گفتگو با دکتر گرمارودي
مصطفي محدثي خراساني
حركت از سطح توصيفهاي بيروني به عمق تحليلهاي دروني و پرداختن
به نفس فضيلت آن هم در قالبهاي نوين از ويژگيهاي بارز و
بيسابقهايست كه شما در شعر مدح آغازگر، ادامه دهنده و كمالبخش
آن بودهايد شعرهاي بلندي چون سپيدهِ هشتم، خط خون، در سايه سار
نخل ولايت، حماسهبان غدير، از اين جريان زلال با ما سخن بگوييد
• من بارها گفتهام كه شاعر در خدمت شعر است؛ اگر خداوندگار عرفان و شعر، مولوي ميفرمايد:
تو مپندار كه من شعر به خود ميگويم
تا كه هشيارم و بيدار، يكي دم نزنم
درست به همين معني است.
اگر اين پيش فرض را بپذيريم، آنگاه، پاسخ به اين پرسش شما آسان
ميشود؛ يعني آنگاه من ميتوانم بگويم: شاعري كه در خدمت شعر است؛
<به خود> و هوشيار نيست تا دريابد كه از چه لابيرنتهايي و از
چه مجاري وهم و تخيّل گذشته است تا شعري ولادت يابد. يعني به
نظر من حتّي قالب و زبان و ساختار بيروني و دروني، همه و همه را،
شعر خود و خودِ شعر، انتخاب ميكند.
اگر شما خط خون، سپيدهِ هشتم، در سايه سار نخل ولايت، حماسهبان غدير
و امثال آن را، موفق بدانيد؛ از آنجا كه تمام اين شعرها، آزاد و به
تعبير ديگر، بيوزن هستند (مگر وزن دروني آنها)؛ پس اين گفته و نظر
قديمي من كه وزن، ذاتيِ شعر نيست، نيز تأييد ميشود.
۩ شما ميفرماييد شاعر در خدمت شعر است، پس شاعر در اين ميانه چكاره است.
• پرسش بجايي است؛ براي تقريب ذهن در پاسخ به اين پرسش عرض
ميكنم كه شاعر مثل بستر رودخانهاي است كه سيل در آن اتفاق
ميافتد؛ بيگمان، سيلي كه در بستري سرازير ميشود، رنگ و انگ همان
بستر را به خود ميگيرد؛ اگر بستر اين رود، خاك رس قرمز رنگ باشد،
سيلي كه ميآيد، اُخرايي و قرمز رنگ است و اگر فرض بتوان كرد كه
بستر يك سيل، تماماً صخرهاي است؛ بيگمان سيلي كه در آن جاري است؛
زلال و بيرنگ خواهد بود.
طبيعي است كه شعري كه از لابيرنتهاي ذهن و زبان احمد شاملو
ميگذرد، رنگ و انگ ديگري دارد؛ و آنچه از ذهن اخوان ثالث ميگذرد
و به روي كاغذ ميآيد، ديگر گونه است. اجازه بدهيد مثال ديگري بزنم.
بنده در مورد تعهّد و التزام در شعر، سالها پيش گفتهام و هنوز هم بر
همان عقيدهام كه تعهد و التزام، <صفتِ شعر> نيست؛ صفتِ شاعر است.
در يك مصاحبه، حدود پانزده سال پيش، توضيح داده بودم كه شعر، نوعي
شناخت از جهان نيست، جزيي از جهان است، اگر شعر، خود موجودي از
موجودات جهان است كه بايد آن را شناخت؛ پس تنها شاعر است كه بايد
ديد چگونه شناختي از جهان و محيط دور و بر خود دارد؛ پس تعهد كه
نگرشي است همدلانه نسبت به جامعه و عمل بر اساسِ آن؛ صفتِ شعر
نميتواند باشد، صفتِ شاعر است.
بنابراين، اگر شاعر اين التزام و تعهّد را داشت، خود به خود به زبانِ
شعر او هم سرايت ميكند و در آن منعكس خواهد شد، درست مثلِ روحيّهِ
حماسي، در شاعري كه ذاتاً حماسي است و نه فقط حماسهسراست.
نظامي در اسكندرنامه، و سعدي در بوستان، از شاهنامه تقليد كردهاند،
اما هيچيك نتوانستهاند، پا جاي پاي استوار و پولادين فردوسي بزرگ
بگذارند، چرا؟ به نظر من به اين دليل كه فردوسي، نخست در روحيّه
حماسي است، سپس آن روحيّه، در شعر او، در شاهنامه او، انعكاس
مييابد. او حتي به هنگام شكوه از پيري و نداري، نميگويد من پير
شدم، من فقير شدم، من بيمار شدم بلكه ميگويد ضعف و پيري و نداري و
بيماري در من، نيرومند شد تهيدستي و سال، نيرو گرفت
دو دست و دو پاي من، آهو گرفت
مسعود سعد سلمان كه اين روحيّه را ندارد، برعكس، از جايِ بلند، احساسِ پستي ميكند:
نالم ز دل چوناي من اندر حصار ناي
پستي گرفت همّت من، زين بلند جاي!
بر گردم به پرسش نخستين شما و عرض كنم كه اينكه گفتم شاعر در
اختيار شعر است و اينكه شما پرسيديد كه پس شاعر در اين ميانه، چكاره
است؛ چنين نسبتي است؛ يعني شعر، سَيَلان ناخودآگاه انديشه و خودبخود
آن است اما البته در بستري از ذهن شاعر كه در طي عمر خود رنگ و
انگهاي بسيار يافته است و اگر متعهد يا حماسي بود، بيگمان به
زبان شعر او نيز نشست ميكند مثل همان سيلي كه در بستر گِلِ رُس،
اُخرايي ميشود و در بستر صخرهها، بيرنگ.
۩ شايد شما تنها شاعر انقلاب باشيد كه در سالهاي قبل از انقلاب نيز
محافل ادبي روشنفكري آن روزگار از پس انكار آن برنيامدند و توانست
حضور خود را بر آنها تحميل كند، اين حضور مستدام از شما چهرهاي
منحصربهفرد ساخته است و به همين لحاظ شما شايستهترين شاعري هستيد
كه ميتوانيم از او بخواهيم از فراز و فرودهاي اين سه چهار دههِ
شعر معاصر با ما سخن بگويد
• َ اگر منظور شما از سه چهار دههِ شعرِ معاصر ما دهههاي 50 تا امروز
است؛ بايد عرض كنم كه اوج شعر معاصر ما مربوط به دههِ سي و چهل
است؛ يعني برخي كارهاي نيما، برخي كارهاي اخوان، برخي كارهاي
شاملو، برخي كارهاي فروغ و برخي كارهاي سپهري.
سپس و بيدرنگ برخي كارهاي خانم صفارزاده
۩ چشمههاي شعر شما همواره جوشان بوده است و حضوري مداوم و
پرطراوت و رو به كمال در ذهن و زبان شعر معاصر داشتهايد و اين در
حاليست كه در طول تمامي اين سالها حضوري فعال در عرصهِ پژوهش و
تحقيق داشتهايد، به تعبيري كوشش و جوششي توا‡مان، از آنجا كه شاهد
بودهايم اكثر شاعراني كه به طور جدي به تحقيق و پژوهش و نقد
ادبي روي ميآورند، جلوههاي جوشش در شعر آنان كمرنگ ميشود،
مشتاقيم از راز اين توفيق در كار خودتان با ما سخن بگوييد
• من در مورد خود، از اين نظر شما، به عنوان يك ابراز لطف
سپاسگزاري ميكنم و آن را حسن نظر تلّقي ميكنم اما در مورد كساني
كه چنين توفيقي دارند مثل استاد دكتر شفيعي كدكني يا دكتر امينپور
بايد برگردم به همان نظريهِ جوشش و كوشش و عرض كنم كه قريحهِ
شعر، مثل توانايي خواندن در شخص خوشآواز است؛ هرگاه آواز خوان حال
خواندن پيدا كند؛ خوش خواهد خواند، ربطي هم به هيچ چيز ديگر ندارد.
از يك جهت ميتوان گفت شعر يك نگرش ويژه به جهان است؛ يك نوع
آنتن ديجيتالي براي گرفتن تصاوير ماهوارهاي از همهِ هستي است؛ هر
كس اين آنتن را بر بلنداي ذهن خود دارد؛ آن تصاوير را ميتواند
بگيرد و ببيند و كسي كه ندارد، نميتواند.
من و شما هزاران بار، چوب را بر روي آب شناور ديدهايم؛ و اگر از شما
يا من بپرسند، چرا چوب در آب فرو نميرود، تنها ميگوييم كه چون
<وزن مخصوص> چوب، از آب سبكتر است. اما وقتي از سعدي ميپرسند:
چوب را آب فرو مينبرد، داني چيست؟
بيدرنگ ميگويد:
شرم دارد ز فروبردنِ پروردهِ خويش
پس او به پديدارهاي هستي، با چشمي ديگر نگاه ميكند كه من و شما
آن را نداريم.اما بهترين پاسخي كه به اين پرسش شما ميتوانم داد
اينست كه يك بند از شعر بلندي را كه براي شعر گفتهام، برايتان
بخوانم:
... وقتي ميجوشي
هولناكتر از آوار كوهي،
و زيباتر از رويش رنگ در بهار،
و نشاطِ آبستني در پوست؛
چون شكم دلو
هنگام كه پُر آب از دهانِ چاه برميآيد،
صداي كاوُشَت، اعصاب را ميكَشانَد
اما دلشادي غژاغژ چرخهِ چاه در آنست
هنگامي كه خاك را بير
ميكشد
تا به زلالِ هميشهِ آب د
يابد...
آه اي شعر!
در تو كدام جادوست
كه در همنشيني تو
تنهاييام به هم ميرسد
و راه تو
شادترين پيچ و خم
كه به كعبهِ
ميرسد!
۩ شنيديم در محفلي ضمن اينكه سرودن براي اهل بيت را افتخاري
براي خود دانستهايد، گلهمند بودهايد از اينكه تنها روي اين بخش از
آثار شما تأكيد ميشود، برخي دوستان ضمن تأييد اين گلهمندي در آن
محفل معتقد بودند -- از جمله آقاي كاكايي -- كه دستهايي در كار
است تا چهرههاي متعهد و مذهبي و در عين حال شهير و مطرح در شعر
معاصر چون شما را نگذارد در همه ابعاد مطرح شوند و همواره خط مرز
موهومي كه بين شعر مذهبي و ساير مضامين كشيده شده است در ذهن
جامعهِ ادبي ما باقي بماند، از آن گلهِ به حق و اين اظهارنظرها
بگوييد
• متأسفانه ما محيط نقد مسمومي داريم. محيط نقد ادبي ما در چهار
پنج دههِ اخير، محيط بسيار خاصي بود و هست. محيط بسيار ويژهاي كه
خود نياز به نقد و بررسي جدّي دارد.
محيطي كه بوي سياست، بوي رفاقت، بوي ودكا، بوي هم حزبي و بوي انتقام و تلافي و گاهي بوي دشنام ميداد و ميدهد.
در هيچ گوشهِ خراب شدهِ دنيا چنين نيست كه منتقداني، شعر كسي را
به جرم اعتقاد و نوع انديشه يا مثلاً مذهبي بودن يا به عكس،
غيرمذهبي و لامذهب بودن، اصلاً نخوانند. در كشور ما به جز يك دو
استثنا، تقريباً هميشه چنين بوده است.
[مثلاً حقوقي از منتقدين بزرگ معاصر، با نهايت بيطرفي، شعر خانم
صفارزاده را نقد كرد و شمس لنگرودي هم همين بينظري را در كتاب
تاريخ شعر نو خويش در مورد برخي ديگر رعايت كرده است و دكتر مرتضي
كاخي در روشنتر از خاموشي از صفارزاده و من (البته در آخر كتاب و
خارج از روال كرونولوژيك آن) و در آنتولوژي غزلها، از عليرضا قزوه،
نام ميبرد]
اين روش، تنها از سوي منتقدان نسبت به شاعران، رواج ندارد، بلكه
گاهي برعكس، از سوي شاعران هم نسبت به منتقدان پيش آمده است:
زنده ياد احمد شاملو، با خرمشاهي، به گمانم از سر بند <نقدِ حافظِ شاملو> شكرآب داشت.
استاد خرّمشاهي در نقدي غبطهانگيز بر شعر شاملو (دفترِ ابراهيم در
آتش)، در شمارهِ دوم مجلهِ الفبا، نقدي نوشت كه اگر درست به يادم
مانده باشد با اين جملات آغاز ميشد:
<شاملو، با كلمات، زره داوودي ميبافد>... در اين نقد، استاد
خرّمشاهي، مينويسد كه شاملو مانند هر شاعر بزرگ ديگر، تنها يك سخن
خود را تكرار ميكند و آن اينست كه او از وهن انسان اين قرن، فرياد
دارد.
شاملو با آنكه اين نظر را بهترين نقد خود ميدانست و اعلام هم كرده
بود [ و حتي پشت جلد يكي از مجموعههاي منتخب شعرش به عنوان
درستترين و برجستهترين برداشت منتقدانه، همين نظر خرمشاهي را
(بدون نام خرمشاهي و با عنوانِ نظر يكي از منتقدين) نقل ميكند ] با
اين وجود، هرگز شكرآب او با خرّمشاهي از بين نرفت.
گلهِ من از محافل اهل قبله است؛ وگرنه از آن محافل، انتظار ديگري
هم نيست مجموعهِ شعرهاي مذهبي من از يك دفتر صدبرگ تجاوز نميكند
در حالي كه من همين اكنون، يك مجموعهِ منتخب از هفت دفتر شعر خود
با نام <صداي سبز> در انتشارات قدياني زير چاپ دارم كه
دستكم 750 صفحه است.
اما، تا سخن از شعر من ميرود، انگار نه انگار كه من شش دفتر ديگر
هم دارم و بيدرنگ، بر شعرهاي مذهبي من تكيه ميكنند؛ اولاً مگر
مذهب از زندگي جداست؟
ثانياً اگر منتقدي بر گردن، كورك ندارد چرا شعرهاي حماسهِ درخت،
موميايي، برخيز واژهاي پيدا كن، اي شعر!؛ كودكي، نرگس پيشكش، زبان
مريخي گلها و چند و چندين شعر ديگر را نميبيند؟
۩ از سفر چهارسالهِ تاجيكستان كه از هر منظر به آن بنگريم باز به شعر خواهيم رسيد با ما سخن بگوييد
• چهار سال پيش، به عنوان رايزن فرهنگي ايران در تاجيكستان، به
اين كشور رفتم، نخست محلِ رايزني را كه مخروبهاي بيدر و پيكر بود،
به جايي آبرومند تبديل كردم. سپس با حضور جمعاً ماهي يكساعت در
تلويزيون و 4 ساعت در راديو اين كشور، بهترين ارتباط را با تمام
مردم صميمي و مهربان آنجا برقرار كردم. در دانشگاه خجند، شاهنامه
درس دادم، در دانشگاه دوشنبه، بوستان تدريس كردم. چندين سمينار براي
شناخت بزرگان مشترك چون حافظ، كمال خجندي، فردوسي، خيام، شاه
نعمتالله ولي، ناصر خسرو و ديگران برگزار كردم.
هر 15 روز يكبار، شب شعري ويژه ترتيب دادم كه در آن به بررسي
اشعار يك شاعر ميپرداختيم و البته در فاصلهِ هر نقد و نظر، شاعران
ديگر هم شعري از خود ميخواندند و اين برنامه، به تدريج، بر شعر آنان
اثر مطلوب گذارد و من هم هر بار علاوه بر شركت در نقد و بررسي شعرِ
شاعري كه در آن روز، مطرح بود؛ به معرفي يكي از شعراي كشور
خودمان، مثل فروغ، اخوان، شاملو، امينپور، و ساير شاعران ميپرداختم.
گاهي براي آشنايي بهتر شاعران ايراني را به تاجيكستان دعوت
ميكردم چنانكه نصرالله مرداني، جواد محبت و دكتر احتشامي هونهگاني
و چند تن ديگر را به تاجيكستان دعوت كردم و چه استقبالي مردم
فرهيخته و شعر دوست تاجيك از اين عزيزان كردند.گاهي اگر استادها يا
فرهيختگان ما يا آنها به رحمت ايزدي ميپيوستند، مجلس بزرگداشت و
معرفي ميگرفتم چنانكه براي لايق شيرعلي و استاد زرينكوب،
مجلسهاي باشكوه برگزار كردم.
از آنجا كه محل رايزني در خيابان رودكي در شهر دوشنبه واقع شده
بود و نزديك ميداني كه تنديس آن شاعر روشندل در آن بود؛ دو شعر
مشهور او، از جمله بوي جوي موليان وي را كه استاد مصدق اصفهاني بر
كاشي معرّق در اصفهان خطاطي كرده بود، به وسيلهِ خود استاد مصدق
بر پيشاني رايزني نصب كردم و اين توفيق را مديون همدلي و همراهي
سفير اسبق ايران در تاجيكستان آقاي دكتر رسول موسوي هستم.
با آمدن سفير جديد، آقاي سرمدي پارسا و با درايت و كارداني اين مرد
بزرگوار و كاري و كار بلد؛ همهمهِ روابط ما با تاجيكستان بهبود
چشمگير يافت و هم نهايت همدلي و همراهي ممكن را با رايزني فرهنگي،
به عمل آورد و در زمان ايشان و به لطف همدليهاي ايشان، رايزني
فرهنگي توفيق يافت كه بيش از 25 جلد از كتابهاي مفيد فرهيختگان
تاجيكستان را با دو خط فارسي و سيريليك به چاپ برساند.
اگر من بخواهم همهِ توفيقات فرهنگي رايزني را در چهار سالي كه من
افتخار خدمت به تاجيكان را داشتم بيان كنم؛ شايد اين مصاحبه خيلي
طولاني شود؛ همينقدر بگويم كه من در جهت استراتژي فرهنگي كشورمان،
در آن كشور بيش از 50 كلاسِ آموزشِ خط فارسي را كه در آنجا من به
آن نامِ خط نياكان داده بودم، دائر كردم كه جمعاً حدود 3 هزار نفر
در اين مدّت در آن كلاسها، خط نياكان خود را آموختند.
ملاقات با فرهيختگان و همكاري با محافل فرهنگي، تأمين نيازهاي
فرهنگي آنها در سراسر اين كشور. توزيع بيش از 15 هزار جلد كتاب كه
با خود از تهران برده بودم و يا سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي
به تدريج فرستاد و سركشي منظم از كلاسهاي مختلفي كه رايزني دائر
كرده بود از جمله كلاس آموزش قرآن، كلاس آموزش عروض فارسي و
قافيه، كلاسهاي آموزش خوشنويسي و كلاسهاي خط نياكان سابقالذكر از
كارهاي ديگر رايزني بود و اينهمه غير از شركت در محافل و سمينارهاي
فرهنگي خود آنان به عنوان سخنران بود.
وقتي ميآمدم، دكتر خدايي شريف، يكي از برجستهترين دانشمندان كشور
تاجيكستان، مجموعهِ مقالهها و شعرهايي را كه تاجيكان در طول چهار
سال، در روزنامههاي خود، راجع به اينجانب چاپ كرده بودند، در
كتابي به نام <ديدار با گرمارودي> جمع آورد.
و با دو خط فارسي و سيريليك به چاپ رسانيد.
كانون نويسندگان تاجيكستان، اين بنده را به عنوان عضو افتخاريِ خود طي مراسمي برگزيد.
من گمان ندارم كه هيچ رايزني، در هيچ كشور ديگر، توفيقي را كه
بنده در همدلي و همزباني با مردم كشور تاجيكستان يافتم يافته باشد.
چندين غزل مرا آهنگسازان تاجيك، سرود كردهاند و خوانندگانِ مشهور
آنان، اغلب در راديو و تلويزيون ميخوانند.
اجازه بدهيد به جاي هر سخن ديگر دو شعر از دو شاعر تاجيك را كه براي من سرودهاند، در اينجا بياورم:
نخستين شعر از پولاد ابويف (1)
شعري براي گرمارودي
نمايان هم به دل، هم ديده باشي
به هر كار نكو، ورزيده باشي
كلامت بشنوم بالد دل من
مقامت بر فراز محفل من
به همت گويمت بالا بلندي
نكويي را براي ما پسندي
حقيقت را به جان دلپرستي
چه گويم در رهِ حق تا چه هستي
تو خود در زندگي دريا و رودي
سزاواري كه اهل گرمرودي
منم <پولاد> و بهرمن جهاني
زپولاد و ز آهن بيش ماني
شعر ديگر از: عيسي محزون(2)
براي گرمارودي
به آن نام پاكي كه جان آفريد
دل و ديدگان و زبان آفريد
خداوند خاك و خداوند عرش
خداوند انجم، خداوند فرش
خداوند ماه و خداوند مهر
خداوند كرسيگردان سپهر
سزد گر خدا را نيايش كنيم
شب و روز او را ستايش كنيم
كه آورد مردان اهل سخن
سخنگستران در دل انجمن
از آنان يكي شاعر معنوي
ز ايران و از دودهِ موسوي
زايران زمين است او را نهاد
گشاده سخن مرد فرّخ نژاد
علي نام و از مردم گرمرود
بر او باد از من هزاران درود
ز رويش چكد پرتو ماه و مهر
بر او مهربان باد گردان سپهر
پرستندهِ شعر و لفظ دري است
كه اينش همان گويش مادري است
ورا مهر تاجيك در جان بود
پذيرندهِ نيكمردان بود
روانش به شعر و به نظم اندر است
كه كلكش بدينسان سخنپرور است
چو بيند ز تاجيك كس را دژم
ز سر تا به پايش شود درد و غم
بدارم اميد از جهانآفرين
كه تا پايدار است مهر و زمين
نشاند درخت تنش در ثمر
برآرد ز انديشهاش شعرتر
و در پايانِ پاسخ به اين سؤال، شعري را هم كه من براي شهر
دوشنبه گفتهام و در تاجيكستان بسيار مورد مهر مردم قرار گرفته است؛
نقل كنم:
پايتخت گُل
پايتخت گل و دل و سخن است
نه دوشنبه كه ماه و سال من است
مركزِ مهرباني دنياست
پر درخت و گل و بهشت آساست
در و ديوار شهر، جان دارد
خشت هر خانهاي، زبان دارد
با گل و سبزه گر سخن گويي
پاسخت ميدهد به خوشخويي
همه جا جلوهِ بهشت خداست
همه جا، نور و آب و رنگ و صداست
به خيابان رودكي بنگر
دارد از شاخه چتر سبز به سر
شهر مانده دو سوي آب روان
هر دو سو تازه روي و نغز و جوان
رود <وَرزاب(3>) كز ميان گذرد
عشق را تا به خانهها ببرد
سبزه بتواني از دكان چيني
رو به <بازار سبز(4>) تا بيني
* * *
پشتِ هر سنگ، يك پري پنهان
يا غزالي رميده از بُنِ آن
شهر، از چشم مست لبريز است
آتش مهر گلرخان تيز است
ساغرِ چشمها زمستي، پُر
صدفِ شهر، از اين گُهر، پُر دُر
* * *
مردمي گرم و مهربان دارد
كم چنين مردمي، جهان دارد
بر لب مرد و زن، گل لبخند
گر مجوش و به دوستي پابند
مردمي سختكوش و كم خواهند
مردمي نازنين و آگاهند
اهل فكرند و اهل انديشه
با نمك خوردگان، وفا پيشه
مردمي نكتهياب و باريكند
همزبان منند، تاجيكند
* * *
اي دوشنبه چه گويمت چوني
هر چه گويم تو باز افزوني
پايتخت گل و دل و سخني
نه دوشنبه كه ماه و سال مني
۩ ارزيابي شما از شعر معاصر تاجيكان چيست؟
• در اين مورد من مقالهِ مستقلي خدمتتان ميدهم كه ميتوانيد در همين شماره، مستقلاً چاپ بفرماييد.
۩ بدون ترديد و با شناختي كه از تلاش خستگيناپذير شما داريم در حال
حاضر نيز آثار و يا حداقل اثري را در دست چاپ داريد و يا سرگرم
تأليف آن هستيد، از اين باب نيز كه اشتياق فراواني ما و مخاطبان
مجله براي آگاهي از آن داريم سخن بگوييد
• هم اكنون جمعاً 6 اثر آمادهِ چاپ دارم كه چهار اثر حروفچيني شده
است و مراحل قبل از انتشار را ميگذراند و دو اثر ديگر در انتظار ناشر
است: چهار اثري كه اميد دارم در سال جاري منتشر شوند عبارتند از:
1-- ترجمهِ كامل قرآن كريم. توفيق اين ترجمه در تاجيكستان دست داد.
ترجمهاي است كه در آن كوشيدهام جمع بين دقت و شيوايي كنم.
فرانسويها (و به قولي ايتالياييها) ميگويند كه ترجمه به زن
ميمانَد، اگر زيبا باشد، وفادار نيست، اگر وفادار باشد، زيبا نيست.
[البته آنان از اين تلقي زشت بايد از زنهاي كشور خود پوزش بخواهند
و قياس به نفس هم كردهاند] پيداست كه زيباي وفادار هم، اگر در
كشور آنان نادر باشد، در كشور ما خدا را شكر همه هم زيبا و هم
وفادارند.
بنده كوشيدهام <زيباي وفادار> بيافرينم.
نخست بار كه دست به ترجمهِ آن گشودم، يك دو جزو را نزد استاد
خرّمشاهي فرستادم و از آن بزرگوار كه خود ترجمهاي بسيار زيبا و شيوا
و دقيق بر قرآن دارند. نظر خواستم. به نظر من، ترجمهِ ايشان
زيباترين و دقيقترين ترجمهاي است كه تاكنون از قرآن كريم در
زبان فارسي منتشر شده است و اين سخن را امروز نميگويم، بلكه در
همان سال 75 كه ترجمهِ ايشان انتشار يافت، نخست در روزنامهِ سلام
و سپس در مجلهِ گلچرخ، طي دو مقاله، به تفصيل و با نام <زيباي
بيبزك> اعلام كردم. الحق ترجمهِ آن دانشمند ارجمند، مثل اعلاي
<سهلِ ممتنع> است؛ يعني با آنكه نثر معيار است و هر كس از شدت
روايي و رواني زبان آن، به خامي گمان ميكند كه ميتواند نظير آن
را ارائه كند، اما به هنگام ترجمه درمييابد كه نميتواند. و اين
همان هنر <سهلِ ممتنع است كه سعدي در آن استاد بود.
بنده كه بيش از 25 سال پيش، به درخواست بنياد محترم نهجالبلاغه،
اين كتاب ارجمند را براي آن بنياد ترجمه كردم و نيز دهسال پيش، صد
كلمهِ قصار حضرت عليعليهالسلام را از همان نهجالبلاغه، در كتابي
مستقل، طي دو چاپ و با نام <در كرانه با دريا> انتشار دادهام
(ناشر چاپ دوّم آن امير كبير است)؛ خلاصه دستي در ترجمه دارم،
ميدانم كه استاد خرّمشاهي چه اثري آفريده است.
برخي معادلهايي كه برگزيده است، به راستي غبطهانگيز است مثلاً
براي اجل، <سرآمد> را برگزيده است كه نظير ديگري به شيوايي و
رسايي آن نميتوان آورد. در ترجمهِ واشتعل الرّا‡سُ شيباً، برف
پيري را آورده است كه باز غبطهانگيز است.
باري، عرض ميكردم كه وقتي به ترجمهِ قرآن در اول مهرماه سال
1378 در تاجيكستان آغاز كردم، پس از اتمام يك دو جزو، آن را نزد اين
استاد ارجمند فرستادم و برايش نوشتم و در تلفن هم يادآور شدم كه
اگر اين ترجمه راهي به دهي است، ادامه دهم و اگر چيزي بر
ترجمههاي موجود نميافزايد، وقت خود و ديگران را ضايع نگردانم.
پاسخ ايشان چنان تشويقآميز بود كه من احساس وظيفه كردم ادامه دهم.
۩ ممكن است خواهش كنيم نمونهاي از ترجمهِ خود را ارائه فرماييد
• ترجمهِ آيهِ نور از سورهِ نور را كه متن قرآني آن را اغلب در حفظ دارند ذكر ميكنم:
خداوند، نور آسمانها و زمين است، مَثَلِ نور او چون چراغداني است، در
آن چراغي، وين چراغ در شيشهاي، اين شيشه، گويي ستارهاي درخشان
است، كه از درخت خجستهِ زيتون ميفروزد؛ نه از خاور است و نه از
باختر، و نزديك است كه روغن آن هر چند آتشي بدان نرسيده، برفروزد،
نوري است فرانوري؛ خداوند هر كه را بخواهد به نور خويش رهنمون
ميگردد و خداوند اين مَثَلها را براي مردم ميآوَرَد و خداوند به هر
چيزي داناست.
۩ جناب گرمارودي بفرماييد ناشر اين ترجمه كيست و كي چشم ما به جمال آن روشن خواهد شد.
• ناشر آن انتشارات قدياني است كه يكي از درستكارترين و
منزّهترين ناشران است. ناشر كتاب <داستان پيامبران> من نيز
هست. توزيع خوبي هم دارد. همين داستان پيامبران مرا ظرف 5 سال
سيزده بار چاپ كرده است كه هر بار تيراژي از 8800 تا پنج هزار
داشته است.
قرار است انشاءالله براي نوروز قرآن را درآوَرَد.
۩ از آثار ديگر زير چاپ ميگفتيد؟
• اثر ديگر كه همين روزها انشاءالله درخواهد آمد، به گزيدهِ همهِ
دفترهاي اشعار اينجانب است به انتخاب خود من كه با نام <صداي
سبز>، از سوي همين ناشر يعني انتشارات قدياني درخواهد آمد. در
اين به گزيده، حدود صد شعر جديد آمده است.
شعرهاي منتخب در تمام قالبهاي آزاد، نيمايي، چكامه، قطعه، مثنوي،
غزل، دوبيتي پيوسته، مسمّط و حتي مفرد است؛ تنظيم يافته است. از
ويژگيهاي اين مجموعه اينست كه تمام اخوانيّههايي كه از سوي
شاعران و بزرگان براي من يا در پاسخ من سروده شده بوده است، نيز
در آن آمده است. برخي از نقدهايِ منتقدان در نقد شعرِ من نيز، در آن
ذكر شده و كتاب حدود هشتصد صفحه شده است.
-- اثر ديگر، كه همچنان نشر قدياني آن را زير چاپ دارد و تا دو سه
ماه ديگر يا حدّاكثر تا نمايشگاه كتاب انشاءالله درخواهد آمد،
<زندگي و شعر اديب الممالك فراهاني> نام دارد در دو جلد و با
حدود 1600 صفحه كه رسالهِ دكتري من به راهنمايي استاد دكتر سيّد
جعفر شهيدي بود و سالها چاپ نشده مانده بود و اخيراً اين توفيق را
يافتم كه آن را نيز زير چاپ ببرم.
-- اثر ديگر تذكرهِ شعراي معاصر تاجيكستان است با نام از صدر تا
ساقه اين كتاب را <بنياد فارسشناسي> در شيراز زير چاپ دارد و
اميد دارم تا عيد نوروز انشاءالله به دست فرهيختگان برسد.
اين كتاب نيز در دو جلد است، و چنانكه از اسم آن پيداست، تذكرهِ
شعراي معاصر تاجيك (از 1910 تا سال 2001) است؛ جلد اوّل ويژهِ وفات
يافتگان و جلد دوّم از كساني است كه حيات دارند.
در اين تذكره نام و نشان و آثار چاپ شده و شعر بيش از 750 شاعر معاصر تاجيك آمده است.
اين كتاب من، در تاجيكستان و به خطّ سيريليك چاپ شد و اينك در ايران به خطّ فارسي انشاءالله چاپ خواهد شد.
دو كتاب ديگري كه هنوز زير چاپ نرفتهاند، يكي زندگينامهِ حضرت
زهرا سلامالله عليهاست به سفارش انتشارات قدياني و ديگري
<جوشش و كوشش در شعر> نام دارد كه در واقع اساس آن همان
مصاحبهِ آقاي حريري با بنده در حدود ده پانزده سال پيش است كه
آقاي حريري با مصاحبهِ اخوان ثالث، يكجا در رديف مصاحبههاي خويش
با حدود بيست تن از اهل قلم و هر دو مصاحبه را در يك جلد با عنوانِ
<دربارهِ هنر و ادبيّات> در كتابسراي بابل درآورد و
توزيعكنندهِ آن <نشر چشمهِ> آقاي كيانيان بود.
بنده بر اساس همان مصاحبه، كتاب <كوشش و جوشش> در شعر را
نوشتم و پيداست كه آخرين ديدگاههاي خود را در مسائل نظري شعر در
آن آوردهام كه اگر ناشري پيدا شود، به چاپ خواهم سپرد.
۩ آيا كتاب ديگري آمادهِ چاپ نداريد؟
• آمادهِ چاپ نه، ولي دو كتاب ديگر در دست تأليف دارم كه از هر
يك، يك جلد آماده است. اولي <شاهنامهِ كوچك> نام دارد كه
تلخيصي ويژه از شاهنامه است.
ميگويم ويژه، زيرا تاكنون اغلب تلخيصها يا مزجي بوده است يعني
نثر و نظم با هم و به طور گزينشي و يا فقط نظم اما تنها از برخي
اشعار شاهنامه نه تمام آن.
ميدانيد كه نخستين انتخاب و گزينش شاهنامه به دست مسعود سعدسلمان
شاعر شوربخت و گرانقدر، انجام يافته بوده است كه متأسفانه در
دسترس نيست.
بنده، تمام شاهنامه را در سي هزار بيت، طوري خلاصه كردهام كه از
داستانها هيچ چيز كم نشود. علاوه بر آنكه كوشيدهام:1-- بهترين شعرها
بهگزين شود.
2-- نسخه بدلهاي سه نسخه در زيرنويس بيايد: ژول مول، مسكو و خالقي مطلق
3-- شعرها سمت راست زير هم و روبرويش لغات مشكل با معناي روان و <فارسي> آن بيايد.
4-- اشعار موقوفالمعاني در كادرهاي باريك قرار گيرند هر چند 4 بيت يا بيشتر باشند.
5-- تمام آرايههاي شعري و نام جايها و اشخاص در پايان هر فصل توضيح مختصر داده شود.
6-- تمام ابيات مشكل در پايان هر فصل، به زبان ساده معني شود.
جلد اوّل اين كار، تا آخر پادشاهي هوشنگ آمادهِ چاپ است اما جلدهاي ديگر هنوز آماده نيست.
-- كار ديگرم كه باز حدود يك جلد آن آماده است؛ <شعر ناب> نام
دارد كه طرح ويژهاي دارد. در اين طرح، بهترين شعر هر شاعر (حداكثر 2
قطعه شعر)، قرن به قرن، با تحليل هر دوره و تحليل قوّت و قدرت و
ويژگيهاي هر شاعر، آمده است.
جلد اوّل، شامل مقدمه و تحليل شعر قرن سوّم و تمام شاعران اين قرن و نمونهِ اشعارشان آمادهِ چاپ است.
۩ ميدانيم كه شما خاطرات شنيدني بسياري از زندگي شاعرانهِ خويش و
ارتباط با ديگر شاعران داريد و اخوانيههاي بسياري نيز بين شما و
ديگر شاعران رد و بدل شده است خصوصاً قصايدي كه بين شما و مرحوم
اخوان ثالث رد و بدل شده است از اين دست خاطرات و اخوانيات و
خصوصاً مورد اخوان بگوييد؟
• همانطور كه خود يادآوري فرمودهايد، خاطرات من بسيار است و اگر همه گفته شود، خود كتابي بزرگ و البته خواندني خواهد شد.
بنده با افراد گرانقدري در طول عمر،
مجاوبات شعري بسيار داشتهام؛ مثلاً
استاد اميري فيروز كوهي در جواب چكامهاي 60 بيتي كه من براي ايشان گفته بودم به مطلعِ:
فيروز باد، كوه دماوند و كر دَرَش
كِاستاده چون اميري در پيش لشكرش
غزل زيبايي سرودند كه اين بيت آن را به ياد دارم: شعرِ گرمِ تو امير، از دَمِ گرمارودي است
ورنه در گفتهِ تو، اينهمه تأثير نبود
تنها نام برخيراكهاكنوندرخاطردارم،ذكرميكنم:
دوست ارجمندم احمد رضا احمدي،روانشاد استاد دكتر ابوالفضل قاضي، دانشمند
سخنشناس ارجمندي كه قدر علمي و ادبي او واقعاً مجهول ماند، (هر چند
دانشگاهيان، خاصه دانشكدهِ حقوق كه آن استاد سالها استاد ممتاز آن
بود، قدر او و كتابهاي تأليف و ترجمهِ او را حتماً ميشناسند)، و
استاد و شاعر نام آشنا، روانشاد مهدي اخوان ثالث و استاد بهاءالدين
خرمشاهي، استاد دكتر مهدوي دامغاني، استاد روانشاد مهرداد اوستا، روانشاد
گلشن كردستاني، روانشاد عباس حقيقي از بوكان، استاد روانشاد محمود
مُنشي (كه در چكامه اگر نگويم در رديف بهار و استاد مظاهر مصفّا،
دستكم در رديف مهرداد اوستا بود) و استاد مشفق كاشاني و استاد جواد
محبت و استاد خسرو احتشامي هونهگاني تا شعراي معاصر نظير استاد شريف
كاشاني، دكتر احسان صانعي كاشاني، محمدحسين روحاني كاشاني، صائم
كاشاني، اكبر بهداروند، حسين چهارلنگ (دلجو)، ميرهاشم ميري، غلامعلي
اميرزاده، فرناز بديهي، ابراهيم شايان، برخي از اين بزرگواران به يك
شعر بسنده نكردهاند و چند شعر اخوانيّه سرودهاند مثل استاد خرمشاهي
و استاد دكتر مهدوي دامغاني
و من نرسيدهام پاسخ همه شعرهايشان را بدهم و تنها به يك يا دو
شعر اين عزيزان پاسخ گفتهام. از ميان همهِ اينان، اخوانيّهاي كه
روانشاد اخوان ثالث براي من گفت، از همه شنيدنيتر است:
با نام زنده ياد مهدي اخوان ثالث، حدود سالهاي 38 و 39، وقتي
نوجواني 18 -- 17 ساله بودم، در مشهد آشنا شدم؛ ابتدا به وسيلهِ استاد
محمدرضا حكيمي و سپس از طريق نعمت. نوجواني و اوايل جواني را در
خراسان بودم.
اما نخستين ديدارم با او، در تهران روي داد و حدود شش -- هفت سال بعد:
نعمت سفري دو -- سه ماهه به تهران كرده بود و ميهمان من بود. يك
روز مرا نزد اخوان برد. در نخستين ديدار، چشمهاي هوشمند، شاداب و
شفافش مرا گرفت. آنها
كه از نزديك او را ديدهاند ميدانند كه هميشه چشمهايش زندهتر و
جوانتر از چهرهاش بود و طراوت و شادابي شگرفي داشت. چشمهايش
شيطنتي شيرين و نجابتي كودكانه را با هم درآميخته داشت. چشمها در
چهرهاي تقريباً گرد، خوش افتاده بود، زير پيشاني بلند و بر فرازِ
گونههايي روشن كه سايهِ سالكي را بر خود داشت؛ با موهايي افشان
گرداگرد بر شانه و سُبلتي كه آبخورهاي آن با شرابههايي منحني، پُر
و پيمان تمام لبِ بالا را ميپوشاند با گردني كوتاه و اندك در شانه
نشسته و با سينه و سرشانه و بازواني كه در جثّهِ نسبتاً كوچكِ او،
ورزيده به نظر ميرسيد.
وقي نعمت مرا معرفي كرد، از نعمت پرسيد: بچهِ خواسونه؟
نعمت گفت: نه، ولي آنقدر در خراسان زندگي كرده است كه بتوان او را خراساني دانست.
اخوان رو كرد به من و پرسيد: كجا به دنيا آمدهاي؟
گفتم: قم
-- عجب! قم؟ پس، انگار، به يك معنا خواهر و برادريم؟ و خنديد. و با
دستش دنبالهِ بلند گيسوان افشانش را كه بر روي افتاده بود، به
پشت سرافكند. من كه هنوز جوان و قدري كلهشق بودم؛ از اين مطايبه
چندان خوشم نيامد اما به زحمت خودداري كردم و پاسخي نگفتم. شايد
چشمهاي هوشمند او، رنگ ملال را بر چهرهام خواند كه بيدرنگ گفت:
-- به دل نگير، شوخي كردم:
و براي جبران و ترميم، بيتي از مثنوي آيتاللّهالعظمي وحيد خراساني را خواند كه:
اين مهر منير و ماه رخشان
عكسي بود از قم و خراسان
در پايان آن نخستين ديدار كه ساعتي بيش كشيد، چندان مهرباني و
شادمانگي و راهنمايي كرد كه وقتي برميخاستم، دلم پيش او جا مانده
بود.
و آن ديدار، آغاز يك آشنايي طولاني شد كه تا پايان عمر او پاييد و او چنين بود كه آشنايي را هماره پاس ميداشت.
در آن سالها، اخوان مانند من اجارهنشين بود؛ بنابراين در يك محل
استقرار نداشت. يك بار به تصادف، مدتي خانههامان در تهرانپارس،
تقريباً نزديك هم افتاد. من دانشگاه را تازه تمام كرده بودم و در
ادارهِ مردمشناسي وزارت فرهنگ و هنر، به پا درمياني زنده ياد
جلالآل احمد كه با خالقي مدير كل مردمشناسي آشنا بود؛ استخدام شده
بودم. دريغ كه يكماه پس از اين معرّفي خود درگذشت.
خدمت من در آن اداره، خود ماجراهايي شنيدني دارد كه، اين زمان بگذار تا وقت دگر.
آن سالها، من ماشين <قرمز رنگي را به شيوهِ مرضيه مرحومهِ
<از دَم قسط> خريده بودم به ماهي 700 تومان. پس، گاهي اخوان
را كه ماشين نداشت با آن از خانه به شهر ميبردم و يا با قرار
قبلي، از شهر به خانه. گاهي يكي از دوستان هم در همان ماشين من، از
شهر تا خانه او را بدرقه ميكرد و خود تنها بازميگشت... بديهي است
كه با وجود اخوان هماره در ماشين يك محفل ادبي داير بود. يك شب
به خاطر دارم كه بيتي خواند و از من و آن دوست خواست كه اگر
ميتوانيم آن را تمام كنيم يعني غزلي از آن بسازيم. بيت اين بود:
هر شب از عسس پرسم راهِ خانهِ خود را
گُم كنم چو مرغي كور، آشيانهِ خود را
بعدها، در آخرين مجموعهِ شعرش: تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم.
ديدم كه اين بيت را در بخش <مفردات> آورده است؛ يعني خود
نيز، نتوانسته و يا نخواسته است از آن غزلي درآوَرَد.
گاهي تنها به او سر ميزدم و نزد او ساعاتي چند مينشستم و او از هر
دري سخن ميگفت. بسيار خوش محضر بود و هماره چيزي تازه از او
ميآموختي: تحقيق در نام يا جاي يا لغتي و يا خاطرهاي از كساني
چون نيما و ديگران وباري، محضري پرفايده داشت.
* * *
ديدار ديگرم از او، پيش از آن كه به آبادان كوچ كند و مدّتي او را
نبينم، يك روز بعدازظهر و در شمال خيابان لالهزار نو، اتفاق افتاد.
پرسيدم: ناهار خوردهايد؟ بسيار آزرمگين بود، صريح نگفت: نه. و من از
تَمَجمُج او در سخن (كه اغلب ميداشت) دريافتم كه تا آن موقع
يعني سه و نيم بعدازظهر هنوز ناهار نخورده است.
آن روزها در دهانهِ لالهزار نو، يك شعبه از رستورانهاي زنجيرهاي
<موبي ديك> داير بود كه ساندويچ و به خصوص همبرگر مأكولي
داشت. پيشنهاد كردم به آن جا برويم. با شادماني و فروتني كه هميشه
داشت، پذيرفت. فراموش نميكنم كه چند دندان بيشتر نداشت و حتي
همبرگر را كه غذاي نرمي است با زحمت ميجويد. (ظاهراً بعدها آن چند
دندان را هم كشيد و يك دست كامل دندان گذاشت).
وقتي ناهار تمام شد من پيش دويدم كه حساب كنم، اما او نگذاشت؛
هرچه اصرار كردم نپذيرفت به حدي كه اندك دلشكسته شدم و گفتم:
-- آقاي اخوان، من شما را دعوت كردهام.
اما او گفت: معاذالله... اين جا كه خانهِ تو نيست... و خودش پول را پرداخت.
و چنين بود كه او همواره عزّتنفس خويش را پاس ميداشت.
وقتي در سال 56، از زندان خلاص شدم، او هم از آبادان برگشته و در
خيابان زردشت در خانهِ بسيار كوچك و قسطي خريدهِ خود، ساكن شده
بود.
به ديدنش رفتم و براي آن كه دست خالي نرفته باشم، يك جفت مرغ
عشق براي پسرش مزدك علي -- كه آن موقع كودك بود -- برده بودم.
حياط خانه حدود 20 متر مربع بود و او يا همسر ارجمندش ايران خانم
آن را با گلدانهايي بسيار از گياهان ارزان و تكثير شونده، انباشته؛ و
در گوشهاي از آن، آشيانهاي بيقفل و بند ساخته بود كه سه -- چهار
كبوتر، آزادانه در آن رفت و آمد ميكردند.
كبوترها از نوع و رنگي بودند بسيار نادر كه من نظير آنها را بعداً
تنها هنگام ديدار از استاد حسن كسايي هنرمند مشهور، در اصفهان و در
منزل دوست كسايي يعني <شاطر آقا> ديدم:
نوك تيره و بسيار كوچك، سر و گردن كبوتر را شبيه كرده بود به
قوشهاي شكاري، و رنگ خاكستري بسيار روشن با چهار -- پنج رديف نوار
سياه در انتهاي دو بال، شبيه نوارهاي سردستِ سرهنگهاي نيروي دريايي.
چون توّجه مرا به كبوترها مشاهده كرد، با حوصلهِ بسيار توضيح داد
كه به اين كبوترها، <شامي> ميگويند و در قديم از آنها براي
ارسال نامههاي حكومتي، استفاده ميكردهاند؛ و توضيح داد:
اين پرنده نسبت به آشيانهِ خود بياندازه دلبستگي دارد و نيز، از
نيروي رهيابي و حافظهِ بسيار قوي برخوردار است. در ارسال نامه از
اين ويژگيهاي او اينطور بهرهبرداري ميشد كه چندين كبوتر را از
شهري كه از آن، سفر را شروع كرده بودند با خود برميداشتند، اين
كبوترها در اين شهر آشيانه داشتند. سپس، هر يك از آنها را، از هر
مكان، هر قدر هم كه دور از آن شهر بود، رها ميكردند، پرنده خود را
به آشيانهِ خويش ميرساند، مأموراني كه منتظر بازگشت كبوتران
بودند، به محض ديدن هر يك از كبوتران در آشيانه او را ميگرفتند و
نامهاي را كه روي دو انگشت كاغذ و غالباً به رمز، نوشته ميشد، از
محفظهِ فلزي دور پاي كبوتر، برميداشتند. اين محفظهِ فلزي به همين
مقصود، با استادي و ظرافت تمام، ساخته ميشد، به طوري كه اگر كبوتر
در راه براي نوشيدن آب، در چشمهاي مينشست، نامهِ داخل محفظه، شسته
نشود.