌دهم‌اين‌تركيب‌را تركيبي‌اضافي‌بدانم‌يعني‌شعر را اضافه‌اي‌بدانم‌براي‌مضاف‌اليه‌انقلاب، اما چيستي‌اين‌تركيب، خود حديثي‌ديگر است‌و شناخت‌عناصر شاكله‌ي‌آن‌هم‌واجب. اينكه‌هر انقلابي‌متشكل‌از دو بعد شور و عقل‌است‌كه‌يكي‌محرك‌است‌و ديگري‌متحرك، و باز هر انقلابي‌نه‌به‌عنوان‌يك‌رفرم‌بلكه‌به‌عنوان‌يك‌دگرگوني‌عظيم‌كه‌در تمامي‌ابعاد اعم‌از سياسي، اجتماعي، اقتصادي‌و فرهنگي، مورد توجه‌قرار مي‌گيرد.
و صدالبته‌آگاهي‌عميق‌نسبت‌به‌اين‌مسئله‌كه‌در كشوري‌كه‌انقلابي‌با ماهيتي‌ديني‌با نگاه‌عميق‌رهبري‌ويژه‌آن‌يعني‌نگاهي‌ديني‌براي‌حكومت‌وجود دارد و همچنين‌وجود شعر به‌عنوان‌يكي‌از بارزترين‌عناصر تشكيل‌دهنده‌هويت‌فرهنگي‌و ملي‌اين‌نژاد و قوم، همه‌و همه‌ما را در بازشناختن‌زواياي‌پنهان‌و پيداي‌مفهوم‌اين‌تركيب‌ياري‌مي‌رساند.اينكه‌ما در سال‌57 توانستيم‌انقلابي‌با تمام‌ويژگيهاي‌عام‌براي‌هر انقلاب‌و خاص‌براي‌ايران‌داشته‌باشيم‌خود مجال‌تحقيق‌و تحليل‌ديگري‌است، اما اينكه‌در بستر فرهنگي‌ اين‌انقلاب‌ضمن‌دگرگوني‌نفسي‌افرادي‌كه‌توانسته‌اند خواسته‌هايشان‌را تحقق‌ببخشند و آن‌را در آفاق‌ميهنشان‌بگسترند، جلوه‌اي‌از هنر را هم‌مي‌بينيم‌و اينجا از آن‌همه، ما در تمام‌هنرها يعني‌شعر را هدف‌ نگاه‌خود قرار داده‌ايم، پس‌مراد از شعر انقلاب‌جريان‌شعري‌است‌كه‌با به‌وجود آمدن‌انقلاب‌اسلامي‌ايران‌پرچمداران‌و پيرواني‌پيدا كرد كه‌توانستند آن‌را پيش‌ببرند و در تاريخ‌ادبيات‌ما بزعم‌بنده‌صفحات‌درخشاني‌نيز پديد بياورند.
بعد از انقلاب‌وقتي‌جامعه‌شعري‌ما مواجه‌با بستر فرهنگي‌و اجتماعي‌شد كه‌حرفهايي‌از نوعي‌ديگر دارد (يعني‌اگر از آزادي‌حرف‌مي‌زند، آزادي‌مقيد را در نظر دارد، اگر از عشق‌صحبت‌مي‌كند تشرع‌دارد و...) در حالت‌كلي‌دو نوع‌واكنش‌نشان‌داد. گروهي‌از همان‌ابتدا به‌همان‌جريان‌روشنفكري‌خود وفادار ماندند و حتي‌چشم‌خود را بر روي‌حوادث‌عظيمي‌كه‌براي‌اين‌ملّت‌پيش‌آمده‌بود بستند و به‌نوعي‌از حماسه‌هاي‌ملي‌ما نيز دور ماندند. لحظه‌هايي‌سرشار مانند حماسه‌ديني‌و عاشقانه‌هشت‌سال‌دفاع‌مقدس‌و دهها مسئله‌ديگر كه‌همه‌را ناديده‌گرفتند. در اينجا طرح‌يك‌مسئله‌ ضروري‌است‌كه‌من‌در اين‌پاسخ، تفاوتي‌بين‌ادبيات‌انقلاب‌و ادبيات‌پايداري‌قائل‌نشده‌ام‌(و صدالبته‌برخلاف‌اعتقاد خودم‌و تنها به‌اعتباري‌خاص).
به‌هر جهت‌با وجود شاعران‌ توانايي‌چون‌طاهره‌صفارزاده‌و دكتر علي‌موسوي‌گرمارودي‌كه‌هر دو از چهره‌هاي‌مطرح‌مبارز و مذهبي‌قبل‌از انقلاب‌محسوب‌مي‌شدند، مي‌توان‌رگه‌هاي‌شعر انقلاب‌را جستجو كرد كه‌بايد آن‌را آغازي‌خوش‌نيز دانست، چراكه‌دو شخصيت‌دانشگاهي‌مبارز و زندان‌رفته‌و بعضاً مورد قبول‌شاعران‌آوانگارد و روشنفكر بودند كه‌مهم‌تر از همه، آشنا به‌قالبهاي‌نوين‌نيز بوده‌و تخصصاً با قالبهاي‌نوين‌شعر فارسي‌كار مي‌كردند و زيباترين‌آثارشان‌را نيز در اين‌قالب‌پديد آورده‌اند.
اما اين‌جريان‌در بعد از انقلاب‌نتوانست‌آن‌طور كه‌بايد باشد. از عمده‌دلايل‌آن‌هم‌بعضي‌از شاعران‌مطرح‌اين‌جريان‌بودند كه‌عملاً در ادبيات‌معاصر، متاعشان‌چه‌از منظر زبان‌و چه‌بيان‌پرخريدار نمي‌نمود، و اگر باز وجود كساني‌چون؛ علي‌معلم، ضياءالدين‌ترابي، دكتر امين‌پور، دكتر حسيني، عبدالملكيان‌و بسياري‌از جوانهاي‌بااستعداد و باهمت‌نبود شايد در همان‌آغاز نهالي‌خشكيده‌مي‌شد كه‌به‌سعي‌ايشان‌چنين‌نشد و توانستيم‌در تاريخ‌ادبيات‌زبان‌فارسي‌شاهد اين‌جريان‌ادبي‌هم‌باشيم‌و امروز بتوانيم‌درباره‌جرياني‌به‌نام‌شعر انقلاب‌صحبت‌كنيم.

• مهدي‌مظفري‌ساوجي: نيما مي‌گويد شعرهايي‌كه‌درباره‌انقلاب‌يا مثلاً جنگ‌سروده‌مي‌شوند، مثل‌خمير فطير هستند كه‌قوام‌نيافته‌و خامند و به‌اصطلاح‌در دل‌شاعر نمانده‌و با او خميره‌كار را آماده‌نساخته‌اند. البته‌من‌با اين‌سخن‌نيما به‌طور كامل‌موافق‌نيستم. يعني‌ما مي‌توانيم‌حرف‌نيما را به‌اين‌صورت‌اصلاح‌يا تعديل‌كنيم‌كه‌شعرهايي‌كه‌در آستانه‌انقلاب‌و در اوج‌تب‌و تاب‌بحرانهايي‌از اين‌دست‌سروده‌مي‌شوند، به‌نوعي‌گرفتار شتابزدگي‌و نوعي‌تب‌بيان‌هستند كه‌اين‌تب، ناخودآگاه‌و با گذشت‌زمان‌پايين‌مي‌آيد و حالت‌طبيعي‌و منطقي‌خود را پيدا مي‌كند. به‌هر حال، بهترين‌نامي‌كه‌مي‌توانيم‌بر روي‌اين‌شعرها بگذاريم، شعرهاي‌مطبوعاتي‌است‌كه‌در مقابل‌شعرهاي‌تاريخ‌ادبياتي‌مي‌توانيم‌آنها را ارزيابي‌كنيم.
اينكه‌شعر انقلاب‌و جنگ‌پس‌از گذشت‌25 سال‌از انقلاب‌و پانزده‌سال‌از جنگ‌كمرنگ‌شده، واضح‌است‌اما اين‌شعر در دوره‌هايي‌از اين‌تاريخ‌25 ساله‌به‌اوجهايي‌دست‌يافته‌و الان‌از آن‌اوجها فاصله‌گرفته‌است‌و به‌طور كلي‌شعر وارد فرمها و فضاهاي‌تازه‌اي‌شده‌است.

• محمود سنجري: اجازه‌مي‌خواهم‌بگويم‌<شعر از زمان‌رويداد انقلاب> و نه‌<شعر انقلاب> گذشته‌از فوجي‌از اشعار احساساتي‌و هيجان‌زده‌سوار بر موجهاي‌انقلاب‌مي‌پذيريم‌كه‌شعر از زمان‌رويداد انقلاب، از اساس‌و درونمايه‌تغيير ماهوي‌پيدا كرد.
اين‌تغيير ماهوي‌در تضاد و تقابل‌ميان‌سنت‌و مدرنيسم‌رخ‌داد. انقلاب‌حركتي‌بود كه‌از اساس‌جريان‌لجام‌گسيخته‌مدرنيسم‌را لجام‌زد، يعني‌با وجود آنكه‌در باطن‌خود مي‌تواند متعهد به‌تحول‌باشد، حركتي‌بود سنتي. اين‌انقلاب‌سنتي، در همهِ‌آحاد و ابعاد خويش‌به‌پيدايي‌سنن‌انجاميد كه‌يكي‌از آنها شعر سنتي‌است‌كه‌بعضي‌به‌آن‌<شعر انقلاب> مي‌گويند. من‌مي‌پندارم‌كه‌دوام‌اين‌رويكرد حداقل‌تا پايان‌دفاع‌مقدس‌پايدار ماند و پس‌از آن‌باز و در گردشي‌مقدر به‌نفع‌مدرنيسم‌كنار زده‌شد و حتي‌شاعران‌سنت‌گرا نيز سعي‌بليغ‌داشتند كه‌به‌آنچه‌آن‌را نشانه‌هاي‌مدرنيسم‌مي‌ناميم‌تعلق‌خاطر نشان‌دهند.
شايد آنچه‌گفتم‌جواب‌سئوال‌شما نباشد اما در مجموع‌مي‌توانم‌بگويم‌كه‌نمي‌بايست‌<شعر انقلاب> را در محدوده‌اي‌مشخص‌كرد. آنچه‌به‌واسطهِ‌انقلاب‌بر حوزهِ‌گستردهِ‌ادبي‌ايران‌تحميل‌شد، نوزايي‌سنن‌ادبي‌در پي‌تغيير انقلابي‌در ماهيت‌جامعهِ‌ايران‌بوده‌است‌كه‌البته‌امروزه‌كمرنگ‌شده‌و در مواردي‌آشكارا انكار مي‌شود. اين‌انكار، انكار اعتقاد نيست‌بلكه‌انكاري‌ست‌كه‌در مسير محتوم‌و طبيعي‌جامعهِ‌ايراني‌در برگيرندهِ‌حركت‌از سنت‌به‌سوي‌مدرنيسم‌و مظاهر آن‌است، هرچند در ظاهر باشد و ناپخته، به‌هر حال‌حركت‌است.

• محمدحسين‌جعفريان: شعر انقلاب‌اسلامي‌با انقلاب‌رشد و نمو كرده‌با اوج‌گرفتن‌انقلاب، شعر انقلاب‌اسلامي‌نيز اوج‌گرفت‌و در روزهاي‌پيروزي، تنور آن‌داغ‌داغ‌است. بعد خط‌و ربطها پديد مي‌آيد. عده‌اي‌مي‌روند و عده‌اي‌مي‌آيند. اما جريان‌شعر انقلاب‌به‌حياتش‌ادامه‌مي‌دهد. با هر حادثه‌و اتفاقي‌كه‌در جريان‌و روند انقلاب‌پيش‌مي‌آيد، با هر فراز و فرود، اين‌شعر نيز خودش‌را تطبيق‌مي‌دهد و با آن‌همراهي‌مي‌كند. جنگ، سوژه‌و راهكار جديدي‌را بر روي‌شعر انقلاب‌اسلامي‌گشود، چنان‌كه‌بر انقلاب‌و انقلابيون‌نيز. به‌همين‌ترتيب‌تا امروز جلو آمده‌است. جالب‌آنكه، هر چه‌ارزشهاي‌انقلاب‌و باورمندان‌به‌آن‌كمرنگ‌تر و كمتر شده‌اند، تأ‌ثير مستقيم‌آن‌بر اين‌شعر نيز مشهود است.
به‌هر حال، اين‌جريان‌شعري، گذشته‌از ضعف‌و قوتهايش، بخشي‌از تاريخ‌ادبيات‌اين‌سرزمين‌است‌و بدون‌ملاحظه‌آن، بي‌ترديد قسمتي‌از تاريخ‌ادبيات‌معاصر ايران‌زمين‌و حتي‌ادبيات‌فارسي‌ناقص‌خواهد بود. اين‌را هم‌بگويم‌و بدبختانه، اغراض‌سياسي‌سبب‌شد تا طي‌سالها، هنر شاعران‌اين‌عرصه‌عمدتاً پوشيده‌بماند و چندان‌كه‌بايد جلوه‌نكنند و جدي‌گرفته‌نشوند. البته‌جداي‌از بعضي‌كه‌اصولاً شاعر نبودند و انقلاب‌و ارزشهايش‌را سپر ناتواني‌خويش‌ساخته‌بودند.
در مورد كمرنگ‌شدن‌اين‌جريان‌نيز، چنان‌كه‌گفتم، مسئله‌با خود انقلاب‌و ارزشهاي‌آن‌ارتباط‌مستقيم‌دارد. هر چه‌جريان‌انقلاب‌و انقلابي‌گري‌بيشتر منزوي‌و حذف‌مي‌شود، شعر انقلاب‌نيز محدودتر و كمرنگ‌تر مي‌شود. مي‌بينيم‌كه‌اين‌روزها چنين‌شده‌است. هر چند كه‌اين‌به‌معني‌مرگ‌اين‌جريان‌شعري‌نيست. شايد باز به‌گونه‌اي‌ديگر سربركند و باز همراه‌با مردم‌نمود يابد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 8:34  توسط علی غریب | 



گفتگو با دکتر گرمارودي
مصطفي محدثي خراساني


حركت‌ از سطح‌ توصيف‌هاي‌ بيروني‌ به‌ عمق‌ تحليل‌هاي‌ دروني‌ و پرداختن‌ به‌ نفس‌ فضيلت‌ آن‌ هم‌ در قالب‌هاي‌ نوين‌ از ويژگي‌هاي‌ بارز و بي‌سابقه‌ايست‌ كه‌ شما در شعر مدح‌ آغازگر، ادامه‌ دهنده‌ و كمال‌بخش‌ آن‌ بوده‌ايد شعرهاي‌ بلندي‌ چون‌ سپيدهِ‌ هشتم، خط‌ خون، در سايه‌ سار نخل‌ ولايت، حماسه‌بان‌ غدير، از اين‌ جريان‌ زلال‌ با ما سخن‌ بگوييد


• من‌ بارها گفته‌ام‌ كه‌ شاعر در خدمت‌ شعر است؛ اگر خداوندگار عرفان‌ و شعر، مولوي‌ مي‌فرمايد:
تو مپندار كه‌ من‌ شعر به‌ خود مي‌گويم‌
تا كه‌ هشيارم‌ و بيدار، يكي‌ دم‌ نزنم‌
درست‌ به‌ همين‌ معني‌ است.
اگر اين‌ پيش‌ فرض‌ را بپذيريم، آنگاه، پاسخ‌ به‌ اين‌ پرسش‌ شما آسان‌ مي‌شود؛ يعني‌ آنگاه‌ من‌ مي‌توانم‌ بگويم: شاعري‌ كه‌ در خدمت‌ شعر است؛ <به‌ خود> و هوشيار نيست‌ تا دريابد كه‌ از چه‌ لابيرنت‌هايي‌ و از چه‌ مجاري‌ وهم‌ و تخيّل‌ گذشته‌ است‌ تا شعري‌ ولادت‌ يابد. يعني‌ به‌ نظر من‌ حتّي‌ قالب‌ و زبان‌ و ساختار بيروني‌ و دروني، همه‌ و همه‌ را، شعر خود و خودِ شعر، انتخاب‌ مي‌كند.
اگر شما خط‌ خون، سپيدهِ‌ هشتم، در سايه‌ سار نخل‌ ولايت، حماسه‌بان‌ غدير و امثال‌ آن‌ را، موفق‌ بدانيد؛ از آنجا كه‌ تمام‌ اين‌ شعرها، آزاد و به‌ تعبير ديگر، بي‌وزن‌ هستند (مگر وزن‌ دروني‌ آنها)؛ پس‌ اين‌ گفته‌ و نظر قديمي‌ من‌ كه‌ وزن، ذاتيِ شعر نيست، نيز تأ‌ييد مي‌شود.

۩ شما مي‌فرماييد شاعر در خدمت‌ شعر است، پس‌ شاعر در اين‌ ميانه‌ چكاره‌ است.

• پرسش‌ بجايي‌ است؛ براي‌ تقريب‌ ذهن‌ در پاسخ‌ به‌ اين‌ پرسش‌ عرض‌ مي‌كنم‌ كه‌ شاعر مثل‌ بستر رودخانه‌اي‌ است‌ كه‌ سيل‌ در آن‌ اتفاق‌ مي‌افتد؛ بي‌گمان، سيلي‌ كه‌ در بستري‌ سرازير مي‌شود، رنگ‌ و انگ‌ همان‌ بستر را به‌ خود مي‌گيرد؛ اگر بستر اين‌ رود، خاك‌ رس‌ قرمز رنگ‌ باشد، سيلي‌ كه‌ مي‌آيد، اُخرايي‌ و قرمز رنگ‌ است‌ و اگر فرض‌ بتوان‌ كرد كه‌ بستر يك‌ سيل، تماماً صخره‌اي‌ است؛ بي‌گمان‌ سيلي‌ كه‌ در آن‌ جاري‌ است؛ زلال‌ و بيرنگ‌ خواهد بود.
طبيعي‌ است‌ كه‌ شعري‌ كه‌ از لابيرنت‌هاي‌ ذهن‌ و زبان‌ احمد شاملو مي‌گذرد، رنگ‌ و انگ‌ ديگري‌ دارد؛ و آنچه‌ از ذهن‌ اخوان‌ ثالث‌ مي‌گذرد و به‌ روي‌ كاغذ مي‌آيد، ديگر گونه‌ است. اجازه‌ بدهيد مثال‌ ديگري‌ بزنم. بنده‌ در مورد تعهّد و التزام‌ در شعر، سالها پيش‌ گفته‌ام‌ و هنوز هم‌ بر همان‌ عقيده‌ام‌ كه‌ تعهد و التزام، <صفتِ شعر> نيست؛ صفتِ شاعر است.
در يك‌ مصاحبه، حدود پانزده‌ سال‌ پيش، توضيح‌ داده‌ بودم‌ كه‌ شعر، نوعي‌ شناخت‌ از جهان‌ نيست، جزيي‌ از جهان‌ است، اگر شعر، خود موجودي‌ از موجودات‌ جهان‌ است‌ كه‌ بايد آن‌ را شناخت؛ پس‌ تنها شاعر است‌ كه‌ بايد ديد چگونه‌ شناختي‌ از جهان‌ و محيط‌ دور و بر خود دارد؛ پس‌ تعهد كه‌ نگرشي‌ است‌ همدلانه‌ نسبت‌ به‌ جامعه‌ و عمل‌ بر اساسِ آن؛ صفتِ شعر نمي‌تواند باشد، صفتِ شاعر است.
بنابراين، اگر شاعر اين‌ التزام‌ و تعهّد را داشت، خود به‌ خود به‌ زبانِ شعر او هم‌ سرايت‌ مي‌كند و در آن‌ منعكس‌ خواهد شد، درست‌ مثلِ روحيّهِ‌ حماسي، در شاعري‌ كه‌ ذاتاً حماسي‌ است‌ و نه‌ فقط‌ حماسه‌سراست.
نظامي‌ در اسكندرنامه، و سعدي‌ در بوستان، از شاهنامه‌ تقليد كرده‌اند، اما هيچيك‌ نتوانسته‌اند، پا جاي‌ پاي‌ استوار و پولادين‌ فردوسي‌ بزرگ‌ بگذارند، چرا؟ به‌ نظر من‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ فردوسي، نخست‌ در روحيّه‌ حماسي‌ است، سپس‌ آن‌ روحيّه، در شعر او، در شاهنامه‌ او، انعكاس‌ مي‌يابد. او حتي‌ به‌ هنگام‌ شكوه‌ از پيري‌ و نداري، نمي‌گويد من‌ پير شدم، من‌ فقير شدم، من‌ بيمار شدم‌ بلكه‌ مي‌گويد ضعف‌ و پيري‌ و نداري‌ و بيماري‌ در من، نيرومند شد تهيدستي‌ و سال، نيرو گرفت‌
دو دست‌ و دو پاي‌ من، آهو گرفت‌
مسعود سعد سلمان‌ كه‌ اين‌ روحيّه‌ را ندارد، برعكس، از جايِ بلند، احساسِ پستي‌ مي‌كند:
نالم‌ ز دل‌ چوناي‌ من‌ اندر حصار ناي‌
پستي‌ گرفت‌ همّت‌ من، زين‌ بلند جاي!
بر گردم‌ به‌ پرسش‌ نخستين‌ شما و عرض‌ كنم‌ كه‌ اينكه‌ گفتم‌ شاعر در اختيار شعر است‌ و اينكه‌ شما پرسيديد كه‌ پس‌ شاعر در اين‌ ميانه، چكاره‌ است؛ چنين‌ نسبتي‌ است؛ يعني‌ شعر، سَيَلان‌ ناخودآگاه‌ انديشه‌ و خودبخود آن‌ است‌ اما البته‌ در بستري‌ از ذهن‌ شاعر كه‌ در طي‌ عمر خود رنگ‌ و انگ‌هاي‌ بسيار يافته‌ است‌ و اگر متعهد يا حماسي‌ بود، بي‌گمان‌ به‌ زبان‌ شعر او نيز نشست‌ مي‌كند مثل‌ همان‌ سيلي‌ كه‌ در بستر گِلِ رُس، اُخرايي‌ مي‌شود و در بستر صخره‌ها، بيرنگ.

۩ شايد شما تنها شاعر انقلاب‌ باشيد كه‌ در سال‌هاي‌ قبل‌ از انقلاب‌ نيز محافل‌ ادبي‌ روشنفكري‌ آن‌ روزگار از پس‌ انكار آن‌ برنيامدند و توانست‌ حضور خود را بر آنها تحميل‌ كند، اين‌ حضور مستدام‌ از شما چهره‌اي‌ منحصربه‌فرد ساخته‌ است‌ و به‌ همين‌ لحاظ‌ شما شايسته‌ترين‌ شاعري‌ هستيد كه‌ مي‌توانيم‌ از او بخواهيم‌ از فراز و فرودهاي‌ اين‌ سه‌ چهار دههِ‌ شعر معاصر با ما سخن‌ بگويد
• َ اگر منظور شما از سه‌ چهار دههِ‌ شعرِ معاصر ما دهه‌هاي‌ 50 تا امروز است؛ بايد عرض‌ كنم‌ كه‌ اوج‌ شعر معاصر ما مربوط‌ به‌ دههِ‌ سي‌ و چهل‌ است؛ يعني‌ برخي‌ كارهاي‌ نيما، برخي‌ كارهاي‌ اخوان، برخي‌ كارهاي‌ شاملو، برخي‌ كارهاي‌ فروغ‌ و برخي‌ كارهاي‌ سپهري.
سپس‌ و بي‌درنگ‌ برخي‌ كارهاي‌ خانم‌ صفارزاده‌

۩ چشمه‌هاي‌ شعر شما همواره‌ جوشان‌ بوده‌ است‌ و حضوري‌ مداوم‌ و پرطراوت‌ و رو به‌ كمال‌ در ذهن‌ و زبان‌ شعر معاصر داشته‌ايد و اين‌ در حاليست‌ كه‌ در طول‌ تمامي‌ اين‌ سال‌ها حضوري‌ فعال‌ در عرصهِ‌ پژوهش‌ و تحقيق‌ داشته‌ايد، به‌ تعبيري‌ كوشش‌ و جوششي‌ توا‡‌مان، از آنجا كه‌ شاهد بوده‌ايم‌ اكثر شاعراني‌ كه‌ به‌ طور جدي‌ به‌ تحقيق‌ و پژوهش‌ و نقد ادبي‌ روي‌ مي‌آورند، جلوه‌هاي‌ جوشش‌ در شعر آنان‌ كمرنگ‌ مي‌شود، مشتاقيم‌ از راز اين‌ توفيق‌ در كار خودتان‌ با ما سخن‌ بگوييد

• من‌ در مورد خود، از اين‌ نظر شما، به‌ عنوان‌ يك‌ ابراز لطف‌ سپاسگزاري‌ مي‌كنم‌ و آن‌ را حسن‌ نظر تلّقي‌ مي‌كنم‌ اما در مورد كساني‌ كه‌ چنين‌ توفيقي‌ دارند مثل‌ استاد دكتر شفيعي‌ كدكني‌ يا دكتر امين‌پور بايد برگردم‌ به‌ همان‌ نظريهِ‌ جوشش‌ و كوشش‌ و عرض‌ كنم‌ كه‌ قريحهِ‌ شعر، مثل‌ توانايي‌ خواندن‌ در شخص‌ خوش‌آواز است؛ هرگاه‌ آواز خوان‌ حال‌ خواندن‌ پيدا كند؛ خوش‌ خواهد خواند، ربطي‌ هم‌ به‌ هيچ‌ چيز ديگر ندارد. از يك‌ جهت‌ مي‌توان‌ گفت‌ شعر يك‌ نگرش‌ ويژه‌ به‌ جهان‌ است؛ يك‌ نوع‌ آنتن‌ ديجيتالي‌ براي‌ گرفتن‌ تصاوير ماهواره‌اي‌ از همهِ‌ هستي‌ است؛ هر كس‌ اين‌ آنتن‌ را بر بلنداي‌ ذهن‌ خود دارد؛ آن‌ تصاوير را مي‌تواند بگيرد و ببيند و كسي‌ كه‌ ندارد، نمي‌تواند.
من‌ و شما هزاران‌ بار، چوب‌ را بر روي‌ آب‌ شناور ديده‌ايم؛ و اگر از شما يا من‌ بپرسند، چرا چوب‌ در آب‌ فرو نمي‌رود، تنها مي‌گوييم‌ كه‌ چون‌ <وزن‌ مخصوص> چوب، از آب‌ سبكتر است. اما وقتي‌ از سعدي‌ مي‌پرسند:
چوب‌ را آب‌ فرو مي‌نبرد، داني‌ چيست؟
بي‌درنگ‌ مي‌گويد:
شرم‌ دارد ز فروبردنِ پروردهِ‌ خويش‌
پس‌ او به‌ پديدارهاي‌ هستي، با چشمي‌ ديگر نگاه‌ مي‌كند كه‌ من‌ و شما آن‌ را نداريم.اما بهترين‌ پاسخي‌ كه‌ به‌ اين‌ پرسش‌ شما مي‌توانم‌ داد اينست‌ كه‌ يك‌ بند از شعر بلندي‌ را كه‌ براي‌ شعر گفته‌ام، برايتان‌ بخوانم:
... وقتي‌ مي‌جوشي‌
هولناك‌تر از آوار كوهي،
و زيباتر از رويش‌ رنگ‌ در بهار،
و نشاطِ آبستني‌ در پوست؛
چون‌ شكم‌ دلو
هنگام‌ كه‌ پُر آب‌ از دهانِ چاه‌ برمي‌آيد،
صداي‌ كاوُشَت، اعصاب‌ را مي‌كَشانَد
اما دلشادي‌ غژاغژ چرخهِ‌ چاه‌ در آنست‌
‌هنگامي‌ كه‌ خاك‌ را بير
مي‌كشد
‌تا به‌ زلالِ هميشهِ‌ آب‌ د
يابد...
آه‌ اي‌ شعر!
در تو كدام‌ جادوست‌
‌كه‌ در همنشيني‌ تو
‌تنهايي‌ام‌ به‌ هم‌ مي‌رسد
و راه‌ تو
شادترين‌ پيچ‌ و خم‌
‌كه‌ به‌ كعبهِ‌
مي‌رسد!

۩ شنيديم‌ در محفلي‌ ضمن‌ اينكه‌ سرودن‌ براي‌ اهل‌ بيت‌ را افتخاري‌ براي‌ خود دانسته‌ايد، گله‌مند بوده‌ايد از اينكه‌ تنها روي‌ اين‌ بخش‌ از آثار شما تأ‌كيد مي‌شود، برخي‌ دوستان‌ ضمن‌ تأ‌ييد اين‌ گله‌مندي‌ در آن‌ محفل‌ معتقد بودند -- از جمله‌ آقاي‌ كاكايي‌ -- كه‌ دست‌هايي‌ در كار است‌ تا چهره‌هاي‌ متعهد و مذهبي‌ و در عين‌ حال‌ شهير و مطرح‌ در شعر معاصر چون‌ شما را نگذارد در همه‌ ابعاد مطرح‌ شوند و همواره‌ خط‌ مرز موهومي‌ كه‌ بين‌ شعر مذهبي‌ و ساير مضامين‌ كشيده‌ شده‌ است‌ در ذهن‌ جامعهِ‌ ادبي‌ ما باقي‌ بماند، از آن‌ گلهِ‌ به‌ حق‌ و اين‌ اظهارنظرها بگوييد

• متأ‌سفانه‌ ما محيط‌ نقد مسمومي‌ داريم. محيط‌ نقد ادبي‌ ما در چهار پنج‌ دههِ‌ اخير، محيط‌ بسيار خاصي‌ بود و هست. محيط‌ بسيار ويژه‌اي‌ كه‌ خود نياز به‌ نقد و بررسي‌ جدّي‌ دارد.
محيطي‌ كه‌ بوي‌ سياست، بوي‌ رفاقت، بوي‌ ودكا، بوي‌ هم‌ حزبي‌ و بوي‌ انتقام‌ و تلافي‌ و گاهي‌ بوي‌ دشنام‌ مي‌داد و مي‌دهد.
در هيچ‌ گوشهِ‌ خراب‌ شدهِ‌ دنيا چنين‌ نيست‌ كه‌ منتقداني، شعر كسي‌ را به‌ جرم‌ اعتقاد و نوع‌ انديشه‌ يا مثلاً مذهبي‌ بودن‌ يا به‌ عكس، غيرمذهبي‌ و لامذهب‌ بودن، اصلاً نخوانند. در كشور ما به‌ جز يك‌ دو استثنا، تقريباً هميشه‌ چنين‌ بوده‌ است.
[مثلاً حقوقي‌ از منتقدين‌ بزرگ‌ معاصر، با نهايت‌ بي‌طرفي، شعر خانم‌ صفارزاده‌ را نقد كرد و شمس‌ لنگرودي‌ هم‌ همين‌ بي‌نظري‌ را در كتاب‌ تاريخ‌ شعر نو خويش‌ در مورد برخي‌ ديگر رعايت‌ كرده‌ است‌ و دكتر مرتضي‌ كاخي‌ در روشن‌تر از خاموشي‌ از صفارزاده‌ و من‌ (البته‌ در آخر كتاب‌ و خارج‌ از روال‌ كرونولوژيك‌ آن) و در آنتولوژي‌ غزل‌ها، از عليرضا قزوه، نام‌ مي‌برد]
اين‌ روش، تنها از سوي‌ منتقدان‌ نسبت‌ به‌ شاعران، رواج‌ ندارد، بلكه‌ گاهي‌ برعكس، از سوي‌ شاعران‌ هم‌ نسبت‌ به‌ منتقدان‌ پيش‌ آمده‌ است:
زنده‌ ياد احمد شاملو، با خرمشاهي، به‌ گمانم‌ از سر بند <نقدِ حافظِ شاملو> شكرآب‌ داشت.
استاد خرّمشاهي‌ در نقدي‌ غبطه‌انگيز بر شعر شاملو (دفترِ ابراهيم‌ در آتش)، در شمارهِ‌ دوم‌ مجلهِ‌ الفبا، نقدي‌ نوشت‌ كه‌ اگر درست‌ به‌ يادم‌ مانده‌ باشد با اين‌ جملات‌ آغاز مي‌شد:
<شاملو، با كلمات، زره‌ داوودي‌ مي‌بافد>... در اين‌ نقد، استاد خرّمشاهي، مي‌نويسد كه‌ شاملو مانند هر شاعر بزرگ‌ ديگر، تنها يك‌ سخن‌ خود را تكرار مي‌كند و آن‌ اينست‌ كه‌ او از وهن‌ انسان‌ اين‌ قرن، فرياد دارد.
شاملو با آنكه‌ اين‌ نظر را بهترين‌ نقد خود مي‌دانست‌ و اعلام‌ هم‌ كرده‌ بود [ و حتي‌ پشت‌ جلد يكي‌ از مجموعه‌هاي‌ منتخب‌ شعرش‌ به‌ عنوان‌ درست‌ترين‌ و برجسته‌ترين‌ برداشت‌ منتقدانه، همين‌ نظر خرمشاهي‌ را (بدون‌ نام‌ خرمشاهي‌ و با عنوانِ نظر يكي‌ از منتقدين) نقل‌ مي‌كند ] با اين‌ وجود، هرگز شكرآب‌ او با خرّمشاهي‌ از بين‌ نرفت.
گلهِ‌ من‌ از محافل‌ اهل‌ قبله‌ است؛ وگرنه‌ از آن‌ محافل، انتظار ديگري‌ هم‌ نيست‌ مجموعهِ‌ شعرهاي‌ مذهبي‌ من‌ از يك‌ دفتر صدبرگ‌ تجاوز نمي‌كند در حالي‌ كه‌ من‌ همين‌ اكنون، يك‌ مجموعهِ‌ منتخب‌ از هفت‌ دفتر شعر خود با نام‌ <صداي‌ سبز> در انتشارات‌ قدياني‌ زير چاپ‌ دارم‌ كه‌ دستكم‌ 750 صفحه‌ است.
اما، تا سخن‌ از شعر من‌ مي‌رود، انگار نه‌ انگار كه‌ من‌ شش‌ دفتر ديگر هم‌ دارم‌ و بيدرنگ، بر شعرهاي‌ مذهبي‌ من‌ تكيه‌ مي‌كنند؛ اولاً مگر مذهب‌ از زندگي‌ جداست؟
ثانياً اگر منتقدي‌ بر گردن، كورك‌ ندارد چرا شعرهاي‌ حماسهِ‌ درخت، موميايي، برخيز واژه‌اي‌ پيدا كن، اي‌ شعر!؛ كودكي، نرگس‌ پيشكش، زبان‌ مريخي‌ گلها و چند و چندين‌ شعر ديگر را نمي‌بيند؟

۩ از سفر چهارسالهِ‌ تاجيكستان‌ كه‌ از هر منظر به‌ آن‌ بنگريم‌ باز به‌ شعر خواهيم‌ رسيد با ما سخن‌ بگوييد

• چهار سال‌ پيش، به‌ عنوان‌ رايزن‌ فرهنگي‌ ايران‌ در تاجيكستان، به‌ اين‌ كشور رفتم، نخست‌ محلِ رايزني‌ را كه‌ مخروبه‌اي‌ بي‌در و پيكر بود، به‌ جايي‌ آبرومند تبديل‌ كردم. سپس‌ با حضور جمعاً ماهي‌ يكساعت‌ در تلويزيون‌ و 4 ساعت‌ در راديو اين‌ كشور، بهترين‌ ارتباط‌ را با تمام‌ مردم‌ صميمي‌ و مهربان‌ آنجا برقرار كردم. در دانشگاه‌ خجند، شاهنامه‌ درس‌ دادم، در دانشگاه‌ دوشنبه، بوستان‌ تدريس‌ كردم. چندين‌ سمينار براي‌ شناخت‌ بزرگان‌ مشترك‌ چون‌ حافظ، كمال‌ خجندي، فردوسي، خيام، شاه‌ نعمت‌الله‌ ولي، ناصر خسرو و ديگران‌ برگزار كردم.
هر 15 روز يكبار، شب‌ شعري‌ ويژه‌ ترتيب‌ دادم‌ كه‌ در آن‌ به‌ بررسي‌ اشعار يك‌ شاعر مي‌پرداختيم‌ و البته‌ در فاصلهِ‌ هر نقد و نظر، شاعران‌ ديگر هم‌ شعري‌ از خود مي‌خواندند و اين‌ برنامه، به‌ تدريج، بر شعر آنان‌ اثر مطلوب‌ گذارد و من‌ هم‌ هر بار علاوه‌ بر شركت‌ در نقد و بررسي‌ شعرِ شاعري‌ كه‌ در آن‌ روز، مطرح‌ بود؛ به‌ معرفي‌ يكي‌ از شعراي‌ كشور خودمان، مثل‌ فروغ، اخوان، شاملو، امين‌پور، و ساير شاعران‌ مي‌پرداختم.
گاهي‌ براي‌ آشنايي‌ بهتر شاعران‌ ايراني‌ را به‌ تاجيكستان‌ دعوت‌ مي‌كردم‌ چنانكه‌ نصرالله‌ مرداني، جواد محبت‌ و دكتر احتشامي‌ هونه‌گاني‌ و چند تن‌ ديگر را به‌ تاجيكستان‌ دعوت‌ كردم‌ و چه‌ استقبالي‌ مردم‌ فرهيخته‌ و شعر دوست‌ تاجيك‌ از اين‌ عزيزان‌ كردند.گاهي‌ اگر استادها يا فرهيختگان‌ ما يا آنها به‌ رحمت‌ ايزدي‌ مي‌پيوستند، مجلس‌ بزرگداشت‌ و معرفي‌ مي‌گرفتم‌ چنانكه‌ براي‌ لايق‌ شيرعلي‌ و استاد زرين‌كوب، مجلس‌هاي‌ باشكوه‌ برگزار كردم.
از آنجا كه‌ محل‌ رايزني‌ در خيابان‌ رودكي‌ در شهر دوشنبه‌ واقع‌ شده‌ بود و نزديك‌ ميداني‌ كه‌ تنديس‌ آن‌ شاعر روشندل‌ در آن‌ بود؛ دو شعر مشهور او، از جمله‌ بوي‌ جوي‌ موليان‌ وي‌ را كه‌ استاد مصدق‌ اصفهاني‌ بر كاشي‌ معرّق‌ در اصفهان‌ خطاطي‌ كرده‌ بود، به‌ وسيلهِ‌ خود استاد مصدق‌ بر پيشاني‌ رايزني‌ نصب‌ كردم‌ و اين‌ توفيق‌ را مديون‌ همدلي‌ و همراهي‌ سفير اسبق‌ ايران‌ در تاجيكستان‌ آقاي‌ دكتر رسول‌ موسوي‌ هستم.
با آمدن‌ سفير جديد، آقاي‌ سرمدي‌ پارسا و با درايت‌ و كارداني‌ اين‌ مرد بزرگوار و كاري‌ و كار بلد؛ هم‌همهِ‌ روابط‌ ما با تاجيكستان‌ بهبود چشمگير يافت‌ و هم‌ نهايت‌ همدلي‌ و همراهي‌ ممكن‌ را با رايزني‌ فرهنگي، به‌ عمل‌ آورد و در زمان‌ ايشان‌ و به‌ لطف‌ همدلي‌هاي‌ ايشان، رايزني‌ فرهنگي‌ توفيق‌ يافت‌ كه‌ بيش‌ از 25 جلد از كتابهاي‌ مفيد فرهيختگان‌ تاجيكستان‌ را با دو خط‌ فارسي‌ و سيريليك‌ به‌ چاپ‌ برساند.
اگر من‌ بخواهم‌ همهِ‌ توفيقات‌ فرهنگي‌ رايزني‌ را در چهار سالي‌ كه‌ من‌ افتخار خدمت‌ به‌ تاجيكان‌ را داشتم‌ بيان‌ كنم؛ شايد اين‌ مصاحبه‌ خيلي‌ طولاني‌ شود؛ همين‌قدر بگويم‌ كه‌ من‌ در جهت‌ استراتژي‌ فرهنگي‌ كشورمان، در آن‌ كشور بيش‌ از 50 كلاسِ آموزشِ خط‌ فارسي‌ را كه‌ در آنجا من‌ به‌ آن‌ نامِ خط‌ نياكان‌ داده‌ بودم، دائر كردم‌ كه‌ جمعاً حدود 3 هزار نفر در اين‌ مدّت‌ در آن‌ كلاس‌ها، خط‌ نياكان‌ خود را آموختند.
ملاقات‌ با فرهيختگان‌ و همكاري‌ با محافل‌ فرهنگي، تأ‌مين‌ نيازهاي‌ فرهنگي‌ آن‌ها در سراسر اين‌ كشور. توزيع‌ بيش‌ از 15 هزار جلد كتاب‌ كه‌ با خود از تهران‌ برده‌ بودم‌ و يا سازمان‌ فرهنگ‌ و ارتباطات‌ اسلامي‌ به‌ تدريج‌ فرستاد و سركشي‌ منظم‌ از كلاسهاي‌ مختلفي‌ كه‌ رايزني‌ دائر كرده‌ بود از جمله‌ كلاس‌ آموزش‌ قرآن، كلاس‌ آموزش‌ عروض‌ فارسي‌ و قافيه، كلاس‌هاي‌ آموزش‌ خوشنويسي‌ و كلاسهاي‌ خط‌ نياكان‌ سابق‌الذكر از كارهاي‌ ديگر رايزني‌ بود و اينهمه‌ غير از شركت‌ در محافل‌ و سمينارهاي‌ فرهنگي‌ خود آنان‌ به‌ عنوان‌ سخنران‌ بود.
وقتي‌ مي‌آمدم، دكتر خدايي‌ شريف، يكي‌ از برجسته‌ترين‌ دانشمندان‌ كشور تاجيكستان، مجموعهِ‌ مقاله‌ها و شعرهايي‌ را كه‌ تاجيكان‌ در طول‌ چهار سال، در روزنامه‌هاي‌ خود، راجع‌ به‌ اينجانب‌ چاپ‌ كرده‌ بودند، در كتابي‌ به‌ نام‌ <ديدار با گرمارودي> جمع‌ آورد.
و با دو خط‌ فارسي‌ و سيريليك‌ به‌ چاپ‌ رسانيد.
كانون‌ نويسندگان‌ تاجيكستان، اين‌ بنده‌ را به‌ عنوان‌ عضو افتخاريِ خود طي‌ مراسمي‌ برگزيد.
من‌ گمان‌ ندارم‌ كه‌ هيچ‌ رايزني، در هيچ‌ كشور ديگر، توفيقي‌ را كه‌ بنده‌ در همدلي‌ و همزباني‌ با مردم‌ كشور تاجيكستان‌ يافتم‌ يافته‌ باشد. چندين‌ غزل‌ مرا آهنگسازان‌ تاجيك، سرود كرده‌اند و خوانندگانِ مشهور آنان، اغلب‌ در راديو و تلويزيون‌ مي‌خوانند.
اجازه‌ بدهيد به‌ جاي‌ هر سخن‌ ديگر دو شعر از دو شاعر تاجيك‌ را كه‌ براي‌ من‌ سروده‌اند، در اينجا بياورم:
نخستين‌ شعر از پولاد ابويف‌ (1)
شعري‌ براي‌ گرمارودي‌
نمايان‌ هم‌ به‌ دل، هم‌ ديده‌ باشي‌
به‌ هر كار نكو، ورزيده‌ باشي‌
كلامت‌ بشنوم‌ بالد دل‌ من‌
مقامت‌ بر فراز محفل‌ من‌
به‌ همت‌ گويمت‌ بالا بلندي‌
نكويي‌ را براي‌ ما پسندي‌
حقيقت‌ را به‌ جان‌ دل‌پرستي‌
چه‌ گويم‌ در رهِ حق‌ تا چه‌ هستي‌
تو خود در زندگي‌ دريا و رودي‌
سزاواري‌ كه‌ اهل‌ گرمرودي‌
منم‌ <پولاد> و بهرمن‌ جهاني‌
زپولاد و ز آهن‌ بيش‌ ماني‌

شعر ديگر از: عيسي‌ محزون(2)
براي‌ گرمارودي‌
به‌ آن‌ نام‌ پاكي‌ كه‌ جان‌ آفريد
دل‌ و ديدگان‌ و زبان‌ آفريد

خداوند خاك‌ و خداوند عرش‌
خداوند انجم، خداوند فرش‌

خداوند ماه‌ و خداوند مهر
خداوند كرسي‌گردان‌ سپهر

سزد گر خدا را نيايش‌ كنيم‌
شب‌ و روز او را ستايش‌ كنيم‌

كه‌ آورد مردان‌ اهل‌ سخن‌
سخن‌گستران‌ در دل‌ انجمن‌

از آنان‌ يكي‌ شاعر معنوي‌
ز ايران‌ و از دودهِ‌ موسوي‌

زايران‌ زمين‌ است‌ او را نهاد
گشاده‌ سخن‌ مرد فرّخ‌ نژاد

علي‌ نام‌ و از مردم‌ گرمرود
بر او باد از من‌ هزاران‌ درود

ز رويش‌ چكد پرتو ماه‌ و مهر
بر او مهربان‌ باد گردان‌ سپهر

پرستندهِ‌ شعر و لفظ‌ دري‌ است‌
كه‌ اينش‌ همان‌ گويش‌ مادري‌ است‌

ورا مهر تاجيك‌ در جان‌ بود
پذيرندهِ‌ نيكمردان‌ بود

روانش‌ به‌ شعر و به‌ نظم‌ اندر است‌
كه‌ كلكش‌ بدينسان‌ سخن‌پرور است‌
چو بيند ز تاجيك‌ كس‌ را دژم‌
ز سر تا به‌ پايش‌ شود درد و غم‌
بدارم‌ اميد از جهان‌آفرين‌
كه‌ تا پايدار است‌ مهر و زمين‌

نشاند درخت‌ تنش‌ در ثمر
برآرد ز انديشه‌اش‌ شعرتر

و در پايانِ پاسخ‌ به‌ اين‌ سؤ‌ال، شعري‌ را هم‌ كه‌ من‌ براي‌ شهر دوشنبه‌ گفته‌ام‌ و در تاجيكستان‌ بسيار مورد مهر مردم‌ قرار گرفته‌ است؛ نقل‌ كنم:

پايتخت‌ گُل‌
پايتخت‌ گل‌ و دل‌ و سخن‌ است‌
نه‌ دوشنبه‌ كه‌ ماه‌ و سال‌ من‌ است‌

مركزِ مهرباني‌ دنياست‌
پر درخت‌ و گل‌ و بهشت‌ آساست‌

در و ديوار شهر، جان‌ دارد
خشت‌ هر خانه‌اي، زبان‌ دارد

با گل‌ و سبزه‌ گر سخن‌ گويي‌
پاسخت‌ مي‌دهد به‌ خوشخويي‌

همه‌ جا جلوهِ‌ بهشت‌ خداست‌
همه‌ جا، نور و آب‌ و رنگ‌ و صداست‌

به‌ خيابان‌ رودكي‌ بنگر
دارد از شاخه‌ چتر سبز به‌ سر

شهر مانده‌ دو سوي‌ آب‌ روان‌
هر دو سو تازه‌ روي‌ و نغز و جوان‌

رود <وَرزاب(3>) كز ميان‌ گذرد
عشق‌ را تا به‌ خانه‌ها ببرد

سبزه‌ بتواني‌ از دكان‌ چيني‌
رو به‌ <بازار سبز(4>) تا بيني‌

* * *
پشتِ هر سنگ، يك‌ پري‌ پنهان‌
يا غزالي‌ رميده‌ از بُنِ آن‌

شهر، از چشم‌ مست‌ لبريز است‌
آتش‌ مهر گلرخان‌ تيز است‌

ساغرِ چشم‌ها زمستي، پُر
صدفِ شهر، از اين‌ گُهر، پُر دُر

* * *
مردمي‌ گرم‌ و مهربان‌ دارد
كم‌ چنين‌ مردمي، جهان‌ دارد

بر لب‌ مرد و زن، گل‌ لبخند
گر مجوش‌ و به‌ دوستي‌ پابند

مردمي‌ سختكوش‌ و كم‌ خواهند
مردمي‌ نازنين‌ و آگاهند

اهل‌ فكرند و اهل‌ انديشه‌
با نمك‌ خوردگان، وفا پيشه‌

مردمي‌ نكته‌ياب‌ و باريكند
همزبان‌ منند، تاجيكند

* * *
اي‌ دوشنبه‌ چه‌ گويمت‌ چوني‌
هر چه‌ گويم‌ تو باز افزوني‌

پايتخت‌ گل‌ و دل‌ و سخني‌
نه‌ دوشنبه‌ كه‌ ماه‌ و سال‌ مني‌

۩ ارزيابي‌ شما از شعر معاصر تاجيكان‌ چيست؟

• در اين‌ مورد من‌ مقالهِ‌ مستقلي‌ خدمتتان‌ مي‌دهم‌ كه‌ مي‌توانيد در همين‌ شماره، مستقلاً چاپ‌ بفرماييد.

۩ بدون‌ ترديد و با شناختي‌ كه‌ از تلاش‌ خستگي‌ناپذير شما داريم‌ در حال‌ حاضر نيز آثار و يا حداقل‌ اثري‌ را در دست‌ چاپ‌ داريد و يا سرگرم‌ تأ‌ليف‌ آن‌ هستيد، از اين‌ باب‌ نيز كه‌ اشتياق‌ فراواني‌ ما و مخاطبان‌ مجله‌ براي‌ آگاهي‌ از آن‌ داريم‌ سخن‌ بگوييد

• هم‌ اكنون‌ جمعاً 6 اثر آمادهِ‌ چاپ‌ دارم‌ كه‌ چهار اثر حروفچيني‌ شده‌ است‌ و مراحل‌ قبل‌ از انتشار را مي‌گذراند و دو اثر ديگر در انتظار ناشر است: چهار اثري‌ كه‌ اميد دارم‌ در سال‌ جاري‌ منتشر شوند عبارتند از:
1-- ترجمهِ‌ كامل‌ قرآن‌ كريم. توفيق‌ اين‌ ترجمه‌ در تاجيكستان‌ دست‌ داد.
ترجمه‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ كوشيده‌ام‌ جمع‌ بين‌ دقت‌ و شيوايي‌ كنم.
فرانسوي‌ها (و به‌ قولي‌ ايتاليايي‌ها) مي‌گويند كه‌ ترجمه‌ به‌ زن‌ مي‌مانَد، اگر زيبا باشد، وفادار نيست، اگر وفادار باشد، زيبا نيست.
[البته‌ آنان‌ از اين‌ تلقي‌ زشت‌ بايد از زن‌هاي‌ كشور خود پوزش‌ بخواهند و قياس‌ به‌ نفس‌ هم‌ كرده‌اند] پيداست‌ كه‌ زيباي‌ وفادار هم، اگر در كشور آنان‌ نادر باشد، در كشور ما خدا را شكر همه‌ هم‌ زيبا و هم‌ وفادارند.
بنده‌ كوشيده‌ام‌ <زيباي‌ وفادار> بيافرينم.
نخست‌ بار كه‌ دست‌ به‌ ترجمهِ‌ آن‌ گشودم، يك‌ دو جزو را نزد استاد خرّمشاهي‌ فرستادم‌ و از آن‌ بزرگوار كه‌ خود ترجمه‌اي‌ بسيار زيبا و شيوا و دقيق‌ بر قرآن‌ دارند. نظر خواستم. به‌ نظر من، ترجمهِ‌ ايشان‌ زيباترين‌ و دقيق‌ترين‌ ترجمه‌اي‌ است‌ كه‌ تاكنون‌ از قرآن‌ كريم‌ در زبان‌ فارسي‌ منتشر شده‌ است‌ و اين‌ سخن‌ را امروز نمي‌گويم، بلكه‌ در همان‌ سال‌ 75 كه‌ ترجمهِ‌ ايشان‌ انتشار يافت، نخست‌ در روزنامهِ‌ سلام‌ و سپس‌ در مجلهِ‌ گلچرخ، طي‌ دو مقاله، به‌ تفصيل‌ و با نام‌ <زيباي‌ بي‌بزك> اعلام‌ كردم. الحق‌ ترجمهِ‌ آن‌ دانشمند ارجمند، مثل‌ اعلاي‌ <سهلِ ممتنع> است؛ يعني‌ با آنكه‌ نثر معيار است‌ و هر كس‌ از شدت‌ روايي‌ و رواني‌ زبان‌ آن، به‌ خامي‌ گمان‌ مي‌كند كه‌ مي‌تواند نظير آن‌ را ارائه‌ كند، اما به‌ هنگام‌ ترجمه‌ درمي‌يابد كه‌ نمي‌تواند. و اين‌ همان‌ هنر <سهلِ ممتنع‌ است‌ كه‌ سعدي‌ در آن‌ استاد بود.
بنده‌ كه‌ بيش‌ از 25 سال‌ پيش، به‌ درخواست‌ بنياد محترم‌ نهج‌البلاغه، اين‌ كتاب‌ ارجمند را براي‌ آن‌ بنياد ترجمه‌ كردم‌ و نيز دهسال‌ پيش، صد كلمهِ‌ قصار حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌ را از همان‌ نهج‌البلاغه، در كتابي‌ مستقل، طي‌ دو چاپ‌ و با نام‌ <در كرانه‌ با دريا> انتشار داده‌ام‌ (ناشر چاپ‌ دوّم‌ آن‌ امير كبير است)؛ خلاصه‌ دستي‌ در ترجمه‌ دارم، مي‌دانم‌ كه‌ استاد خرّمشاهي‌ چه‌ اثري‌ آفريده‌ است.
برخي‌ معادل‌هايي‌ كه‌ برگزيده‌ است، به‌ راستي‌ غبطه‌انگيز است‌ مثلاً براي‌ اجل، <سرآمد> را برگزيده‌ است‌ كه‌ نظير ديگري‌ به‌ شيوايي‌ و رسايي‌ آن‌ نمي‌توان‌ آورد. در ترجمهِ‌ واشتعل‌ الرّا‡‌سُ شيباً، برف‌ پيري‌ را آورده‌ است‌ كه‌ باز غبطه‌انگيز است.
باري، عرض‌ مي‌كردم‌ كه‌ وقتي‌ به‌ ترجمهِ‌ قرآن‌ در اول‌ مهرماه‌ سال‌ 1378 در تاجيكستان‌ آغاز كردم، پس‌ از اتمام‌ يك‌ دو جزو، آن‌ را نزد اين‌ استاد ارجمند فرستادم‌ و برايش‌ نوشتم‌ و در تلفن‌ هم‌ يادآور شدم‌ كه‌ اگر اين‌ ترجمه‌ راهي‌ به‌ دهي‌ است، ادامه‌ دهم‌ و اگر چيزي‌ بر ترجمه‌هاي‌ موجود نمي‌افزايد، وقت‌ خود و ديگران‌ را ضايع‌ نگردانم.
پاسخ‌ ايشان‌ چنان‌ تشويق‌آميز بود كه‌ من‌ احساس‌ وظيفه‌ كردم‌ ادامه‌ دهم.

۩ ممكن‌ است‌ خواهش‌ كنيم‌ نمونه‌اي‌ از ترجمهِ‌ خود را ارائه‌ فرماييد

• ترجمهِ‌ آيهِ‌ نور از سورهِ‌ نور را كه‌ متن‌ قرآني‌ آن‌ را اغلب‌ در حفظ‌ دارند ذكر مي‌كنم:
خداوند، نور آسمان‌ها و زمين‌ است، مَثَلِ نور او چون‌ چراغداني‌ است، در آن‌ چراغي، وين‌ چراغ‌ در شيشه‌اي، اين‌ شيشه، گويي‌ ستاره‌اي‌ درخشان‌ است، كه‌ از درخت‌ خجستهِ‌ زيتون‌ مي‌فروزد؛ نه‌ از خاور است‌ و نه‌ از باختر، و نزديك‌ است‌ كه‌ روغن‌ آن‌ هر چند آتشي‌ بدان‌ نرسيده، برفروزد، نوري‌ است‌ فرانوري؛ خداوند هر كه‌ را بخواهد به‌ نور خويش‌ رهنمون‌ مي‌گردد و خداوند اين‌ مَثَل‌ها را براي‌ مردم‌ مي‌آوَرَد و خداوند به‌ هر چيزي‌ داناست.

۩ جناب‌ گرمارودي‌ بفرماييد ناشر اين‌ ترجمه‌ كيست‌ و كي‌ چشم‌ ما به‌ جمال‌ آن‌ روشن‌ خواهد شد.
• ناشر آن‌ انتشارات‌ قدياني‌ است‌ كه‌ يكي‌ از درستكارترين‌ و منزّه‌ترين‌ ناشران‌ است. ناشر كتاب‌ <داستان‌ پيامبران> من‌ نيز هست. توزيع‌ خوبي‌ هم‌ دارد. همين‌ داستان‌ پيامبران‌ مرا ظرف‌ 5 سال‌ سيزده‌ بار چاپ‌ كرده‌ است‌ كه‌ هر بار تيراژي‌ از 8800 تا پنج‌ هزار داشته‌ است.
قرار است‌ انشاءالله‌ براي‌ نوروز قرآن‌ را درآوَرَد.

۩ از آثار ديگر زير چاپ‌ مي‌گفتيد؟

• اثر ديگر كه‌ همين‌ روزها انشاءالله‌ درخواهد آمد، به‌ گزيدهِ‌ همهِ‌ دفترهاي‌ اشعار اينجانب‌ است‌ به‌ انتخاب‌ خود من‌ كه‌ با نام‌ <صداي‌ سبز>، از سوي‌ همين‌ ناشر يعني‌ انتشارات‌ قدياني‌ درخواهد آمد. در اين‌ به‌ گزيده، حدود صد شعر جديد آمده‌ است.
شعرهاي‌ منتخب‌ در تمام‌ قالب‌هاي‌ آزاد، نيمايي، چكامه، قطعه، مثنوي، غزل، دوبيتي‌ پيوسته، مسمّط‌ و حتي‌ مفرد است؛ تنظيم‌ يافته‌ است. از ويژگيهاي‌ اين‌ مجموعه‌ اينست‌ كه‌ تمام‌ اخوانيّه‌هايي‌ كه‌ از سوي‌ شاعران‌ و بزرگان‌ براي‌ من‌ يا در پاسخ‌ من‌ سروده‌ شده‌ بوده‌ است، نيز در آن‌ آمده‌ است. برخي‌ از نقدهايِ منتقدان‌ در نقد شعرِ من‌ نيز، در آن‌ ذكر شده‌ و كتاب‌ حدود هشتصد صفحه‌ شده‌ است.
-- اثر ديگر، كه‌ همچنان‌ نشر قدياني‌ آن‌ را زير چاپ‌ دارد و تا دو سه‌ ماه‌ ديگر يا حدّاكثر تا نمايشگاه‌ كتاب‌ انشاءالله‌ درخواهد آمد، <زندگي‌ و شعر اديب‌ الممالك‌ فراهاني> نام‌ دارد در دو جلد و با حدود 1600 صفحه‌ كه‌ رسالهِ‌ دكتري‌ من‌ به‌ راهنمايي‌ استاد دكتر سيّد جعفر شهيدي‌ بود و سالها چاپ‌ نشده‌ مانده‌ بود و اخيراً اين‌ توفيق‌ را يافتم‌ كه‌ آن‌ را نيز زير چاپ‌ ببرم.
-- اثر ديگر تذكرهِ‌ شعراي‌ معاصر تاجيكستان‌ است‌ با نام‌ از صدر تا ساقه‌ اين‌ كتاب‌ را <بنياد فارس‌شناسي> در شيراز زير چاپ‌ دارد و اميد دارم‌ تا عيد نوروز انشاءالله‌ به‌ دست‌ فرهيختگان‌ برسد.
اين‌ كتاب‌ نيز در دو جلد است، و چنانكه‌ از اسم‌ آن‌ پيداست، تذكرهِ‌ شعراي‌ معاصر تاجيك‌ (از 1910 تا سال‌ 2001) است؛ جلد اوّل‌ ويژهِ‌ وفات‌ يافتگان‌ و جلد دوّم‌ از كساني‌ است‌ كه‌ حيات‌ دارند.
در اين‌ تذكره‌ نام‌ و نشان‌ و آثار چاپ‌ شده‌ و شعر بيش‌ از 750 شاعر معاصر تاجيك‌ آمده‌ است.
اين‌ كتاب‌ من، در تاجيكستان‌ و به‌ خطّ سيريليك‌ چاپ‌ شد و اينك‌ در ايران‌ به‌ خطّ فارسي‌ انشاءالله‌ چاپ‌ خواهد شد.
دو كتاب‌ ديگري‌ كه‌ هنوز زير چاپ‌ نرفته‌اند، يكي‌ زندگينامهِ‌ حضرت‌ زهرا سلام‌الله‌ عليهاست‌ به‌ سفارش‌ انتشارات‌ قدياني‌ و ديگري‌ <جوشش‌ و كوشش‌ در شعر> نام‌ دارد كه‌ در واقع‌ اساس‌ آن‌ همان‌ مصاحبهِ‌ آقاي‌ حريري‌ با بنده‌ در حدود ده‌ پانزده‌ سال‌ پيش‌ است‌ كه‌ آقاي‌ حريري‌ با مصاحبهِ‌ اخوان‌ ثالث، يكجا در رديف‌ مصاحبه‌هاي‌ خويش‌ با حدود بيست‌ تن‌ از اهل‌ قلم‌ و هر دو مصاحبه‌ را در يك‌ جلد با عنوانِ <دربارهِ‌ هنر و ادبيّات> در كتابسراي‌ بابل‌ درآورد و توزيع‌كنندهِ‌ آن‌ <نشر چشمهِ> آقاي‌ كيانيان‌ بود.
بنده‌ بر اساس‌ همان‌ مصاحبه، كتاب‌ <كوشش‌ و جوشش> در شعر را نوشتم‌ و پيداست‌ كه‌ آخرين‌ ديدگاههاي‌ خود را در مسائل‌ نظري‌ شعر در آن‌ آورده‌ام‌ كه‌ اگر ناشري‌ پيدا شود، به‌ چاپ‌ خواهم‌ سپرد.

۩ آيا كتاب‌ ديگري‌ آمادهِ‌ چاپ‌ نداريد؟

• آمادهِ‌ چاپ‌ نه، ولي‌ دو كتاب‌ ديگر در دست‌ تأ‌ليف‌ دارم‌ كه‌ از هر يك، يك‌ جلد آماده‌ است. اولي‌ <شاهنامهِ‌ كوچك> نام‌ دارد كه‌ تلخيصي‌ ويژه‌ از شاهنامه‌ است.
مي‌گويم‌ ويژه، زيرا تاكنون‌ اغلب‌ تلخيص‌ها يا مزجي‌ بوده‌ است‌ يعني‌ نثر و نظم‌ با هم‌ و به‌ طور گزينشي‌ و يا فقط‌ نظم‌ اما تنها از برخي‌ اشعار شاهنامه‌ نه‌ تمام‌ آن.
مي‌دانيد كه‌ نخستين‌ انتخاب‌ و گزينش‌ شاهنامه‌ به‌ دست‌ مسعود سعدسلمان‌ شاعر شوربخت‌ و گرانقدر، انجام‌ يافته‌ بوده‌ است‌ كه‌ متأ‌سفانه‌ در دسترس‌ نيست.
بنده، تمام‌ شاهنامه‌ را در سي‌ هزار بيت، طوري‌ خلاصه‌ كرده‌ام‌ كه‌ از داستانها هيچ‌ چيز كم‌ نشود. علاوه‌ بر آنكه‌ كوشيده‌ام:1-- بهترين‌ شعرها بهگزين‌ شود.
2-- نسخه‌ بدل‌هاي‌ سه‌ نسخه‌ در زيرنويس‌ بيايد: ژول‌ مول، مسكو و خالقي‌ مطلق‌
3-- شعرها سمت‌ راست‌ زير هم‌ و روبرويش‌ لغات‌ مشكل‌ با معناي‌ روان‌ و <فارسي> آن‌ بيايد.
4-- اشعار موقوف‌المعاني‌ در كادرهاي‌ باريك‌ قرار گيرند هر چند 4 بيت‌ يا بيشتر باشند.
5-- تمام‌ آرايه‌هاي‌ شعري‌ و نام‌ جاي‌ها و اشخاص‌ در پايان‌ هر فصل‌ توضيح‌ مختصر داده‌ شود.
6-- تمام‌ ابيات‌ مشكل‌ در پايان‌ هر فصل، به‌ زبان‌ ساده‌ معني‌ شود.
جلد اوّل‌ اين‌ كار، تا آخر پادشاهي‌ هوشنگ‌ آمادهِ‌ چاپ‌ است‌ اما جلدهاي‌ ديگر هنوز آماده‌ نيست.
-- كار ديگرم‌ كه‌ باز حدود يك‌ جلد آن‌ آماده‌ است؛ <شعر ناب> نام‌ دارد كه‌ طرح‌ ويژه‌اي‌ دارد. در اين‌ طرح، بهترين‌ شعر هر شاعر (حداكثر 2 قطعه‌ شعر)، قرن‌ به‌ قرن، با تحليل‌ هر دوره‌ و تحليل‌ قوّت‌ و قدرت‌ و ويژگيهاي‌ هر شاعر، آمده‌ است.
جلد اوّل، شامل‌ مقدمه‌ و تحليل‌ شعر قرن‌ سوّم‌ و تمام‌ شاعران‌ اين‌ قرن‌ و نمونهِ‌ اشعارشان‌ آمادهِ‌ چاپ‌ است.

۩ مي‌دانيم‌ كه‌ شما خاطرات‌ شنيدني‌ بسياري‌ از زندگي‌ شاعرانهِ‌ خويش‌ و ارتباط‌ با ديگر شاعران‌ داريد و اخوانيه‌هاي‌ بسياري‌ نيز بين‌ شما و ديگر شاعران‌ رد و بدل‌ شده‌ است‌ خصوصاً قصايدي‌ كه‌ بين‌ شما و مرحوم‌ اخوان‌ ثالث‌ رد و بدل‌ شده‌ است‌ از اين‌ دست‌ خاطرات‌ و اخوانيات‌ و خصوصاً مورد اخوان‌ بگوييد؟

• همانطور كه‌ خود يادآوري‌ فرموده‌ايد، خاطرات‌ من‌ بسيار است‌ و اگر همه‌ گفته‌ شود، خود كتابي‌ بزرگ‌ و البته‌ خواندني‌ خواهد شد.
بنده‌ با افراد گرانقدري‌ در طول‌ عمر،
مجاوبات‌ شعري‌ بسيار داشته‌ام؛ مثلاً
استاد اميري‌ فيروز كوهي‌ در جواب‌ چكامه‌اي‌ 60 بيتي‌ كه‌ من‌ براي‌ ايشان‌ گفته‌ بودم‌ به‌ مطلعِ:
فيروز باد، كوه‌ دماوند و كر دَرَش‌
كِاستاده‌ چون‌ اميري‌ در پيش‌ لشكرش‌
غزل‌ زيبايي‌ سرودند كه‌ اين‌ بيت‌ آن‌ را به‌ ياد دارم: شعرِ گرمِ تو امير، از دَمِ گرمارودي‌ است‌
ورنه‌ در گفتهِ‌ تو، اينهمه‌ تأ‌ثير نبود
تنها نام‌ برخي‌راكه‌اكنون‌درخاطردارم،ذكرمي‌كنم:
دوست ارجمندم احمد رضا احمدي،روانشاد استاد دكتر ابوالفضل‌ قاضي، دانشمند سخن‌شناس‌ ارجمندي‌ كه‌ قدر علمي‌ و ادبي‌ او واقعاً مجهول‌ ماند، (هر چند دانشگاهيان، خاصه‌ دانشكدهِ‌ حقوق‌ كه‌ آن‌ استاد سالها استاد ممتاز آن‌ بود، قدر او و كتابهاي‌ تأ‌ليف‌ و ترجمهِ‌ او را حتماً مي‌شناسند)، و استاد و شاعر نام‌ آشنا، روانشاد مهدي‌ اخوان‌ ثالث‌ و استاد بهاءالدين‌ خرمشاهي، استاد دكتر مهدوي‌ دامغاني، استاد روانشاد مهرداد اوستا، روانشاد گلشن‌ كردستاني، روانشاد عباس‌ حقيقي‌ از بوكان، استاد روانشاد محمود مُنشي‌ (كه‌ در چكامه‌ اگر نگويم‌ در رديف‌ بهار و استاد مظاهر مصفّا، دستكم‌ در رديف‌ مهرداد اوستا بود) و استاد مشفق‌ كاشاني‌ و استاد جواد محبت‌ و استاد خسرو احتشامي‌ هونه‌گاني‌ تا شعراي‌ معاصر نظير استاد شريف‌ كاشاني، دكتر احسان‌ صانعي‌ كاشاني، محمدحسين‌ روحاني‌ كاشاني، صائم‌ كاشاني، اكبر بهداروند، حسين‌ چهارلنگ‌ (دلجو)، ميرهاشم‌ ميري، غلامعلي‌ اميرزاده، فرناز بديهي، ابراهيم‌ شايان، برخي‌ از اين‌ بزرگواران‌ به‌ يك‌ شعر بسنده‌ نكرده‌اند و چند شعر اخوانيّه‌ سروده‌اند مثل‌ استاد خرمشاهي‌ و استاد دكتر مهدوي‌ دامغاني‌
و من‌ نرسيده‌ام‌ پاسخ‌ همه‌ شعرهايشان‌ را بدهم‌ و تنها به‌ يك‌ يا دو شعر اين‌ عزيزان‌ پاسخ‌ گفته‌ام. از ميان‌ همهِ‌ اينان، اخوانيّه‌اي‌ كه‌ روانشاد اخوان‌ ثالث‌ براي‌ من‌ گفت، از همه‌ شنيدني‌تر است:
با نام‌ زنده‌ ياد مهدي‌ اخوان‌ ثالث، حدود سال‌هاي‌ 38 و 39، وقتي‌ نوجواني‌ 18 -- 17 ساله‌ بودم، در مشهد آشنا شدم؛ ابتدا به‌ وسيلهِ‌ استاد محمدرضا حكيمي‌ و سپس‌ از طريق‌ نعمت. نوجواني‌ و اوايل‌ جواني‌ را در خراسان‌ بودم.
اما نخستين‌ ديدارم‌ با او، در تهران‌ روي‌ داد و حدود شش‌ -- هفت‌ سال‌ بعد:
نعمت‌ سفري‌ دو -- سه‌ ماهه‌ به‌ تهران‌ كرده‌ بود و ميهمان‌ من‌ بود. يك‌ روز مرا نزد اخوان‌ برد. در نخستين‌ ديدار، چشم‌هاي‌ هوشمند، شاداب‌ و شفافش‌ مرا گرفت. آن‌ها
كه‌ از نزديك‌ او را ديده‌اند مي‌دانند كه‌ هميشه‌ چشم‌هايش‌ زنده‌تر و جوان‌تر از چهره‌اش‌ بود و طراوت‌ و شادابي‌ شگرفي‌ داشت. چشم‌هايش‌ شيطنتي‌ شيرين‌ و نجابتي‌ كودكانه‌ را با هم‌ درآميخته‌ داشت. چشم‌ها در چهره‌اي‌ تقريباً گرد، خوش‌ افتاده‌ بود، زير پيشاني‌ بلند و بر فرازِ گونه‌هايي‌ روشن‌ كه‌ سايهِ‌ سالكي‌ را بر خود داشت؛ با موهايي‌ افشان‌ گرداگرد بر شانه‌ و سُبلتي‌ كه‌ آبخورهاي‌ آن‌ با شرابه‌هايي‌ منحني، پُر و پيمان‌ تمام‌ لبِ بالا را مي‌پوشاند با گردني‌ كوتاه‌ و اندك‌ در شانه‌ نشسته‌ و با سينه‌ و سرشانه‌ و بازواني‌ كه‌ در جثّهِ‌ نسبتاً كوچكِ او، ورزيده‌ به‌ نظر مي‌رسيد.
وقي‌ نعمت‌ مرا معرفي‌ كرد، از نعمت‌ پرسيد: بچهِ‌ خواسونه؟
نعمت‌ گفت: نه، ولي‌ آن‌قدر در خراسان‌ زندگي‌ كرده‌ است‌ كه‌ بتوان‌ او را خراساني‌ دانست.
اخوان‌ رو كرد به‌ من‌ و پرسيد: كجا به‌ دنيا آمده‌اي؟
گفتم: قم‌
-- عجب! قم؟ پس، انگار، به‌ يك‌ معنا خواهر و برادريم؟ و خنديد. و با دستش‌ دنبالهِ‌ بلند گيسوان‌ افشانش‌ را كه‌ بر روي‌ افتاده‌ بود، به‌ پشت‌ سرافكند. من‌ كه‌ هنوز جوان‌ و قدري‌ كله‌شق‌ بودم؛ از اين‌ مطايبه‌ چندان‌ خوشم‌ نيامد اما به‌ زحمت‌ خودداري‌ كردم‌ و پاسخي‌ نگفتم. شايد چشم‌هاي‌ هوشمند او، رنگ‌ ملال‌ را بر چهره‌ام‌ خواند كه‌ بي‌درنگ‌ گفت:
-- به‌ دل‌ نگير، شوخي‌ كردم:
و براي‌ جبران‌ و ترميم، بيتي‌ از مثنوي‌ آيت‌اللّه‌العظمي‌ وحيد خراساني‌ را خواند كه:
اين‌ مهر منير و ماه‌ رخشان‌
عكسي‌ بود از قم‌ و خراسان‌
در پايان‌ آن‌ نخستين‌ ديدار كه‌ ساعتي‌ بيش‌ كشيد، چندان‌ مهرباني‌ و شادمانگي‌ و راهنمايي‌ كرد كه‌ وقتي‌ برمي‌خاستم، دلم‌ پيش‌ او جا مانده‌ بود.
و آن‌ ديدار، آغاز يك‌ آشنايي‌ طولاني‌ شد كه‌ تا پايان‌ عمر او پاييد و او چنين‌ بود كه‌ آشنايي‌ را هماره‌ پاس‌ مي‌داشت.
در آن‌ سال‌ها، اخوان‌ مانند من‌ اجاره‌نشين‌ بود؛ بنابراين‌ در يك‌ محل‌ استقرار نداشت. يك‌ بار به‌ تصادف، مدتي‌ خانه‌هامان‌ در تهرانپارس، تقريباً نزديك‌ هم‌ افتاد. من‌ دانشگاه‌ را تازه‌ تمام‌ كرده‌ بودم‌ و در ادارهِ‌ مردم‌شناسي‌ وزارت‌ فرهنگ‌ و هنر، به‌ پا درمياني‌ زنده‌ ياد جلال‌آل‌ احمد كه‌ با خالقي‌ مدير كل‌ مردمشناسي‌ آشنا بود؛ استخدام‌ شده‌ بودم. دريغ‌ كه‌ يكماه‌ پس‌ از اين‌ معرّفي‌ خود درگذشت.
خدمت‌ من‌ در آن‌ اداره، خود ماجراهايي‌ شنيدني‌ دارد كه، اين‌ زمان‌ بگذار تا وقت‌ دگر.
آن‌ سال‌ها، من‌ ماشين‌ <قرمز رنگي‌ را به‌ شيوهِ‌ مرضيه‌ مرحومهِ‌ <از دَم‌ قسط> خريده‌ بودم‌ به‌ ماهي‌ 700 تومان. پس، گاهي‌ اخوان‌ را كه‌ ماشين‌ نداشت‌ با آن‌ از خانه‌ به‌ شهر مي‌بردم‌ و يا با قرار قبلي، از شهر به‌ خانه. گاهي‌ يكي‌ از دوستان‌ هم‌ در همان‌ ماشين‌ من، از شهر تا خانه‌ او را بدرقه‌ مي‌كرد و خود تنها بازمي‌گشت... بديهي‌ است‌ كه‌ با وجود اخوان‌ هماره‌ در ماشين‌ يك‌ محفل‌ ادبي‌ داير بود. يك‌ شب‌ به‌ خاطر دارم‌ كه‌ بيتي‌ خواند و از من‌ و آن‌ دوست‌ خواست‌ كه‌ اگر مي‌توانيم‌ آن‌ را تمام‌ كنيم‌ يعني‌ غزلي‌ از آن‌ بسازيم. بيت‌ اين‌ بود:
هر شب‌ از عسس‌ پرسم‌ راهِ خانهِ‌ خود را
گُم‌ كنم‌ چو مرغي‌ كور، آشيانهِ‌ خود را
بعدها، در آخرين‌ مجموعهِ‌ شعرش: تو را اي‌ كهن‌ بوم‌ و بر دوست‌ دارم. ديدم‌ كه‌ اين‌ بيت‌ را در بخش‌ <مفردات> آورده‌ است؛ يعني‌ خود نيز، نتوانسته‌ و يا نخواسته‌ است‌ از آن‌ غزلي‌ درآوَرَد.
گاهي‌ تنها به‌ او سر مي‌زدم‌ و نزد او ساعاتي‌ چند مي‌نشستم‌ و او از هر دري‌ سخن‌ مي‌گفت. بسيار خوش‌ محضر بود و هماره‌ چيزي‌ تازه‌ از او مي‌آموختي: تحقيق‌ در نام‌ يا جاي‌ يا لغتي‌ و يا خاطره‌اي‌ از كساني‌ چون‌ نيما و ديگران‌ وباري، محضري‌ پرفايده‌ داشت.

* * *
ديدار ديگرم‌ از او، پيش‌ از آن‌ كه‌ به‌ آبادان‌ كوچ‌ كند و مدّتي‌ او را نبينم، يك‌ روز بعدازظهر و در شمال‌ خيابان‌ لاله‌زار نو، اتفاق‌ افتاد.
پرسيدم: ناهار خورده‌ايد؟ بسيار آزرمگين‌ بود، صريح‌ نگفت: نه. و من‌ از تَمَجمُج‌ او در سخن‌ (كه‌ اغلب‌ مي‌داشت) دريافتم‌ كه‌ تا آن‌ موقع‌ يعني‌ سه‌ و نيم‌ بعدازظهر هنوز ناهار نخورده‌ است.
آن‌ روزها در دهانهِ‌ لاله‌زار نو، يك‌ شعبه‌ از رستوران‌هاي‌ زنجيره‌اي‌ <موبي‌ ديك> داير بود كه‌ ساندويچ‌ و به‌ خصوص‌ همبرگر مأ‌كولي‌ داشت. پيشنهاد كردم‌ به‌ آن‌ جا برويم. با شادماني‌ و فروتني‌ كه‌ هميشه‌ داشت، پذيرفت. فراموش‌ نمي‌كنم‌ كه‌ چند دندان‌ بيشتر نداشت‌ و حتي‌ همبرگر را كه‌ غذاي‌ نرمي‌ است‌ با زحمت‌ مي‌جويد. (ظاهراً بعدها آن‌ چند دندان‌ را هم‌ كشيد و يك‌ دست‌ كامل‌ دندان‌ گذاشت).
وقتي‌ ناهار تمام‌ شد من‌ پيش‌ دويدم‌ كه‌ حساب‌ كنم، اما او نگذاشت؛ هرچه‌ اصرار كردم‌ نپذيرفت‌ به‌ حدي‌ كه‌ اندك‌ دلشكسته‌ شدم‌ و گفتم:
-- آقاي‌ اخوان، من‌ شما را دعوت‌ كرده‌ام.
اما او گفت: معاذالله... اين‌ جا كه‌ خانهِ‌ تو نيست... و خودش‌ پول‌ را پرداخت.
و چنين‌ بود كه‌ او همواره‌ عزّت‌نفس‌ خويش‌ را پاس‌ مي‌داشت.
وقتي‌ در سال‌ 56، از زندان‌ خلاص‌ شدم، او هم‌ از آبادان‌ برگشته‌ و در خيابان‌ زردشت‌ در خانهِ‌ بسيار كوچك‌ و قسطي‌ خريدهِ‌ خود، ساكن‌ شده‌ بود.
به‌ ديدنش‌ رفتم‌ و براي‌ آن‌ كه‌ دست‌ خالي‌ نرفته‌ باشم، يك‌ جفت‌ مرغ‌ عشق‌ براي‌ پسرش‌ مزدك‌ علي‌ -- كه‌ آن‌ موقع‌ كودك‌ بود -- برده‌ بودم.
حياط‌ خانه‌ حدود 20 متر مربع‌ بود و او يا همسر ارجمندش‌ ايران‌ خانم‌ آن‌ را با گلدان‌هايي‌ بسيار از گياهان‌ ارزان‌ و تكثير شونده، انباشته؛ و در گوشه‌اي‌ از آن، آشيانه‌اي‌ بي‌قفل‌ و بند ساخته‌ بود كه‌ سه‌ -- چهار كبوتر، آزادانه‌ در آن‌ رفت‌ و آمد مي‌كردند.
كبوترها از نوع‌ و رنگي‌ بودند بسيار نادر كه‌ من‌ نظير آن‌ها را بعداً تنها هنگام‌ ديدار از استاد حسن‌ كسايي‌ هنرمند مشهور، در اصفهان‌ و در منزل‌ دوست‌ كسايي‌ يعني‌ <شاطر آقا> ديدم:
نوك‌ تيره‌ و بسيار كوچك، سر و گردن‌ كبوتر را شبيه‌ كرده‌ بود به‌ قوش‌هاي‌ شكاري، و رنگ‌ خاكستري‌ بسيار روشن‌ با چهار -- پنج‌ رديف‌ نوار سياه‌ در انتهاي‌ دو بال، شبيه‌ نوارهاي‌ سردستِ سرهنگ‌هاي‌ نيروي‌ دريايي.
چون‌ توّجه‌ مرا به‌ كبوترها مشاهده‌ كرد، با حوصلهِ‌ بسيار توضيح‌ داد كه‌ به‌ اين‌ كبوترها، <شامي> مي‌گويند و در قديم‌ از آن‌ها براي‌ ارسال‌ نامه‌هاي‌ حكومتي، استفاده‌ مي‌كرده‌اند؛ و توضيح‌ داد:
اين‌ پرنده‌ نسبت‌ به‌ آشيانهِ‌ خود بي‌اندازه‌ دلبستگي‌ دارد و نيز، از نيروي‌ رهيابي‌ و حافظهِ‌ بسيار قوي‌ برخوردار است. در ارسال‌ نامه‌ از اين‌ ويژگي‌هاي‌ او اين‌طور بهره‌برداري‌ مي‌شد كه‌ چندين‌ كبوتر را از شهري‌ كه‌ از آن، سفر را شروع‌ كرده‌ بودند با خود برمي‌داشتند، اين‌ كبوترها در اين‌ شهر آشيانه‌ داشتند. سپس، هر يك‌ از آن‌ها را، از هر مكان، هر قدر هم‌ كه‌ دور از آن‌ شهر بود، رها مي‌كردند، پرنده‌ خود را به‌ آشيانهِ‌ خويش‌ مي‌رساند، مأ‌موراني‌ كه‌ منتظر بازگشت‌ كبوتران‌ بودند، به‌ محض‌ ديدن‌ هر يك‌ از كبوتران‌ در آشيانه‌ او را مي‌گرفتند و نامه‌اي‌ را كه‌ روي‌ دو انگشت‌ كاغذ و غالباً به‌ رمز، نوشته‌ مي‌شد، از محفظهِ‌ فلزي‌ دور پاي‌ كبوتر، برمي‌داشتند. اين‌ محفظهِ‌ فلزي‌ به‌ همين‌ مقصود، با استادي‌ و ظرافت‌ تمام، ساخته‌ مي‌شد، به‌ طوري‌ كه‌ اگر كبوتر در راه براي‌ نوشيدن‌ آب، در چشمه‌اي‌ مي‌نشست، نامهِ‌ داخل‌ محفظه، شسته‌ نشود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:21  توسط علی غریب | 

در سپيده دم رويا


ضياءالدين ترابي


امروز خواندن‌ شعر حوصله‌ مي‌خواهد، به‌ ويژه‌ شعر بلند، كه‌ هم‌ فرصت‌ مي‌خواهد و هم‌ حوصله، به‌ همين‌ دليل‌ هم‌ شاعري‌ كه‌ به‌ سرودن‌ شعر بلند -- به‌ ويژه‌ خيلي‌ بلند -- روي‌ مي‌آورد؛ چندان‌ به‌ فكر مخاطب‌ شعر نيست. فقط‌ به‌ خودش‌ مي‌انديشد و شعري‌ كه‌ مي‌سرايد.

گرچه‌ سالهاست‌ در غرب، سرودن‌ شعرهاي‌ بلند رايج‌ شده‌ است، آن‌ هم‌ شعرهاي‌ بسيار بلند، يعني‌ <يك‌ شعر، يك‌ كتاب> ولي‌ آنچه‌ شعرهاي‌ بلند اين‌ شاعران‌ را تا حدودي‌ قابل‌ تحمل‌ مي‌كند؛ متني‌ روايي‌ است‌ كه‌ در كليت‌ شعر جريان‌ دارد: شعرهايي‌ كه‌ بيشتر خاطره‌نگاري‌ و زندگينامه‌ خود نوشتن‌ است، تا روايت‌ داستاني. ولي‌ شعرهاي‌ بلند غلامحسين‌ نصيري‌پور از اين‌ دست‌ نيست، مخصوصاً شعر بلند <كبوتر كال> كه‌ شعري‌ است‌ در 130 صفحه، آن‌ هم‌ با سطرهايي‌ بلند و گاه‌ بندهايي‌ طويل‌ و نفس‌گير. شعري‌ كه‌ پايهِ‌ آن‌ نه‌ بر روايت‌ عيني‌ زندگي‌ و نه‌ بر روايت‌ خاطره‌ يا سرگذشت؛ بلكه‌ استوار بر روايتي‌ ذهني‌ است. روايتي‌ ذهني‌ كه‌ بيشتر در محدودهِ‌ زندگي‌ خصوصي‌ و شخصي‌ شاعر دور مي‌زند. مروري‌ بر زندگي‌ و روزهاي‌ رفته‌ و يادها و يادواره‌ها، بر هستي‌ و نيستي، عشق‌ و مرگ؛ و مرگ‌انديشي‌ كه‌ هستهِ‌ مركزي‌ ذهنيت‌ شاعر را تشكيل‌ مي‌دهد؛ با تصويرهايي‌ چون:
به‌ مرگم‌ آذين‌ كن‌ اي‌ تحمل‌ معلق‌
كه‌ بر بلنداي‌ اين‌ تپهِ‌ ويران‌
تاريك‌تر از آن‌ شده‌ام‌ كه‌ ديده‌ شوم‌
ديدن‌ از يادم‌ رفته‌ است‌ رفته‌ است‌ رفته‌ است‌
و رفتن‌ از ياد اشيايي‌ كه‌ از يادمان‌ برده‌اند
پريده‌ است.
كبوتر كال‌ = ص‌ 10

يا:
وقتي‌ كه‌ ديري‌ و دوريت‌ را مي‌پلاسم‌
مرگ‌
به‌ پايان‌ پرسش‌ات‌ مي‌رسد
و من‌ در جسد بي‌پاسخ‌ تو نفس‌ مي‌كشم.
كبوتر كال‌ = ص‌ 88
بدين‌ ترتيب‌ شعر بلند <كبوتر كال> حاصل‌ سفري‌ است‌ در درون‌ و لايه‌هاي‌ تو در توي‌ ذهن‌ كه‌ شاعر به‌ بازگويي‌ آن‌ مي‌نشيند. سفري‌ البته‌ بي‌سرانجام‌ -- بي‌هيچ‌ آغاز و انجامي‌ -- انگار كتابي‌ را از وسط‌ باز كني‌ و بخواني؛ با لحني‌ خطابي‌ كه‌ در آن‌ گاه‌ مخاطب‌ مرد است، گاه‌ زن‌ و گاه‌ خود شاعر، با شروعي‌ بسيار زيبا، محكم‌ و تأ‌ثيرگذار:
صدايم‌ كه‌ مي‌زني‌ آنقدر شنيده‌ مي‌شوم‌
كه‌ لبم‌ تب‌ مي‌كند
خواب‌ پرنده‌اي‌ را بال‌ مي‌زنم‌
كه‌ ميله‌هاي‌ ابري‌ قفسش‌ را
بلعيده‌ است.
كبوتر كال‌ = ص‌ 5

يا:
به‌ اعتمادم‌ كه‌ رسيدي‌
با وامي‌ از گوشتت‌ كبابم‌ كن‌
آسمان‌ هر دو مان‌ آنجاست‌
چشمي‌ از تو پر از دريا
چشمي‌ از من‌ پر از موج‌ است‌
بيا كمي‌ پيش‌ از آخرين‌ غروب‌
براي‌ يك‌ بار هم‌ شده‌
به‌ يكديگر نگاه‌ كنيم‌
و جهان‌ را مادرانه‌ به‌ دستان‌ كودكان‌ بنوشيم.
كبوتر كال‌ = ص‌ 79
بدين‌ گونه‌ شعر بلند <كبوتر كال> حاصل‌ سفري‌ است‌ طولاني، در ذهن‌ و حافظه‌ انسان‌ و جهان، ولي‌ نه‌ در جهاني‌ واحد، بلكه‌ در سه‌ جهان‌ متفاوت‌ ولي‌ كاملاً پيوسته‌ به‌ هم: جهان‌ درون، جهان‌ بيرون، جهان‌ پيرامون.


جهان‌ درون‌
جهاني‌ است‌ كه‌ در دل‌ و جان‌ شاعر مي‌گذرد، و شاعر در پي‌ آن‌ است‌ تا به‌ ياري‌ واژگان‌ به‌ تصوير آن‌ بنشيند و تا آنجا كه‌ ممكن‌ است‌ تصويرهايي‌ عيني‌ ارايه‌ دهد، از جهان‌ و اشيايي‌ ذهني.

جهان‌ بيرون‌
جهاني‌ است‌ كه‌ در فاصله‌اي‌ بسيار نزديك‌ و درست‌ روياروي‌ و در كنار شاعر ايستاده‌ است، و در آن‌ مخاطبي‌ قرار دارد كه‌ زني‌ است‌ اثيري‌ -- كه‌ گاه‌ مي‌تواند مرد نيز باشد -- زني‌ كه‌ شاعر خطاب‌ به‌ او مي‌سرايد و روايت‌ مي‌كند. و به‌ همين‌ دليل‌ بيشترين‌ حجم‌ شعر را تصوير زني‌ انباشته‌ است‌ كه‌ بر تمام‌ جان‌ و جهان‌ شاعر احاطه‌ دارد: زني‌ از ازل‌ تا ابد؛ كه‌ اينك‌ در زمان‌ حال‌ و روياروي‌ شاعر ايستاده‌ است، يا بايد ايستاده‌ باشد.


جهان‌ پيرامون‌
جهاني‌ است‌ كه‌ در پيرامون‌ شاعر و مخاطبش‌ قرار دارد: جهاني‌ كه‌ شاعر و محبوبش‌ در آن‌ نفس‌ مي‌كشند و زندگي‌ مي‌كنند. جهاني‌ بسيار گسترده‌ كه‌ نه‌ تنها هستي‌ شاعر و مخاطبش‌ را برمي‌گيرد؛ بلكه‌ تمام‌ هستي‌ و انسان‌ و انسانيت‌ را. جهاني‌ كه‌ سخت‌ تاريك‌ و نازيباست؛ جهاني‌ ديرين‌ و هميشه، و گسترده‌ از ازل‌ تا ابد؛ كه‌ در آن‌ زني‌ اثيري‌ نفس‌ مي‌كشد و شاعري‌ كه‌ همراه‌ او هميشه‌ بوده‌ و انگار مي‌خواهد هميشه‌ هم‌ حضور داشته‌ باشد. و در چنين‌ جهان‌ يا جهانهاي‌ گسترده‌ و درهم‌ تنيده‌اي‌ است‌ كه‌ شاعر به‌ تصوير زندگي‌ مي‌پردازد؛ امّا زندگي‌ اي‌ كه‌ با كمك‌ و ياري‌ گرفتن‌ از مرگ‌ به‌ تصوير كشيده‌ مي‌شود. به‌ همين‌ سبب‌ هم‌ واژه‌ مرگ‌ و تصويرهاي‌ مرگ‌ و كوچ‌ و سفر بيش‌ از هر چيزي‌ در شعر حضور دارد مثل‌ صفحه‌هاي‌ 10، 22، 34، 39، 45، 54، 65، 88، 96، 124 و 127 كتاب:
يافتنم‌ را دير شده‌ام‌
باد را كه‌ از صداي‌ زنده‌ها چيدي‌
مرگ‌
زندگي‌ را به‌ آسودگي‌ نفس‌ مي‌كشد
پنجره‌ات‌ را خواهم‌ زيست‌
وقتي‌ كه‌ باد در صدايت‌ طلوع‌ كند.
كبوتر كال: ص‌ 96
از فضا و محتواي‌ عيني‌ شعر كه‌ بگذريم‌ مي‌رسيم‌ به‌ لايه‌هاي‌ دروني‌ آن‌ كه‌ فضايي‌ است‌ اسطوره‌اي‌ كه‌ از ازل‌ تا ابد ادامه‌ دارد. فضايي‌ اسطوره‌اي‌ كه‌ با ياري‌ اسطورهِ‌ آفرينش‌ (آدم، حوا، شيطان‌ يا مرد، زن‌ و مار) به‌ تصوير درمي‌آيد، و تكرار همين‌ عناصر اسطوره‌اي‌ است‌ كه‌ در كليت‌ شعر به‌ فضا و محتواي‌ دروني‌ آن‌ انسجامي‌ جاندار مي‌بخشد و فضايي‌ مي‌سازد يكپارچه‌ و هماهنگ‌ با تصويرهايي‌ چون:
ما بازماندهِ‌ برگي‌ هستيم‌
كه‌ از معرفت‌ مار روييده‌ بود.
كبوتركال‌ = ص‌ 12

يا:
پلك‌
پلك‌ مار
چه‌ سقوط‌ مرعوبي‌
خس‌ و خس‌ نفست‌ را
به‌ سرگيجه‌ مي‌كشد.
كبوتر كال‌ = 26

و يا :
آن‌ قدر چكيدم‌ كه‌ هزاران‌ هزار سال‌ نوري‌
در پشت‌ درهاي‌ تو در توي‌ مار
نيش‌ شديم‌ و به‌ نعش‌ پوكيدهِ‌ خود
بي‌تفاوت‌ شوريديم.
كبوتر كال‌ = ص‌ 128
در چنين‌ سير و سفري‌ طولاني‌ است‌ كه‌ افزون‌ بر سقوط‌ كه‌ در پيكرهِ‌ شعر تكرار مي‌شود و يادآور هبوط‌ آدم(ع) است؛ عناصر واژگاني‌ با حضور و تكرار در متن‌ شعر رنگ‌ و بويي‌ اسطوره‌اي‌ مي‌گيرند، واژگاني‌ مثل: سفر، پرواز، رويش، تابوت، مرگ، زندگي، جهنم‌ و سرگذشت. و چنين‌ است‌ كه‌ شعر بر محور سه‌ موضوع‌ اصلي‌ مي‌چرخد: عشق، زندگي‌ و مرگ.
به‌ عبارت‌ ديگر شعر بلند <كبوتر كال> روايتي‌ است‌ از عشق‌ و زندگي‌ و مرگ؛ حديثي‌ كهنه‌ به‌ روايتي‌ جديد. روايتي‌ كه‌ نه‌ افقي‌ و پيوسته، بلكه‌ عمودي‌ و گسسته‌ نوشته‌ شده‌ است؛ روايتي‌ در قالب‌ شعر و به‌ صورت‌ روايتي‌ شاعرانه؛ كه‌ در آن‌ تنها راوي‌ حرف‌ مي‌زند و از همان‌ آغاز انگار مخاطب‌ غايب‌ است، و در غياب‌ حضور و يا حضور غياب‌ است؛ كه‌ شاعر -- راوي‌ -- به‌ تك‌گويي‌ مي‌نشيند و شعر با روايتي‌ شاعرانه‌ از آغاز تا پايان‌ حركت‌ مي‌كند؛ با تصويرهايي‌ از ديروزها و امروزهايي‌ كه‌ به‌ فردا مي‌پيوندند و محو مي‌شوند، و باز دوباره‌ آغاز مي‌شوند و مي‌روند كه‌ در غبار زمان‌ نابود شوند، مثل‌ امروزي‌ كه‌ در ديروز و فردا گم‌ مي‌شود و محو.
پس‌ تمام‌ سفر شاعر، سفري‌ است‌ در زمان، از گذشته‌ به‌ حال، كه‌ فردا مي‌شود. به‌ همين‌ جهت‌ در طول‌ شعر عناصر مبين‌ زمان‌ به‌ كرات‌ تكرار مي‌شوند مثل‌ تكرار روز و شب‌ و پاره‌هاي‌ زمان‌ كه‌ در كل‌ شعر هجده‌ بار تكرار مي‌شود. و با گره‌ زدن‌ تصويرهاي‌ مختلف‌ شعر به‌ پيوستگي‌ و هماهنگي‌ آن‌ مي‌انجامد، و به‌ صورت‌ ترجيع‌بند يا بندگرداني، اين‌ تغيير فصل‌ و زمان‌ با تكرار خود به‌ توالي‌ شعر طرحي‌ طبيعي‌ و قابل‌ درك‌ مي‌دهد، مثل:
شب‌ بادهاي‌ بد
ابرهاي‌ داغ‌ خاكستري‌
روز بخار عفونت‌ گنداب‌
و شيوع‌ ويروس‌ كشندهِ‌ شكست.
كبوتر كال‌ = ص‌ 14

يا:
روز هم‌
روز زهري‌
روز زندان‌
روز سرد ميله‌ها.
همان‌ ص‌ 74

و يا:
روز تب‌
شب‌ سرفه‌
دور بي‌جون‌ و نحيف.
همان؛ ص‌ 122

بدين‌ ترتيب‌ با وحدت‌ فضا و موضوع‌ و نيز استفاده‌ از بند برگردانهاي‌ ثابت‌ و متغير است‌ كه‌ نصيري‌پور توانسته‌ است‌ در اين‌ شعر بلند به‌ ساختاري‌ هماهنگ‌ با كليت‌ شعر دست‌ يابد؛ و شعر را از حركت‌ به‌ سمت‌ سستي‌ و بي‌ساختاري‌ و در هم‌ريختگي‌ نجات‌ بخشد.
و امّا آنچه‌ در تمام‌ اين‌ شعر بلند بيش‌ از همه‌ جلب‌توجه‌ مي‌كند زبان‌ عاطفي؛ و حس‌آميزي‌ توام‌ با تصويرپردازيهاي‌ شاعرانه‌ و زبان‌ تصويري‌ زنده‌ و پويايي‌ است‌ كه‌ در كليت‌ شعر جريان‌ دارد؛ زباني‌ كه‌ از همان‌ آغاز شعر مخاطب‌ را به‌ خود جذب‌ مي‌كند و موجب‌ مي‌شود تا پيوندي‌ بين‌ مخاطب‌ و شاعر و شعر پديد آيد.
زباني‌ كه‌ در نهايت‌ چندان‌ هم‌ يكپارچه‌ نيست، و در حقيقت‌ از سه‌ پاره‌ يا سه‌ ساختار مختلف‌ تشكيل‌ شده‌ است، خود را به‌ رخ‌ مخاطب‌ مي‌كشد و از حد شاعرانگي‌ زبان‌ نصيري‌پور مي‌كاهد؛
1-- زبان‌ حسي‌ عاطفي‌ با حس‌آميزيهاي‌ زيبا و دلنشين‌ مثل:
چقدر لجم‌ را در تو لِه‌ كنم‌
تا به‌ حرصت‌ ناخن‌ كشيده‌ باشم‌
اين‌ باوري‌ نيست‌ كه‌ خشمت‌ را
در انهدام‌ رگهاي‌ تيغي‌ام‌ بپوسد
نمورت‌ نمي‌شوم‌ تا آبي‌ام‌ را ابري‌ كني‌
كبوتر كال: ص‌ 33
2-- زبان‌ تصويري‌ با تصويرهايي‌ عيني‌ كه‌ از طريق‌ بيان‌ و زبان‌ تصويري‌ جان‌ مي‌گيرند؛ مثل:
كسي‌ به‌ تنهايي‌ يك‌ آجر قديمي‌
خلوتش‌ را در سياهي‌ فريادم‌ مي‌گريد
و لبش‌ آنقدر تاريك‌ شده‌
كه‌ نفسش‌ بوي‌ شب‌ مي‌دهد.
كبوتر كال: ص‌ 12

3-- زبان‌ عادي‌ و معمولي‌ كه‌ در پاره‌هايي‌ از شعر به‌ گونه‌ ناهنجاري‌ خود را به‌ رخ‌ مي‌كشد و از حد شاعرانگي‌ زبان‌ نصيري‌پور مي‌كاهد؛ مثل:
ما فقط‌ حق‌ ديدن‌ چيزهايي‌ را داريم‌
كه‌ به‌ تماشايمان‌ مي‌برند
نه‌ چيزهايي‌ كه‌ تماشايي‌ هستند
و دل‌ در نگاهشان‌ مي‌تپد
پيش‌ از آنكه‌ بدانم‌ و بخواهيم‌
حق‌ انتخاب‌ ما را پيش‌ فروش‌ كرده‌اند
كبوتر كال: ص‌ 22
ولي‌ در كنار اين‌ زبان‌ و بيان‌ شفاف‌ و زنده، شاعر از دغدغه‌ بازيهاي‌ زباني‌ نيز در امان‌ نيست؛ بازيهايي‌ كه‌ گاه‌ به‌ خاطر بازي‌ اتفاق‌ مي‌افتند، مثل:
در آسيب‌ زبان‌
بي‌شباهت‌ به‌ هيچ‌ يك‌ از حروف‌ الفبا
به‌ حرف‌ آمده‌ام‌
به‌ حذفم‌ آن‌ چنان‌ سياه‌ مشو
كه‌ خواندنم‌ از چشمت‌ بيافتد
و چشمت‌ از متني‌ كه‌ در صدايم‌ مي‌مويد.
كبوتر كال: ص‌ 42
يا:
تنها درون‌ تنهايي‌ خود مي‌زخمم‌
شايد به‌ بازگشتم‌ آسيب‌ رسيده‌ است‌
كه‌ رفتنم‌ اين‌ همه‌ به‌ تعويقش‌ مي‌بالد
شدنم‌ را به‌ بودن‌ تو باخته‌ام‌
و بي‌تهي‌ات‌ را موصولم.
همان: ص‌ 94
و بيشترين‌ نمود اين‌ بازيهاي‌ زباني‌ در به‌ كارگيري‌ فصلها و مصدرهاي‌ جعلي‌ است؛ كه‌ البته‌ در بخش‌ آغازين‌ شعر كمتر حضور دارند ولي‌ هر چه‌ شعر پيش‌تر مي‌رود بر تعداد آنها افزوده‌ مي‌شود؛ و در صفحات‌ پاياني‌ كتاب، به‌ صورتي‌ سمج‌ پراكنده‌ مي‌شوند و به‌ گونه‌اي‌ ريشه‌ در تصنع‌ دارند، مثل:
كجايم‌ كه‌ در تراكم‌ سربي‌ فاصله‌ها
گمشدن‌ حروف‌ خود را
خسته‌تر از هر پايي‌
كودكانه‌ مي‌گريم‌
گاميدن‌ در سوسوي‌ اين‌ سوگستان‌
يك‌ گميدن‌ ابدي‌ست.
كبوتر كال: ص‌ 65
يا:
باورم‌ را به‌ شكست‌ نوشته‌ام‌
تا آويختنم‌ را به‌ ترديدت‌ بپوشي‌
اين‌ نگاهي‌ نيست‌ كه‌ زبان‌ كسي‌ را بنالد
شورش‌ كلمات‌ از اغتشاش‌ تو
به‌ حرف‌ رسيده‌ است‌
نگاهت‌ نمي‌كنم‌ كه‌ موصوفم‌ شوي.
همان: ص‌ 83
بدين‌ گونه‌ شعري‌ كه‌ با جهش‌ ناگهاني‌ حس‌ و عاطفه‌ آغاز و بيان‌ حسي‌ -- عاطفي‌ و زبان‌ تصويري‌ و محكمي‌ پيش‌ مي‌رود ناگهان‌ در پايان‌ و نزديكيهاي‌ پايان‌ شعر، به‌ دليل‌ حضور ناگهاني‌ شاعر در متن‌ و توجه‌ بيش‌ از حد به‌ زبان‌ و بازيهاي‌ زباني‌ از جهش‌ و حركت‌ باز مي‌ماند؛ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ خود، تصويري‌ گوياست‌ از زندگي‌ رو به‌ افولي‌ كه‌ شاعر از ابتدا در پي‌ روايت‌ يا تصوير آن‌ بوده‌ است‌ با پاياني‌ كه‌ با تمام‌ زيبايي‌اش‌ انگار با چيزي‌ غير از عناصر شعر و از جنس‌ صور و خيال‌ به‌ پيكرهِ‌ شعر چسبيده‌ است، تصويري‌ كه‌ با آوردن‌ آن‌ به‌ پايان‌ شعر و اين‌ بررسي‌ مي‌رسيم:
ما سالهاست‌ كه‌ مرده‌هاي‌ پشيمانمان‌ را
در سكوت‌ آخرين‌ خروسي‌ كه‌ به‌ صبح‌ رسيد
چال‌ كرده‌ايم‌
چيزي‌ به‌ اسم‌ ترس‌ تنهاست‌
خون‌بهاي‌ شليك‌
قتل‌ عام‌ پوكه‌هاست‌
در كجاي‌ اشك‌ تو اين‌ قبيله‌ چادر زده‌ است‌
نه‌
اين‌ رويشي‌ نبود كه‌ هيچ‌ ابري‌ به‌ آن‌ ببالد.
كبوتر كال: ص‌ 130

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:25  توسط علی غریب | 

رباعيات بيدل سكوي پرتاب


مرتضي اميري اسفندقه


خلقي‌ طور صفات‌ واسما فهميد

از وحدت‌ و كثرت، انجمنها فهميد
آن‌ مصطلحات‌ مبتذل‌ گشت‌ كهن‌
اكنون‌ بايد معاني‌ ما فهميد

احوال‌ و آثار بيدل‌ همچون‌ كلافي‌ است‌ پيچيده. اين‌ پيچيدگي‌ هم‌ لفظي‌ است، هم‌ معنوي‌ عرفاني‌ كه‌ بيدل‌ ترسيم‌ مي‌كند يا به‌ بياني‌ ديگر <اشراق‌ فلسفي> بيدل‌ با مباني‌ و مفاهيم‌ عرفان‌ مولوي‌ و عطار و ديگر عرفاي‌ شاعر به‌ خلاف‌ آنها كه‌ تصور مي‌كنند متفاوت‌ است، تفاوتي‌ ندارد. مباني‌ همان‌ مباني‌ است. اين‌ قدر هست‌ كه‌ بيدل‌ با بينش‌ نقد گونهِ‌ خويش‌ آن‌ مباني‌ را طرح‌ كرده‌ است، مسئله‌ صراحت‌ در نقد اين‌ مباني‌ از ديگر مواردي‌ است‌ كه‌ بينش‌ عرفاني‌ بيدل‌ را منحصر به‌ فرد، نمايش‌ مي‌دهد. گره‌ زدن‌ مباني‌ عرفان‌ اسلامي‌ با حكمت‌ برهمنان‌ نيز از ديگر نمونه‌هايي‌ است‌ كه‌ عرفان‌ بيدل‌ را <عرفان‌ تازه> نشان‌ مي‌دهد همچنين‌ است‌ بينش‌ فلسفي‌ بيدل‌ در شعر. بي‌انصافي‌ است‌ اگر قرار باشد تازگيهاي‌ عرفان‌ و انديشه‌ بيدل‌ را نديده‌ بگيريم‌ ولي‌ انصاف‌ هم‌ نيست‌ كه‌ بيدل‌ را تافته‌اي‌ جدا بافته‌ تصور كنيم.
عرفان‌ بيدل‌ تپنده، زنده‌ و كاربردي‌ است. عرفان‌ مولوي‌ هم! عطّار هم!
اما عرفان‌ بيدل‌ با توجه‌ به‌ صراحت‌ در <رئاليست> از جنبهِ‌ كاربردي‌ بيشتري‌ برخوردار مي‌گردد نمونه‌اش‌ حضور هر دو نوع‌ حماسه‌ عيني‌ و ذهني‌ در شعر بيدل‌ به‌ صراحت‌ تمام‌ است. اين‌ موارد و نمونه‌ها گاه‌ بيدل‌ را متناقض‌ جلوه‌ مي‌دهد! و گاه‌ لفاظ!
در صورتي‌ كه‌ هرگز اينگونه‌ نيست! اگر شناختي‌ كامل‌ و روشن‌ از بيدل‌ داشته‌ باشيم‌ در خواهيم‌ يافت‌ كه‌ چگونه‌ مباني‌ عرفان‌ و انديشه‌ و ظهور كمالات‌ انساني‌ و هنري‌ در جاي‌ جاي‌ آثار بيدل‌ جلوه‌گري‌ مي‌كند. بدون‌ دريافت‌ صحيح‌ و روشن‌ انديشه‌هاي‌ بيدل‌ و ارتباط‌ آن‌ با مباني‌ صرف‌ عرفان‌ و حكمت، از بيدل‌ تصويري‌ سالم‌ در ذهن‌ خواننده‌ وجود نخواهد داشت. فقط‌ به‌ لفظ‌ و صور خيال‌ در شعر بيدل‌ پرداختن، دامن‌ زدن‌ به‌ گمنامي‌ اوست! همچنانكه‌ فقط‌ به‌ معني‌ و انديشهِ‌ بيدل‌ متوجه‌ بودن‌ به‌ نوعي‌ او را در فراموشخانه‌ ادبيات‌ و انديشه‌ نگاه‌ داشتن‌ است‌ هر دو مورد منجر به‌ ظهور يك‌ بيدليسم‌ منفي‌ است‌ و خارج‌ از اعتدال. احوال‌ و آثار بيدل‌ همچنانكه‌ گذشت‌ بسيار متنوع‌ و چشمگير است. كلافي‌ است‌ پيچيده! خواننده‌ نمي‌داند براي‌ آشنايي‌ با او از كجا شروع‌ كند؟ از كجا آغاز كند كه‌ بتواند تصويري‌ منسجم‌ از بيدل‌ داشته‌ باشد؟
اينگونه‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ سرنخهايي‌ از اين‌ كلاف‌ پيچيده‌ و پوشيده‌ را در رباعيات‌ بيدل‌ مي‌توان‌ سراغ‌ كرد. كليات‌ بيدل‌ مفصلي‌ است‌ كه‌ مجمل‌ آن‌ را به‌ گونه‌اي‌ روشن‌ مي‌توان‌ در رباعيات‌ يافت. دكتر شفيعي‌ معتقد است‌ كه‌ براي‌ آشنايي‌ با بيدل‌ بهتر است‌ از رباعيات‌ او شروع‌ كرد چرا كه‌ <در غالب‌ اين‌ رباعيها براي‌ مجذوب‌ شدن‌ در هنر بيدل‌ دريچه‌هايي‌ وجود دارد.>(1) نظريات‌ بيدل‌ در خصوص‌ وجود و عدم، كثرت‌ و وحدت. تواضع‌ و سركشي! آزادي‌ و اسيري‌ هنر و ادب، تشبيه‌ و تنزيه‌ و تمام‌ موجهايي‌ كه‌ اقيانوس‌ انديشهِ‌ بيدل‌ را متلاطم‌ كرده‌ است‌ به‌ ظرافت‌ و شرافتي‌ در خور و بايسته‌ و بسيار ظريف‌ و موجز در رباعيات‌ او متجلي‌ است. رباعيات‌ بيدل‌ <پيرنگي> است‌ دقيق‌ از يك‌ طرح‌ عميق‌ سرشار از شگفتي‌ و اعجاز. سرودن‌ شعر در قالب‌ رباعي‌ براي‌ بيدل‌ از سر تفنن‌ و تفريح‌ نبوده‌ است. و بيدل‌ هرگز با اين‌ قالب‌ شعري، قالبي‌ كه‌ گويا براي‌ ثبت‌ لحظات‌ گذراي‌ شاعر>(2) بهترين‌ قالب‌ است‌ گذرا و سطحي‌ برخورد نكرده‌ است. بسيارند شاعران‌ قصيده‌ سرا و غزلسرايي‌ كه‌ در غزلها و قصيده‌هايشان‌ مسائلي‌ را مطرح‌ كرده‌اند عميق، و همين‌ شاعران‌ هنگامي‌ كه‌ با قالب‌ رباعي‌ مواجه‌ شده‌اند، از آنهمه‌ جديت‌ و تهاجم‌ دست‌ كشيده‌اند و مطالب‌ روزمره! و طبق‌ معمول‌هاي‌ گذرا را ثبت‌ كرده‌اند طبق‌ معمولهايي‌ كه‌ <حالي> بيش‌ نيست.
بيدل‌ در رباعياتش‌ به‌ طرح‌ مطالبي‌ مي‌پردازد كه‌ عمري‌ با آن‌ زيسته‌ و آن‌ را كاويده‌ است. مطالبي‌ كه‌ عمري‌ است‌ بشر آن‌ را مي‌كاود تا بزيد. بيدل‌ به‌ تعبير خودش‌ <بر رمز ازل> لباس‌ موزوني‌ پوشانده‌ است.(3) شايد براي‌ آشنايي‌ با حافظ‌ و مولوي‌ و ديگر زبدگان‌ عالم‌ ادب‌ و انديشه‌ مطالعهِ‌ رباعيات‌ آنها راهگشا نباشد اما اين‌ مورد در باب‌ بيدل‌ جدي‌ است. بيدل‌ اوج‌ و فرودي‌ سهمگين‌ دارد. او به‌ قول‌ پاسكال(4) در مركز دو <بي‌نهايت> است. گاه‌ به‌ غايت‌ آرام‌ و سطحي‌ است‌ و گاه‌ بي‌نهايت‌ طوفاني‌ و شطحي، جاذبه‌ و دافعه‌هاي‌ انديشه‌ و شعر بيدل‌ چنان‌ گسترده‌ و عميق‌ است‌ كه‌ بدون‌ دريافت‌ صحيح‌ آنها به‌ خواننده‌ احساس‌ دلمردگي‌ و ملال‌ دست‌ مي‌دهد.
گويا رباعيات‌ بيدل‌ پيش‌ لرزه‌اي‌ است‌ براي‌ آماده‌ شدن‌ و پذيرفتن‌ يك‌ زمين‌ جنبان‌ سنگين. براي‌ هضم‌ اين‌ جاذبه‌ها و دافعه‌ها. شايد بتوان‌ بيان‌ داشت‌ كه‌ كليات‌ بيدل‌ گسترش‌ رباعيات‌ اوست. صلاح‌ الدين‌ سلجوقي‌ در طبقه‌بندي‌ آثار بيدل، رباعيات‌ او را در رديف‌ چهارم‌ قرار مي‌دهد.(5) <شيخ‌ سعدالله‌ گلشن‌ دوست‌ بيدل‌ وقتي‌ گفته‌ بود كه‌ انشاي‌ رباعي‌ حق‌ مخصوص‌ بيدلست>(6) گلشن، معتقد است‌ كه‌ ممكن‌ است‌ رباعيات‌ بيدل‌ در كنار ديگر آثار بيدل‌ از ارزش‌ هنري‌ كمتري‌ برخوردار باشد ولي‌ به‌ ذات‌ خود ارزش‌ هنري‌ آنها را نمي‌توان‌ به‌ نظر كم‌ ديد.(7) شيخ‌ سعدالله‌ گلشن‌ گذشته‌ از كيفيت‌ رباعيات‌ بيدل، به‌ كميت‌ آنها نيز نظر داشته‌ است. گويا نخستين، شعر بيدل‌ هم‌ يك‌ رباعي‌ بوده‌ است‌ كه‌ در خردسالي‌ سروده‌ است. دكتر عبدالغني‌ معتقد است‌ رباعي، قالب‌ شعر، مور پسند، متصوفين‌ است، چرا كه‌ <تمرينات‌ رياضت> و انضباط‌ اخلاقي‌ وقت‌ و حال‌ آنها را به‌ خود معطوف‌ مي‌داشته‌ است.(8)
اين‌ مورد كمابيش‌ مي‌تواند در مورد ابن‌سينا و خيام‌ صادق‌ باشد ولي‌ در خصوص‌ بيدل‌ چندان‌ صحيح‌ نيست. نه‌ تنها بيدل‌ كه‌ مولوي‌ و عطار هم‌ ولي‌ باز بيدل‌ بيشتر از آنها. چرا كه‌ اصلاً بيدل‌ يك‌ شاعر عارف‌ است‌ نه‌ يك‌ عارف‌ شاعر، و بهتر از اين‌ سخن‌ اينكه‌ او شاعر شاعر و عارف‌ عارف‌ است.اين‌ مطلب‌ كه‌ رباعي‌ قالبي‌ است‌ مورد پسند صوفيان‌ درست‌ به‌ نظر مي‌رسد اما نه‌ به‌ آن‌ دليل‌ كه‌ به‌ جهت‌ پرداختن‌ با رياضتي‌هاي‌ سلوكي‌ نياز به‌ قالبي‌ موجز چون‌ رباعي‌ داشته‌اند! اگر چنين‌ بود مي‌توانستند به‌ روش‌ موجزتر متوسل‌ شوند مثل‌ <فرد> و از آنهم‌ موجزتر <يك‌ مصراع> و باز از آنهم‌ موجزتر! خاموشي. از اين‌ گذشته‌ رباعي‌ يك‌ قالب‌ موجز نيست‌ <تكنيك> رباعي‌ در بسياري‌ موارد بسيار دشوارتر از ديگر قالبهاي‌ فراخ‌ شعر فارسي‌ فراچنگ‌ مي‌آيد!
اين‌ كه‌ اكثر رباعيات‌ بيدل‌ به‌ لحاظ‌ دارا بودن‌ تناسب‌ و فرم‌ موفق‌ يك‌ رباعي، يك‌ دست‌ و قوي‌ است‌ و گاه‌ عميقاً ابتكاري‌ خود نشاندهندهِ‌ اين‌ موضوع‌ است‌ كه‌ بيدل‌ فقط‌ به‌ علت‌ صرفه‌جويي‌ در وقت‌ و اوقات، آنهم‌ به‌ نفع‌ تمرينهاي‌ سلوكي‌ به‌ چنين‌ قالبي‌ پناه‌ نياورده‌ است! بگذريم‌ از اينكه‌ اصولاً بيدل‌ شاعري‌ پركار بوده‌ است‌ و تقريباً هر روز شعري‌ مي‌سروده‌ است. رباعيات‌ بيدل‌ <سكوي‌ پرتاب> است. تقريباً تمام‌ نظريات‌ بيدل‌ در رباعيات‌ او متجلي‌ است. آمادگي‌ وسيعي‌ كه‌ رباعيات‌ بيدل‌ به‌ آدمي‌ مي‌دهد تا در پناه‌ آن‌ بتواند ديگر آثارش‌ را هضم‌ كند سخت‌ شكوهمند است. اين‌ مورد در ديگر آثار بيدل‌ نيست. اگر هست‌ بسيار دشوارياب‌ است.
شايد بيدل‌ قالب‌ رباعي‌ را به‌ جهت‌ ايجاد همين‌ آمادگي‌ در خوانندگان‌ شعرش‌ انتخاب‌ كرده‌ باشد!؟ اين‌ مورد اگر هم‌ منطقي‌ نباشد از آن‌ مورد كه‌ بيدل‌ به‌ جهت‌ پرداختن‌ به‌ تمرين‌ رياضت‌ به‌ قالب‌ موجز رباعي‌ پناه‌ برده‌ است‌ كمابيش‌ روشن‌تر و واقعي‌تر به‌ نظر مي‌رسد. آنهم‌ با آنهمه‌ وسواس‌ و دقتي‌ كه‌ بيدل‌ در حفظ‌ آثار خويش‌ داشته‌ است. چنانكه‌ كليات‌ خويش‌ را قبل‌ از مرگ‌ با جواهرات‌ <و سنگهاي‌ قيمتي‌ وزن‌ كرده، صدقه‌ داد و به‌ درگاه‌ خداوند التجا نمود تا آنها را محافظت‌ كند.(9) انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ و فهم‌ عرفاني‌ بيدل‌ به‌ ظرافت‌ تمام‌ در رباعيات‌ خلاصه‌ شده‌ است! رباعيات‌ بيدل‌ چه‌ به‌ لحاظ‌ فرم‌ و چه‌ به‌ لحاظ‌ محتوي‌ در شمار زيباترين‌ رباعيات‌ شعر فارسي‌ است. پاره‌اي‌ از رباعيات‌ چنان‌ جذاب‌ و بديع‌ و تازه‌ است‌ كه‌ گمان‌ مي‌كني‌ از <رباعيات‌ امروز>! است مصراعهاي‌ پاياني‌ رباعيات‌ بيدل‌ از تناسب‌ و جانضربه‌هاي‌ خاصي‌ برخوردار است. به‌ اين‌ مصراعها و بيتها توجه‌ كنيد
O آيينه‌ آفتاب‌ روشن‌ كرديم‌
پل‌ باش‌ و تماشاي‌ گذشتها كن‌
تا انسان‌ گل‌ نكرد خود را نشناخت‌
آگه‌ نشد از شكوه‌ دريايي‌ خويش‌

و حال‌ به‌ اين‌ ابيات‌ كه‌ بيت‌ پاياني‌ چند رباعي‌ اوست‌ دقت‌ كنيد:
ناديدني‌ وضع‌ جهان‌ بسيار است‌
اين‌ خواب‌ به‌ چشم‌ كور مي‌بايد ديد!
ايمن‌ نيم‌ از هجوم‌ موهاي‌ سپيد
اين‌ پنبه‌ مرا به‌ سوختن‌ خواهد داد
موي‌ پيري‌ فتيله‌ها روشن‌ كرد
با اينهمه‌ شمع! راه‌ من‌ تاريك‌ است‌

و اين‌ رباعي‌ كه‌ يك‌ كلمه‌ قافيه‌ است‌ و مابقي‌ رديف.
تن‌ مي‌دانم‌ ليك‌ نمي‌دانم‌ چيست‌
فن‌ مي‌دانم‌ ليك‌ نمي‌دانم‌ چيست‌
اسرار تن‌ و حقيقت‌ عالم‌ فن‌
من‌ مي‌دانم‌ ليك‌ نمي‌دانم‌ چيست‌

از اين‌ دست‌ رباعي‌ پيش‌ از اين‌ از فيض‌ كاشاني‌ و جامي‌ مواردي‌ زبانزد بوده‌ است، اما از بيدل‌ دهلوي‌ گويا تا كنون‌ در جايي‌ نقل‌ نشده‌ است.؟! با ايجاد ارتباطي‌ روشن‌ با رباعيات‌ بيدل، در فهم‌ ديگر آثار او اگر هم‌ ملالي‌ باشد آنچنان‌ ملالي‌ نيست‌ كه‌ بيدل‌ را از خاطر براند. طراوت‌ و شادابي‌ رباعيات‌ بيدل‌ فهم‌ مفاهيم‌ والاي‌ انديشه‌ بيدل‌ را آسان‌تر مي‌كند. تضاد و تناقص‌ كه‌ در كلام‌ و مرام‌ بيدل‌ وجود دارد تضادي‌ كه‌ هرگز تضاد نيست‌ و در نوع‌ خود شيوهِ‌ فائق‌ آمدن‌ بر تضادهاست‌ و واقع‌ گرايي‌ است‌ و پلي‌ است‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ اعتدال! همه‌ و همه‌ به‌ روشني‌ هر چه‌ تمام‌تر در رباعيات‌ بيدل‌ جلوه‌گري‌ مي‌كند. تلاشگر فرزانه‌ دكتر عبدالغني‌ در كتاب‌ ارزشمند احوال‌ و آثار بيدل‌ درست‌ گفته‌ است‌ آنجا كه‌ گفته‌ است:<اگر از ميان‌ مجموعهِ‌ عظيم‌ رباعيات‌ بيدل‌ با در نظر گرفتن‌ موضوعات‌ مختلفي‌ كه‌ در آنها بحث‌ گرديده‌ انتخاب‌ مناسبي‌ به‌ عمل‌ آيد و يك‌ كتاب‌ زيبا ساخته‌ شود اثري‌ گرانبها و بي‌مانند به‌ جهان‌ ادب‌ تقديم‌ خواهد شد(10) اين‌ مورد، نكته‌ بسيار شريف‌ و خردمندانه‌ ايست. همه‌ آنچه‌ كه‌ در رساله‌ عرفان‌ و محيط‌ اعظم‌ آمده‌ است‌ را در رباعيات‌ آنهم‌ معتدل‌تر و شاعرانه‌تر! مي‌توانيد بيابيد. بد نيست‌ براي‌ اثبات‌ اين‌ موضوع‌ اگر چه‌ قصد اثبات‌ هيچ‌ موضوعي‌ در بين‌ نيست! نمونه‌هايي‌ ذكر شود. به‌ اين‌ رباعي‌ دقت‌ كنيد:
با حرف‌ ميالاي‌ زبان‌ خود را
در دست‌ سخن‌ مده‌ عنان‌ خود را
از موج‌ توان‌ شنيد اسرار محيط‌
در كام‌ اگر كشد زبان‌ خود را(11)
در كليات‌ بيدل‌ ما با احترام‌ به‌ خموشي‌ و تأ‌مل‌ روبروئيم. خموشي‌ و تأ‌مل‌ و پرهيز از <غبار گفتگو> و <نفس‌ در خويش‌ دزديدن> از جمله‌ پيامهاي‌ والاي‌ عرفان‌ است‌ كه‌ در انديشهِ‌ بيدل‌ با استفاده‌ از فرم‌ و تكنيكي‌ منحصر به‌ فرد و با استفاده‌ از تصويرهايي‌ به‌ غايت‌ هنري‌ ترسيم‌ شده‌ است‌ همين‌ پيام‌ را در نثر شكوهمند بيدل‌ اينگونه‌ مي‌يابيد:
... غنچه‌ها در فصل‌ خاموشي‌ بهار خيالند و هنگام‌ لب‌ گشودن‌ پريشاني‌ تمثال، موج‌ تا خروش‌ دارد از بحر جداست، چون‌ زبان‌ به‌ كام‌ دزديد عين‌ دريا....(12) و در مثنوي‌ حيرت‌ برانگيز <طلسم‌ حيرت> اينچنين:
زبان‌ تا مي‌گشايي‌ موج‌ پيداست‌
اگر خاموش‌ باشي‌ جمله‌ درياست‌
خموشي‌ در گريبان‌ بحر ريز است‌
زبان‌ آرايي‌ اينجا موج‌ خيز است‌
سخن‌ غير از دويي‌ سازي‌ ندارد
خموشي‌ جز خود آوازي‌ ندارد(13)

مثنوي‌ را زناك‌ محيط‌ اعظم‌ اين‌ پيام‌ را اينگونه‌ بيان‌ داشته‌ است:
در اين‌ بحر پر كسوت‌ ما و تو
زبانهاست‌ چون‌ موج‌ در گفتگو
زهر موج‌ پيداست‌ شوردگر
ولي‌ جمله‌ از شور خود بي‌خبر
به‌ وقت‌ خموشي‌ نمايد عيان‌
كه‌ در كام‌ درياست‌ چندين‌ زبان(14)

و اين‌ بيت‌ از يك‌ غزل‌ بيدل‌ كه‌ دقيقاً بيانگر همين‌ مطلب‌ است:
قطره‌ها از ضبط‌ موج‌ آيينه‌دار گوهرند
تا شود روشن‌ كه‌ سعي‌ خامشي‌ بيهوده‌ نيست(16)
وسعت‌ تنهايي‌ از امهات‌ مباني‌ و مسائل‌ عشق‌ و عرفان‌ است. بيدل‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از بزرگترين‌ روشن‌ ضميران‌ عرصه‌ فهم‌ و عرفان‌ از اين‌ سترگ‌ دستمايهِ‌ سير و سلوك‌ غافل‌ نبوده‌ است، در رباعيات‌ مي‌گويد:
بيدل! اسرار كبريايي‌ درياب‌
رمز به‌ حقيقت‌ آشنايي‌ درياب‌
غافل‌ زحقي‌ به‌ علت‌ صحبت‌ خلق‌
يكدم‌ تنها شو و خدايي‌ درياب(17)

اين‌ مورد در رسالهِ‌ نكات‌ چنين‌ انعكاس‌ يافته‌ است:
... به‌ حسب‌ وقوع‌ اتفاق، موجي‌ كه‌ سر از مخالفت‌ امثال‌ خود پيچيد، صدرآرايي‌ دستگاه‌ گوهرش‌ مسلم‌ گرديد، و قطره‌اي‌ كه‌ قدر تنهايي‌ نشناخت، اجزاي‌ جمعيت‌ خود پايمال‌ هجوم‌ موجها ساخت.(18)
مطلب‌ نزديكي‌ حق‌ به‌ آدمي‌ با تمام‌ دوريها! يكي‌ از آشكارترين‌ مواردي‌ است‌ كه‌ عرفان‌ همواره‌ از آن‌ بهره‌ داشته‌ است. اينكه‌ حجابي‌ در راه‌ نيست‌ مگر خود آدمي! و به‌ قول‌ آن‌ بزرگ، از خود يك‌ قدم‌ برخاستن‌ و رسيدن‌ و هزاران‌ هزار مضمون‌ ديگر در اين‌ ارتباط‌ بر خوانندهِ‌ مشتاق‌ پوشيده‌ نيست.
بيدل‌ در تبيين‌ اين‌ پيام‌ رباعي‌ جذابي‌ دارد:
تا كي‌ پرسي‌ مقام‌ دلدار كجاست‌
وان‌ شاهد نانموده‌ رخسار كجاست‌
مژگان‌ تو گر حجاب‌ بينش‌ نشود
در خانه‌ آفتاب‌ ديوار كجاست(19)
اين‌ موضوع، در رسالهِ‌ نكات‌ و دربندي‌ از بندهاي‌ مخمسي‌ يكدست‌ چنين‌ با تنوع، تكرار شده‌ است.
عالم‌ زحقيقت‌ نمايان‌
كر دست‌ هزار پرده‌ سامان‌
اي‌ غافل‌ كارگاه‌ امكان‌
در خانه‌ آفتاب‌ تابان‌
ياران‌ مژده‌ بسته‌اند! در نيست(20)
بيدل‌ در رباعيات‌ ديگر و همچنين‌ غزليات‌ به‌ اين‌ دوري‌ و نزديكي‌ اشارات‌ شريفي‌ دارد و در رباعيات‌ مي‌گويد:
....چون‌ پرتو خورشيد كه‌ بيني‌ بر خاك‌
دوريم‌ از او بسكه‌ به‌ ما نزديك‌ است(21)
و در غزليات‌ هم:
پرتو خورشيد جز بر خاك‌ نتوان‌ يافتن‌
يك‌ زمين‌ و آسمان‌ از اصل‌ خود دوريم‌ ما(22)
مورد تنهايي‌ را پيش‌ از اين‌ بحث‌ كرديم. اما<عزلت> نيز از ديگر شگردهاي‌ مهم‌ سلوكي‌ است، بيدل‌ علاوه‌ بر توصيه‌هايي‌ درباب‌ خلوت‌ گزيدن‌ و چون‌ زبان‌ خلوتي‌ يافتن‌ تا صيد معنيها كردن‌ رباعي‌ بسيار مغتنمي‌ در باب‌ نقد خلوت‌ گزيني‌ و عزلت‌ دارد. اين‌ از شگردهاي‌ خاص‌ انديشه‌ بيدل‌ است‌ كه‌ همواره‌ مهمترين‌ مباني‌ انديشه‌ و عرفان‌ را نقد كرده‌ است. اين‌ نقدها علاوه‌ بر روشن‌ كردن‌ مقصود نهايي‌ و برملا كردن‌ <نيرنگهاي‌ معني> و جدا كردن‌ امور متشابه‌ از هم‌ نشاندهندهِ‌ نوعي‌ بينش‌ <رئاليستي> از بيدل‌ است. بيدل‌ به‌ راستي‌ يك‌ عارف‌ ناقد است. به‌ جرا‡‌ت‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ هيچ‌ عارفي‌ به‌ اندازهِ‌ بيدل‌ تا اين‌ درجه‌ به‌ نقد مباني‌ فهم‌ و عرفان‌ اصرار نداشته‌ است. در اين‌ رباعي‌ نيز به‌ نقد عزلت‌ خيز برداشته‌ است‌ تا عزلت‌ را از خمولي‌ فرق‌ گذارد.
گر عافيتت‌ راهبر اصلاح‌ است‌
تدبير در اين‌ مرحله‌ات‌ مصباح‌ است‌
بي‌قاعده‌ سلوك‌ عزلت‌ مگزين‌
ساحل‌ خطر كشتي‌ بي‌ملاح‌ است(23)

همين‌ مبني‌ در رسالهِ‌ نكات‌ چنين‌ مطرح‌ مي‌شود:
در عالم‌ كثرت‌ آثار به‌ ساز انزوا پرداختن‌ سرمايه‌ فرصت‌ تحقيق‌ در باختن‌ است‌ اگر چراغ‌ بينش‌ قابليت‌ نوري‌ دارد جز در انجمن‌ مفروز تا به‌ افسون‌ خيال‌ از تجلي‌ كماهي‌ چشم‌ نپوشي‌ و در حضور آباد كرشمهِ‌ جمال‌ به‌ كسب‌ حرمان‌ نكوشي.(24)
اين‌ نكته‌ نيز گوشهِ‌ چشمي‌ به‌ اين‌ مطلب‌ است: مقصود از سر گريبان‌ به‌ فكر تحقيق‌ خود افتادن‌ است‌ نه‌ از سر گرانيهاي‌ بي‌حسي‌ دردسر زانو دادن‌ و مدعاي‌ تأ‌مل‌ به‌ كُنهِ معني‌ وارسيدن‌ است‌ نه‌ غبار مژگان‌ بر فرق‌ بينش‌ پاشيدن(25)
در جاي‌ ديگر با طنزي‌ بيدلانه‌ مرتاضان‌ عزلت‌ گزين‌ خلوت‌ پرستي‌ را كه‌ عزلتشان‌ چيدن‌ دكان‌ شيخي‌ است‌ و دوري‌ از فعاليت‌ و تلاش‌ نقد مي‌كند. در باب‌ رياضت‌ كشي‌ ميرزا قلندر مطرح‌ مي‌كند كه‌ او:
با اين‌ همه‌ مشق‌ خودشكني‌ ساعتي‌ چون‌ موج‌ از تردد نمي‌آسود و به‌ آيين‌ آفتاب‌ سواري‌ جهان‌ تازيش‌ دائمي‌ بود به‌ خلاف‌ مرتاضان‌ اين‌ عصر كه‌ اكثر چون‌ زنان‌ تازه‌ زاييده‌ همت‌ به‌ خلوت‌ پرستي‌ مي‌گمارند و پرورش‌ نتيجه‌ آمال، چله‌ تزوير در خانه‌ برمي‌آرند.(26) در همين‌ راستا، آن‌ هنگام‌ كه‌ وحدت‌ و كثرت‌ را نقد مي‌كند و نيرنگهاي‌ احتمالي‌ آنها را گوشزد مي‌نمايد در يك‌ رباعي‌ با جرا‡‌تي‌ معنوي‌ مي‌گويد:
وحدت‌ هر چند خلوت‌ اسراري‌ است‌

چون‌ وانگرند عالم‌ بيكاري‌ است!
من‌ واله‌ كثرتم‌ كه‌ دلدار مرا
با من‌ سوداي‌ كوچه‌ و بازاري‌ است‌ (27)
اين‌ همان‌ مطلب‌ است‌ كه:
<در عالم‌ كثرت‌ آثار، به‌ ساز انزوا پرداختن‌ سرمايهِ‌ فرصت‌ تحقيق‌ در باختن‌ است> فقط‌ با دريافت‌ مباني‌ خاص‌ اين‌ مطالب‌ و متوجه‌ نيرنگهاي‌ معنوي‌ اين‌ مباني‌ مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ بيدل‌ متناقض‌ سخن‌ نگفته‌ است‌ اگر مي‌گويد من‌ واله‌ كثرتم‌ و هم‌ مي‌گويد:
بيدل‌ شو و كيفيت‌ وحدت‌ درياب‌
چون‌ آينه‌ رفت‌ شخص‌ و تمثال‌ يكي‌ است‌
اصولاً همين‌ نقدها و نوع‌ اين‌ بينش‌ عرفاني‌ رئاليستي‌ است‌ كه‌ به‌ سيماي‌ بيدل‌ طرحي‌ تازه‌ و نو مي‌بخشد. اين‌ مطلب‌ را ما در جاي‌ ديگر مفصل‌ بحث‌ كرده‌ايم‌ كه‌ خواهد آمد.
نقد وحدت‌ و كثرت‌ چنانكه‌ گذشت‌ در حقيقت‌ ترسيم‌ و طراحي‌ سيمايي‌ روشن‌ از <تخيل‌ و شهود> است. بيدل‌ آن‌ هنگام‌ كه‌ كثرت‌ را مي‌ستايد در حقيقت‌ مي‌خواهد ارزش‌ شهود را نمايش‌ دهد و هشدار دهد كه‌ مبادا فريب‌ تخيل‌ و <قرب> موهوم‌ در ما كارگر افتد. اين‌ <تخيل> و <شهود> يكي‌ از كليدي‌ترين‌ مفاهيم‌ كاربردي‌ عرفان‌ بيدل‌ است. او در يك‌ رباعي‌ مي‌گويد:
بيدل‌ گل‌ نيست‌ او كه‌ بويند او را
يا باغ‌ و بهار ورنگ‌ گويند او را
خود را درياب‌ و پا به‌ دامن‌ دركش‌
بگذار <خري> چند كه‌ جويند او را(28)
اين‌ مطلب‌ در مثنوي‌ عرفان‌ تكرار مي‌شود:
او نه‌ باغ‌ و نه‌ گل‌ نه‌ رنگ‌ و نه‌ بوست‌
هر قدر او كني‌ تصور اوست(29)
نكته‌ مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ <توهم> كه‌ ريشه‌ در <تخيل> دارد از <اسرار> كه‌ خاص‌ شهود است‌ جدا گردد. توهم‌ و تخيل‌ يعني‌ در پيِ مطلوب‌ معدوم‌ رفتن‌ و شهود يعني‌ مطلوب‌ معلوم‌ را دريافتن! ما نمي‌توانيم‌ به‌ <ذات‌ حق> دست‌ يابيم‌ چرا كه‌ از دسترس‌ ما به‌ دور است‌ و وسايل‌ شناسايي‌ ما كارايي‌ لازم‌ را براي‌ اين‌ دريافت‌ ندارد. آنكه‌ مي‌پندارد حق‌ را به‌ تمام‌ دريافته‌ است‌ وهمي‌ بيش‌ نيست! تخيلي‌ بيش‌ نيست!پس‌ در پي‌ آن‌ <ذات‌ بي‌نشانه> رفتن‌ و مدعي‌ شناسايي‌ آن‌ شدن‌ خرّيت‌ است! اما شناخت‌ خويش‌ منطقي‌تر و ممكن‌تر از شناخت‌ ذات‌ حق‌ است‌ اگر چه:

توان‌ تا قعر درياها رسيدن‌
ولي‌ نتوان‌ به‌ كُنه‌ خود رسيدن‌
اين‌ يعني‌ شهود! و پرهيز از تخيل، كثرت‌ و وحدت‌ از اين‌ چشم‌ انداز نقد شده‌ است. بيدل‌ در يك‌ رباعي‌ مي‌گويد:
افسون‌ <تخيل> از <شهودم> واداشت‌
گفتم‌ <اويي> كه‌ از نظر <اين> هم‌ رفت‌
اين‌ مطلب‌ عيناً در نكته‌اي‌ از نكات‌ بيدل‌ تكرار مي‌شود آنجا كه‌ تأ‌مل‌ و عزلت‌ را به‌ نقد مي‌نشيند:
<... در اين‌ تماشاكده‌ به‌ <افسون‌ تخيل> خواب‌ بر طبيعت‌ نبايد گماشت‌ و به‌ فريب‌ تخيّل‌ دامن‌ <شهود> از چنگ‌ فرصت‌ نبايد گذاشت‌ (30) بيدل‌ در همين‌ راستا و از همين‌ ديدگاه‌ هشدار مي‌دهد كه‌ از وهم‌ درگذر و به‌ صحبت‌ و همراهي‌ خويش‌ بپرداز:
اين‌ زمان‌ <كت> <وجوب> و <امكاني> است‌
فكر <واجب> دليل‌ ناداني‌ است‌
ظاهري‌ بگذر از غم‌ باطن‌
نتوان‌ يافت‌ واجب‌ از ممكن‌
تا تويي، جستجوي‌ او نكني‌
جز سوي‌ جيب‌ خويش‌ رو نكني‌
تُخم‌ <وحدت> دو گل‌ نمي‌بندد
از حقيقت‌ دويي‌ نمي‌خندد(31)

و در رباعيات‌ نيز همين‌ مطلب‌ است‌ كه‌ چنين‌ بيان‌ مي‌شود.
تا چند خوري‌ فريب‌ (قرب‌ موهوم)
هم‌ صحبت‌ ما باش! ولايت‌ اين‌ است‌
در ادامهِ‌ <مبحث‌ ظريف> <تخيل> و <شهود> انديشه‌ بيدل‌ اوج‌ مي‌گيرد چنان‌ اوجي‌ كه‌ هر گونه‌ امكاني‌ را از بشر خاكي‌ براي‌ درك‌ و شناسايي‌ <او> باز مي‌ستاند. اين‌ رباعي‌ يعني‌ خلع‌ سلاح‌ انسان‌ در ادعاي‌ چنين‌ دركي:
اي‌ آنكه‌ بيان‌ اسم‌ معماي‌ تو نيست‌
يكتا گفتن‌ دليل‌ يكتاي‌ تو نيست‌
آغوش‌ توهمي‌ است‌ كو عرش‌ و چه‌ دل؟
آنجا كه‌ تويي‌ جاي‌ تو هم‌ جاي‌ تو نيست(32)
و اين‌ رباعي‌ هم:
جايي‌ كه‌ خرد قابل‌ گنجايي‌ نيست‌
عرفان‌ غير از خيال‌ سودايي‌ نيست‌
اي‌ غافل‌ تحقيق! فضولي‌ مفروش‌
يكتايي، عالم‌شناسايي‌ نيست‌ (33)

ابيات‌ زير از مثنوي‌ عرفان‌ انتخاب‌ شده‌ است‌ آيا در باب‌ اين‌ مطلب‌ شگفت، شگفتر از اين‌ چگونه‌ مي‌توان‌ سخن‌ گفت:
از ادب‌ بال‌ ده‌ عبارت‌ را
به‌ حيا ختم‌ كن‌ اشارت‌ را
كه‌ به‌ او هيچكس‌ ندارد راه‌
خواه‌ هو بر تراش‌ و خواه‌ الله‌
تا كجا حرف‌ كبريا گوييم‌
سخت‌ دوريم‌ تا كجا گوييم‌
اوي‌ <او> نازنين‌ غيرت‌ خوست‌
تا بدانجا كه‌ پيش‌ خود هم‌ اوست!
از من‌ و تو به‌ او دعا چه‌ رسد
<او> هم‌ <او> نيست‌ تا به‌ <ما> چه‌ رسد (34)
اين‌ است‌ راز پرهيز از <افسون‌ تخيل> و رمز گريز به‌ شهود! يعني‌ حلقهِ‌ اقبال‌ <ممكن> جنبانيدن‌ خوشتر از خيال‌ حوصله‌ بحر پختن! در غزليات‌ هم‌ مي‌گويد:
به‌ نموسري‌ ندارد گل‌ باغ‌ كبريايي‌
ندميده‌اي‌ به‌ رنگي‌ كه‌ بگويمت‌ كجايي؟!
نكته‌ جالب‌ توجه‌ اينكه‌ با وجود اينهمه‌ مباني‌ روشن‌ عرفاني‌ در ديوان‌ بيدل‌ آنهم‌ با زبان‌ و بياني‌ به‌ غايت‌ منسجم‌ و متناسب‌ عجيب‌ است‌ كه‌ اكثر متون‌ عرفاني‌ در شرح‌ مباني‌ عرفان‌ تهي‌ از اين‌ شواهد است! شايد كه‌ اين‌ نيز به‌ قول‌ بيدل‌ از <مدعاي‌ سخن> است!؟
شباهتهاي‌ لفظي‌ و معنوي‌ نثر و نظم‌ بيدل‌ با رباعياتش‌ فراوان‌ است. به‌ نمونه‌هاي‌ زير دقت‌ كنيد:
... از صحبت‌ اين‌ كوران‌ بر كران‌ باش‌ تا از زحمت‌ عصاي‌ بي‌تميزي‌ برهي‌ و از الفت‌ اين‌ دود و غبار محافظت‌ چشم‌ لازم‌گير تا گريهِ‌ بي‌دردي‌ را آب‌ ندهي.(35)
و اين‌ بيت‌ از يك‌ رباعي.
رنج‌ اصلاح‌ جنگ‌ كوران‌ نبري‌
تا چشم‌ ترا سر عصايي‌ نرسد!
در رباعيات‌ مي‌گويد:
چون‌ گوهر اگر به‌ ضبط‌ خود پردازي‌
در دريا هم‌ مقيم‌ ساحل‌ باشي‌
و در نثر مي‌فرمايد:
ارباب‌ تحقيق‌ را در دل‌ دريا مقيم‌ توهم‌ ساحل‌ بودن‌ خاك‌ بر سر دانش‌ كردن‌ است.(36)
اين‌ موارد نيز به‌ نوعي‌ همان‌ مورد افسون‌ تخيل‌ و شهود است. علاوه‌ بر تشابه‌ اين‌ مباني‌ شيفته‌ در رسالهِ‌ نكات‌ و چهار عنصر و مثنويات‌ و رباعيات‌ بيدل‌ موارد ديگري‌ نيز بافت‌ مي‌گردد كه‌ رباعيات‌ و غزليات‌ بيدل‌ را در يك‌ پلهِ‌ ترازو قرار مي‌دهد موارد مشابهي‌ كه‌ نمونه‌هاي‌ زير تنها حرفي‌ است‌ از آن‌ هزاران:
رباعيات: آن‌ رنگ‌ حنا كه‌ رفت‌ از دست‌ كجاست؟
غزليات: از دست‌ به‌ هم‌ سودني‌ اين‌ رنگ‌ حنا رفت.

رباعيات:
تدبير فراقي‌ كه‌ ز <هستي> پيداست‌
بي‌امداد فنا نمي‌آيد راست‌
پيداست‌ چه‌ مقدار قيامت‌ دارد
دردي‌ كه‌ به‌ <مرگ> از او امان‌ پايه‌ خواست‌

غزليات:
خيال‌ <زندگي> دردي‌ است‌ بيدل‌
كه‌ غير از <مرگ> درماني‌ ندارد
رباعيات:
ياران‌ به‌ هوس‌ گر همه‌ الله‌ شدند
بيدل‌ تو مشو جز آنكه‌ نتواني‌ شد

غزليات:
مبادا همت‌ از <تحصيل‌ حاصل> منفصل‌ گردد
مرو تا مي‌تواني‌ جز پي‌ كاري‌ كه‌ نتواني‌

رباعيات:
اقبال‌ فروتني‌ بلند افتادست‌
يعني‌ آنسوي‌ نه‌ فلك‌ خاكي‌ هست‌

غزليات:
فلك‌ در خاك‌ مي‌غلطيد از شرم‌ سرافرازي‌
اگر مي‌ديد معراج‌ زپا افتادن‌ ما را

رباعيات:
آنسوي‌ فلك‌ مگر توان‌ ايمن‌ زيست‌
ورنه‌ همه‌ زير سقف‌ بي‌ديواريم.

غزليات:
زير فلك‌ از منعم‌ و درويش‌ مپرسيد
گر خانه‌ همين‌ است‌ همه‌ خانه‌ خرابند

رباعيات:
بعد حق‌ و خلق‌ تا قيامت‌ باقي‌ است‌
هشدار كه‌ هر كجا تو باشي‌ او اوست!

غزليات:
چه‌ ممكن‌ است‌ رود داغ‌ بندگي‌ ز جبين؟
فلك‌ زمين‌ شود و آدمي‌ خدا نشود

رباعيات:
اي‌ غافل‌ تحقيق! فضولي‌ مفروش‌
يكتايي‌ عالم‌ شناسايي‌ نيست‌

غزليات:
مشو محاسب‌ غفلت‌ به‌ علم‌ يكتايي‌
<احد> شمردنت‌ اينجا حساب‌ معدود است‌

رباعيات:
پشتم‌ بشكست‌ در ته‌ بار دعا
يا رب‌ كه‌ دعا دست‌ زمن‌ بردارد

غزليات:
خواهشم‌ آخر به‌ زير بار منت‌ پير كرد
پيكرم‌ خم‌ شد ز بس‌ بار دعا برداشتم‌

رباعيات: نقش‌ قدم‌ از من‌ دو قدم‌ بيش‌ گذشت‌
غزليات: گر يك‌ قدم‌ از خود گذرم‌ از همه‌ پيشم‌

گمان‌ مي‌رود همين‌ مقدار و مايه، براي‌ توجيه‌ حضور و تشابه‌ مباني‌ انديشه‌ و عرفان‌ در كليات‌ بيدل‌ و ارتباط‌ آن‌ با رباعيات‌ كافي‌ باشد. اگر ديگر بار كليات‌ بيدل‌ به‌ جهت‌ مقايسه‌ مفاهيم‌ آن‌ با رباعيات‌ مورد تجديد دقت‌ قرار گيرد به‌ تفاهمي‌ دست‌ مي‌يابيد اعجاب‌ برانگيز.
جان‌ كلام‌ اينكه‌ رباعيات‌ بيدل‌ سرشار است‌ از نقد و طرح‌ جانمايه‌هاي‌ فرهنگ‌ و فهم‌ و عرفان‌ و هنر جانمايه‌هايي‌ كه‌ در ديگر آثار بيدل‌ به‌ گونه‌اي‌ شگرف‌ گسترش‌ مي‌يابد.
در نهايت‌ تأ‌سف، رباعيات‌ بيدل‌ مظلوم‌ واقع‌ شده‌ است‌ و اصولاً تلاشهايي‌ كه‌ در جهت‌ شناسايي‌ و شناساندن‌ اين‌ عنصر عظيم‌ فرهنگي‌ و عرفاني‌ صورت‌ پذيرفته، اغلب‌ در حوزهِ‌ فرم‌ بوده‌ است‌ آنهم‌ فرمي‌ كه‌ به‌ نوعي‌ هم‌ سطح‌ با شعر امروز باشد نه‌ فرمي‌ كه‌ بيدل‌ خود بارها در آن‌ راستا و رسته‌ سخن‌ گفته‌ است. در حوزهِ‌ مباني‌ عرفاني‌ و فهم‌ و فهماندن‌ پيامهاي‌ آسماني‌ و انساني‌ اين‌ سترگ‌ مايه‌ ادب‌ و هنر يا تلاشي‌ نيست‌ يا هست‌ و پرده‌دار نشانم‌ نمي‌دهد!
آن‌ شاعر گفت:
خوشا حالت‌ خوب‌ مرد سخن‌
كه‌ مرگش‌ به‌ از زندگاني‌ بود
اما گويا بيدل‌ در دورهِ‌ حيات‌ برومند و بارور خويش‌ نيز با همه‌ شهرت‌ به‌ گمنامي‌ زيسته‌ است‌ آنجا كه‌ مي‌گويد:
با اين‌ همه‌ جلوه‌ كس‌ زما آگه‌ نيست‌
چون‌ حق، در خلق، پر غريب‌ افتاديم!


پانوشت:


1 -- شفيعي‌ كدكني‌ شاعر آينه‌ها ص‌ 86
2 -- آرايه‌هاي‌ ادبي‌ ص‌ 54
3 -- بر رمز ازل‌ لباس‌ موزوني‌ پوش‌
تا بي‌خبران‌ كلام‌ شاعر دانند
4 -- دكتر شريعتي‌ -- كتاب‌ انسان‌ مجموعهِ‌ آثار 24 ص‌ 47 پاسكال‌ مي‌گويد انسان‌ ني‌ ضعيفي‌ بيش‌ نيست! قطرهِ‌ حقيري‌ براي‌ نابودي‌ وي‌ كافي‌ است‌ اما اگر تمامي‌ جهان‌ كمر به‌ قتل‌ وي‌ نبود باز هم‌ وي‌ از تمامي‌ جهان‌ شريف‌تر است‌ زيرا جهان‌ از اينكه‌ انسان‌ را نابود مي‌كند آگاه‌ نيست‌ اما انسان‌ مي‌فهمد كه‌ نابود مي‌شود يعني‌ برتري‌ آگاهي‌ بر وجود>.
5 -- افكار شاعر ص‌ 60 نقل‌ از احوال‌ و آثار بيدل‌ تأ‌ليف‌ دكتر عبدالغني‌ ترجمه‌ مير محمد آصف‌ انصاري‌ 135 ص‌ 348.
6 -- همان‌ مأ‌خذ ص‌ 348.
7 -- احوال‌ و آثار بيدل، دكتر عبدالغني‌ ص‌ 348.
8 -- همان‌ مأ‌خذ ص‌ 349.
9 -- همان‌ مأ‌خذ ص‌ 178 مبحث‌ آثار.
10 -- همان‌ مأ‌خذ.
11 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 2 رباعيات‌ ص‌ 165.
12 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 4 رساله‌ نكات‌ نكته‌ 47 ص‌ 173.
13 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 3. مثنوي‌ طلسم‌ حيرت‌ ص‌ 93.
14 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 4 رسالهِ‌ نكات‌ ص‌ 103 <برگرفته‌ از محيط‌ اعظم>
16 -- همان‌ مأ‌خذ ص‌ 250.
17 -- شاعر آينه‌ها ص‌ 306 دكتر شفيعي‌ كدكني.
18 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 4 رسالهِ‌ نكات‌ ص‌ 143.
19 -- شاعر آينه‌ها ص‌ 307 شفيعي‌ كدكني.
20 -- كليات‌ ج‌ 4 رسالهِ‌ نكات‌ ص‌ 20.
21 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 2 رباعيات‌ ص.
22 -- شاعر آينه‌ ص‌ 129.
23 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 2 ص‌ 108 رباعيات.
24 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 4 رسالهِ‌ نكات‌ ص‌ 20 نكته‌ 10.
25 -- همان‌ مأ‌خذ ص‌ 87 نكته‌ 40.
26 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 4 ص‌ 58 چهار عنصر.
27 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 2 ص‌ 116 رباعيات.
28 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 2 رباعيات‌ ص‌ 7.
29 -- ر. ك‌ رسأ‌له‌ عرفان‌ ص‌ 424.
30 -- ر ك. رسأ‌له‌ نكات‌ ص‌ 87 نكتهِ‌ ع.
31 -- ر ك. رسأ‌له‌ عرفان‌ ص‌
32 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 2 رباعيات‌
33 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 2 رباعيات‌
34 -- ر. ك. رسأ‌له‌ عرفان‌ ص‌
35 -- كليات‌ بيدل‌ ج‌ 4
36 -- ر. ك‌ كليات‌ بيدل‌ ج‌ 4 چهار عنصر.
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 13:28  توسط علی غریب | 

سيری در كوچه ‌باغهای نيشابور


علی حلاجیان

اشاره:


از اولين مجموعه‌هاي شعر مقاومت معاصر

ادبيات اصيل هر دوره نمايندة روحي‍ّات و فراز و نشيبهاي اجتماعي‌ـ سياسي آن دوره مي‌باشد. ادبيات و به‌خصوص شعر ايران تا قبل از مشروطي‍ّت ـ به خاطر تحج‍ّر روابط اقتصادي و اجتماعي موجود در جامعه ـ به‌طور كل‍ّي فاقد تحرك و باروري اجتماعي است. در شعر گذشتة ايران به‌طور كلي، نبض زندگي و حركت انسانها شنيده نمي‌شود. و اگر در كنار خيل شاعران و سرايندگان س‍َل‍َف، هوشياراني چون حافظ، فردوسي، ناصر خسرو و مسعود سعد سلمان را داريم، اين استثنا نمي‌تواند قاعدة فوق را انكار نمايد. انقلاب مشروطيت، درست در مرزي از پوسيدگي و انحطاط تجل‍ّي كرد و معادله‌هاي متحج‍ّر ادبي ـ اجتماعي را به نفع اكثري‍ّت مردم جامعه، تغيير داد. ادبيات و به‌خصوص شعر، مسير طبيعي و اصلي خود را يافت و در جريان اين مسير طبيعي، خشم و خروش، و آرزوها و اميدهاي تودة مردم را منعكس ساخت. شعر از ميان كاخها و برج عاجها به ميان مردم آمد و شاعر، سرايندة زندگي‌ساز‌ِ مردم و مردمي گرديد.‏
اما، مي‌دانيم كه انقلاب مشروطي‍ّت به‌خاطر ضعفهاي بنيادي‌ِ خود، نتوانست شرايط تكاملي خود را در طول جريانات تاريخ‌ـ اجتماعي و سياسي دنبال كند و در ساية دوام تحج‍ّر روابط اجتماعي و اقتصادي، باروري و پويايي خود را از دست داد و بديهي است كه ادبيات و به‌خصوص شعر ـ به‌عنوان يك پديدة فرهنگي، نمي‌توانست از تأثير اين عوامل بازدارنده، دور و بر‌كنار بماند. اين است كه مي‌بينيم بعد از واقع‌گرايي عميق عارف قزويني، سيد اشرف‌الد‍‌ّين گيلاني (نسيم شمال)، پروين اعتصامي، فر‍‌ّخي يزدي، ميرزاده عشقي، ملك‌الشعرا بهار و به‌خصوص بعد از رئاليسم مثبت و انساني نيما، شعر، تحت تأثير آن شرايط تاريخي اجتماعي، به سكوت و زبوني مي‌گرايد و شاعران ما از نگرش به مسائل و واقعيتهاي گزندة اجتماعي پرهيز مي‌كنند؛ آن‌چنان كه:‏
به شاعران زمان برگ رخصتي دادند/ كه از معاشقة سرو و ق‍ُمري و لاله/ سرودها بسرايند، ژرفتر از خواب/ زلال‌تر از آب...
(آيينه 240)

با زمستاني كه از مرداد 32 در فضاي سياسي كشور ما آغاز شد، شعر ما به تدريج حركت حقيقي و ديناميسم اجتماعي و مردمي خود را از دست داد؛ يا به نوعي رانتيسم فردي و خصوصي گراييد و يا به سوگواري و بيان شكستهايي پرداخت كه نتيجة مستقيم ضعفهاي ريش‌سفيدان قوم بود. (نگاه كنيد به شعر "زمستان" مهدي اخوان‌ثالث) بي‌شك همة اين مرثيه‌ها و نوحه‌هاي شكست، بازتاب شرايط اجتماعي ما هستند؛ اما آيا شاعر امروز مي‌تواند براي هميشه مرثيه‌خوان‌ِ دل‌ِ ديوانة خويش باشد؟ اين سؤالي است كه شاعران پرشور نسل ما به آن جواب منفي داده‌اند.‏
براي شاعر و هنرمند اين روزگار، مسئله تنها پذيرفتن شكست يك ملت نيست؛ بلكه مسئله اساسي، بازسازي و بازآفريني ارادة خلاق و خروشان اين ملت مغلوب است. و از همين‌جا است كه ادبيات مجاهدت و مقاومت راه خود را از شعر و ادبيات تبعي‍ّت و تسليم جدا مي‌كند. در حقيقت، مبارزة شعر و ادبيات مقاومت و تسليم روي ديگري از سكة مبارزات طبقاتي هر جامعه مي‌باشد... و از اين پايگاه است كه ادبيات امروز ـ و به‌خصوص شعر‌ِ متر‌ّقي امروز ما ـ به‌عنوان يك پديدة سازنده ـ در يك روند ديالكتيكي ـ براي ويراني بنيادهاي كاذب و پوشالي و روابط ناهنجار اجتماعي ـ خود را متعه‍ّد و مسئول مي‌داند:‏
آري!/ شعرم _ / مشعل سوزاني است _ / كه شب را مي‌بلعد / و در سياهي اين حائل / اين هول ـ / ستاره مي‌كارد... / شعرم/ شايد گلي‌ست/ كه در فصلهاي خون مي‌رويد / و يا تفنگي‌ست شعرم / كه بر صخره‌هاي تيرة شب / شليك مي‌شود1‏

‏... و با درك اين ضرورت و رسالت تاريخي است ك در آغاز كتاب در كوچه‌باغهاي نشابور مي‌خوانيم:
بخوان به نام گل سرخ در صحاري شب/ كه باغها همه بيدار و بارور گردند / بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد/ به آشيانة خونين دوباره برگردند...
(آيينه 239)

... بدين ترتيب، چشم به دفتر شعري مي‌گشاييم كه سرشار از شور شعور ـ حماسه و حركت ـ خطاب و عتاب ـ و سوگ و صداقت است؛ دفتري كه سرايندة پيروزي و رستگاري قومي است كه:‏
شيپور شادماني تاتار / در سالگرد فتح / فرصت نمي‌دهد / تا بانگ تازيانة وحشت را / بر پهلوي شكستة آنان / در آن سوي حصار گرفتار / بشنويم.
(آيينه 293)

شاعر در كوچه‌باغها... به آرامش و سكون زمانه و محيطش تن نمي‌دهد زيرا كه: ‏
حسرت نبرم به خواب آن مرداب / كآرام درون دشت شب خفته‌ست / دريايم و نيست با‌كم از طوفان / دريا، همه عمر، خوابش آشفته‌ست.
(آيينه 265)

و با چنين شور و شعوري است كه غمگنانه مي‌خواند:‏
هيچ مي‌داني چرا چون موج/ در گريز از خويشتن، پيوسته مي‌كاهم؟ / زآنكه بر اين پردة تاريك / اين خاموشي نزديك / آنچه مي‌خواهم نمي‌بينم/ و آنچه مي‌بينم نمي‌خواهم.
(آيينه 295)

آيا اين پردة تاريك، چيست؟ و اين خاموشي نزديك، چه مي‌تواند باشد كه شاعر آن‌گونه از آن سخن مي‌گويد؟ بي‌شك پردة تاريك آن عامل بازدارندة اجتماعي است كه مخالف هرگونه حركت نيروها به سوي گشودن پنجره‌هاي روشن تفك‍ّر و انديشه مي‌باشد، عامل بازدارنده‌اي كه دوستدار حاكمي‍ّت تاريكيها و سكون و سكوت است و نيز دشمن هميشة صبح و سپيدي... در كوچه‌باغهاي نيشابور به‌عنوان يك سمبل تاريخي، مي‌تواند كوچه‌باغهاي تمامت دنيا باشد. مگر نه اين است كه كشورهايي مانند برزيل، اندونزي، رودزيا، شيلي، آفريقاي جنوبي، گواتمالا، هائي‌تي و بوليوي در زير سلطة تطاول و تاراج تاتارهاي زمانه (كه اينك در كسوت استعمارگران و امپريالستهاي جهاني خودنمايي مي‌كنند). هر يك كوچه‌باغهاي نشابوري هستند در يك كل جغرافيايي واحد؟ وقتي كه پابلونرودا ـ اين صداي حقيقت امريكايي لاتين ـ در شعر خويش فرياد مي‌زند:
من در برابر شما / خون اسپانيا را ديدم كه برخاست / تا ما را غرق كند/ در موجي از غرور و كارد .../ ژنرالهاي خيانت! / به خانه‌هاي مردم نگاه كنيد!/ از هر جنايتي، گلوله‌اي متولد مي‌شود، كه يك روز قلب شما را خواهد شكافت/ بياييد خون را، در خيابانها ببينيد/ بياييد جوي خون را در خيابانها ببينيد‏

آيا موقعي‍‍ّت تاريخي‌ـ اجتماعي اين كشور، پرشباهت و همانند موقعي‍‍ّت تاريخي "نيشابور" نيست؟ وقتي كه شاعر اين‌گونه از آن ياد مي‌كند:
در بامداد رجعت تاتار / ديوارهاي پست نشابور / تسليم نيزه‌هاي بلند است/ در هر كرانه‌‌اي/ فو‌ّاره‌هاي خون..
و مگر نه اين است كه اينك اين تاتارهاي جهاني با استعمار فرهنگي و در هيأت فرهنگ و تمد‌ّن پيشرفته، براي همة اين كشورها كارشناس صادر مي‌كنند؛ تاريخ مي‌نويسد؛ مستشرق مي‌سازند؟ آن‌چنان كه:
من با زبان مردة نسلي / كه هر كتيبه‌اش / زير هزار خروار خاكستر دروغ / مدفون شده است/ با كه بگويم: / طفلان ما به لهجة تاتاري/ تاريخ پرشكوه نياكان را/ مي‌آموزند؟
(آيينه 279)

در اين صورت ـ تفك‍ّر و ديد شاعر، نه تنها يك تفكر و انديشة بومي و منطقه‌‌اي است، بلكه يك تفك‍ّر و ديد جهاني نيز مي‌باشد. انديشة شفيعي كدكني در سراسر اين كتاب، انديشه‌اي است كه با خصلت ديالكتيكي خود، راه به سوي مرزهاي روشن تاريخي دارد. در تفك‍ّر ديالكتيكي، انسان هر لحظه مي‌خواهد نه آن چيزي باشد كه "هست" بلكه در تلاش اين است كه آن چيزي گردد كه "بايد باشد"... و با درك و پذيرش اين منطق تكاملي است كه انسان‌ِ زنده و سازندة زمان ما، همواره در كشاكش عبور از "واقعيت" موجود براي رسيدن به آن "حقيقت" مطلوب است _ و براي رسيدن به آن حقيقت روشن بايد "وضع موجود" را "نفي" و انكار نمايد. اگر شاعر مي‌گويد: آنچه مي‌بيند نمي‌‌خواهد از اين نفي و انكار سرچشمه مي‌گيرد. از اين رو است كه مي‌توان شعر را فلسفي‌تر از تاريخ دانست؛ زيرا تاريخ اموري را كه روي داده‌اند نقل مي‌كند؛ ولي شعر، اموري را كه روي دادن‌شان ممكن است. اما آيا، عبور از "وضع موجود" و رسيدن به آن "حقيقت مطلوب" را چه چيزي تضمين مي‌كند؟ آيا نشستن و مرثيه‌هاي شكست سردادن؟ يا برخاستن و با توش و تواني از اراده و انديشه، عمل كردن؟ در مذهب فكري شاعران نسل پيش، ديديم كه نشستن بود و نوحه بود و اشك و رشك بود، و پذيرفتن بود... و تسليم... اما شاعر روزگار ما، در سر سوداي "هواهاي تازه" دارد. اين است كه "پرده‌هاي تاريك" محيطش را كنار مي‌زند، پنجر‌ها را مي‌گشايد و در سكوت و سكون شهر، حضور و بيداري خود را فرياد مي‌كند:‏
صبح آمده‌ست، برخيز / (بانگ خروس گويد) / وين خواب و خستگي را/ در شط‌ّ شب رها كن / مستان نيمه‌شب را/ رندان تشنه‌لب را/ بار دگر به فرياد / در كوچه‌ها صدا كن/ فرياد شوق بفكن/ زندان واژه‌ها را ديوار و باره بشكن/ و آواز عاشقان را/ مهمان كوچه‌ها كن/ بيداري زمان را / با من بخوان به فرياد/ ور مرد خواب و خفتي / "رو سر بنه به‌بالين، تنها مرا رها كن".
(آيينه 250)

و اين‌گونه است هنگامي كه شاعر با خود انديشه مي‌كند و مي‌گويد:‏
وقتي كه با شكستن يك شيشه/ مردابك صبوري يك شهر را/ يكباره مي‌تواني بر هم زد/ اي دستهاي خالي! / از چيست حيراني؟
براي شكستن سكوت اين مرداب صبوري و براي "نفي" وضع موجود و رسيدن به آن حقيقت مبارك و مطلوب، به "عمل" دست مي‌يازد، چرا كه مي‌‌داند انسان، انسان زنده و سازندة زمان ما؛ تنها با عمل و در عمل است كه هوي‍ّت و ارزش گمگشته و به تاراج‌رفته خود را باز مي‌يابد. در اينجاست كه "شعر" و "شعار" داراي ذاتي يگانه و مشترك مي‌گردند؛ زيرا كه در نهايت راه، هم "شعر" و هم "شعار" به عواملي براي دعوت به حركتي خاص‌ّ و يا نفي حالتي خاص‌ّ بدل مي‌شوند1. اگر شاعران و منتقدان بورژوا و وابسته، از نشر و نفوذ ادبيات و شعر مقاومت دلگير و نگرانند، جاي هيچ‌گونه تعجب و اعجابي نيست؛ چرا كه آنها، با خصلت طبقاتي خود به محافل و مجالسي خدمت مي‌كنند كه خون و پوستشان از آنجا تغذيه كرده است، و بايد هم م‍ُبل‍ّغ و م‍ُرو‌ّج هنر و ادبيات آنچناني باشند2. آنها كوشش مي‌كنند تا با هياهو و جنجال و با طرح مسئلة "شعار" در شعر و محكوم كردن شاعراني كه به مسايل زمان و واقعيتهاي گزندة موجود پرداخته‌اند، تفكر مردم را از حقيقت شعر و به‌خصوص شعر مقاومت بازدارند. آنها نمي‌پذيرند كه شعر امروز بايد تاريخ‌ساز باشد نه قصه‌پرداز و ... اينكه فلسفه و منشأ پيدايش هنر و ادبيات چيست؟ يا نقش اجتماعي هنر و ادبيات در تاريخ تكامل اجتماعي انسان چه بوده است؟ و نيز نشان دادن در هنر اساساً يعني چه؟ و يا اينكه هنر و ادبيات در جهان سوم داراي چه نقشي در حركت سازندة ملتها است؟ و اصولاً آيا هنر و ادبيات در كشورهاي عقب نگاه داشته شده بايد به‌عنوان يك "هدف" تلقي گردد يا به‌عنوان "وسيله"‌اي براي آگاهي و بيداري و حركت خلا‌ّق و سازندة توده‌ها؟... مسايل و مباحثي هستند كه در حوصلة اين مقال نيست اما مي‌دانيم كه بي‌شك خصلت عمدة هنر متر‌ّقي و مردمي _ به طور ارگانيك _ به جهت‌گيري سياسي _ اجتماعي آن وابسته است. شاعر امروز، وجدان بيدار و ناآرام عصر و اجتماع خويش است. گفتيم كه در كوچه‌باغهاي نيشابور شامل سوگ نيز هست؛ اما اين سوگنامه‌ها و برخلاف مرثيه‌هاي ريش‌سفيدان شعر امروز مرثيه‌هاي شكست، يأس و نااميدي نيستند؛ سوگنامه‌هاي م. سرشك سروده‌هايي در سوگ اميدهاي آتش‌گرفته و آرزوهاي برباد رفته‌اند؛ چرا كه:‏
موج موج خزر از سوگ سيه‌پوشانند/ بيشه دلگير و گياهان همه خاموشانند / چه بهاري است خدا را! كه در اين دشت ملال/ لاله‌ها آينة خون سياووشانند/ آن فرو ريخته گلهاي پريشان در باد / كز مي جام شهادت همه مدهوشانند/ نامشان زمزمة نيمه‌شب مستان باد! تا نگويند كه از ياد فراموشانند.
م. سرشك داراي دانش و بينش عميق شعري است، و اين همه ناشي از توجه و عنايتي است كه او به ادبيات گذشتة اين مرز و بوم داشته است. زبان شعري م. سرشك در اكثر شعرها، زباني نرم و شفاف است _ كه در پاره‌‌اي لحظات به زبان حافظ نزديك مي‌شود:
گفتيم: اين باغ ار گل سرخ بهاران بايدش / گفت: صبري تا كران روزگاران بايدش.
(آيينه 305)
(آيينه 301)

و يا:‏
زين باده‌اي كه محتسب شهر / در كوچه مي‌فروشد و ارزان / غير از خمار هيچ نخواهي ديد/ من تشنه‌كام ساغر آن باده‌ام/ كز جرعه‌اي / ويران كند/ دوباره. / بسازد.
(آيينه 291)

از شعرهاي خوب دفتر بايد از: "ضرورت، سفر به خير، آن مرغ فرياد و آتش، به يك تصوير، پاسخ، سوگنامه و، آن سوي خواب مرداب" ياد كرد؛ اما بي‌شك‌ّ شعر "حلاج"، چه از نظر فرم و محتوا، و چه از نظر حركت تصويري شعر و تشكل ذهني آن، بهترين شعر اين دفتر ـ و يكي از ماندگارترين شعرهاي زمانه ما مي‌باشد. گفتيم در كوچه‌باغهاي نيشابور دفتري است سرشار از شور و شعور، خشم و خروش، حماسه و حركت، و دفتري است در رستگاري انسان. شاعر به خوبي مي‌داند:‏
كه در كرانة او/ چه قلبهاي بزرگي را/ دوباره از تپش افكندند/ و باز مي‌داند/ كه در كرانة او / چه قلبهاي بزرگي كه مي‌تپند هنوز
و با درك درست اين منطق تاريخي است كه او به پيروزي نهايي انسان، ايمان و اعتقاد دارد و تمامت شعرهايش را ترجيع‌بند فصل رستگاري و رستاخيز كرده است:
وقتي كه فصل پنجم اين سال/ با آذرخش و تندر و طوفان/ و انفجار صاعقه / سيلاب سرفراز/ آغاز شد/ و روح سرخ بيشه/ از آب رودخانه گذر كرد/ عشق من و تو / زمزمة كوچه‌باغها/ خواهد بود/ وقتي كه فصل پنجم اين سال/ آغاز شد/ ديوارهاي واهمه خواهد ريخت/ و كوچه‌باغهاي نشابور/ سرشار از ترن‍ّم مجنون خواهد شد/ مجنون بي‌قلاده و زنجير.../ وقتي كه فصل پنجم اين سال / آغاز شد.
(آيينه 247)

در آستانة اين فصل _ اين فصل پ‍ُرشكوه _ بخوانيم:‏
اي مرغهاي طوفان! / پروازتان بلند /‌آرامش گلولة سربي را/ در خون خويشتن/ اين‌گونه عاشقانه پذيرفتتد/ اين‌گونه مهربان/ از آن سوي خواب مرداب/ آوازتان بلند!
(آيينه 303)
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 2:51  توسط علی غریب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بعد حق‌ و خلق‌ تا قيامت‌ باقي‌ است‌
هشدار كه‌ هر كجا تو باشي‌ او اوست!

بیدل

نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM